ßaran:
ßaran:
#پارت_چهارم
صبح با احساس تشنگی فراوان از خواب ناز بیدار شدم;آبی به دست و صورتم زدم; امروز باید می رفتم دنبال کار یه صبحونه ای زدم به بدن و به سمت یه رستوران شیک راه افتادم.
پس از چند دقیقه ای رسیدم داخل رستوران شدم به اتاق مدیریت رستوران رفتم.
_ سلام بابت آگهی دیروز مزاحم شدم.
مرد مسن_ متاهلی یا مجرد?!
_ مجرد.
مرد مسن_ اگه یه شب با من باشی تو این رستوران می تونی کار کنی.
عصبی بهش نگاه کردم مرتیکه بیشعور از سنش هم خجالت نمی کشه.
از رستوران زدم بیرون به چند تا شرکت هم سر زدم; یا می گفتن نیازی به کارمند جدید نداریم یا می گفتن ضامن باید بیاری که من ضامن نداشتم.
دیگه داشتم کم کم نا امید می شدم;به سمت خونه مهراوه اینا راه افتادم که برم یهو یه ماشین جلوم ترمز کرد; از ترس یه جیغ خفیفی کشیدم.
راننده اون ماشین پیاده شد_ چیزیتون که نشد?!
_ نه بفرمایید خواهش می کنم.
نگاهی بهش انداختم چشمان قهوه ای روشن پوست سبزه مایل به روشن موهای صاف انگار که اتو کشیده بودن به زیبایی شرقی اش افزوده بود.
مرد راننده_ خانم آخه حواستون کجاست?!خواهش می کنم کمکی از دستم اگه بر میاد بگین تا انجام شم نمی خوام مدیون کسی باشم.
به نظر میومد این مرد پولدار باشه چون ماشینش یه سانتافه ی سفید بود.
_ خب من دنبال کار می گردم ممنون میشم اگه کمکم کنید.
مرد راننده_ بیا تو ماشین سوار شو.
_ خب حالا بفرمایید.
مرد راننده_ من یه برادر کوچک تر از خودم در به در دنبال خدمتکاره.
_ آدرسش بدین مشکلی نیست.
مرد راننده_ چشم فقط بذارین قبلش یه هماهنگی با برادرم کنم.
از ماشین رفت بیرون.
من به این کار هم راضی ام به خدا فقط نمی خوام دیگه محتاج و سربار داریوش خان باشم.
همیشه به نا پدریم می گفتم داریوش خان حتی بدون عمو گفتن بهش.
سر این مساله همیشه با مامان دعوا داشتم.
مرد راننده_ حله بریم.من واقعا شرمنده ام یه لحظه حواسم پرت شد چیزیتون که نشد?!
_ نه خواهش می کنم دشمنتون شرمنده باشه.
مرد راننده_ پس چرا جیغ کشیدین?!
_ از ترس بود اونم نا خود آگاه.
مرد راننده_ آها فکر کنم دیگه رسیدیم.
_ بازم مرسی.
مرد راننده_ خواهش می کنم.
#پارت_چهارم
صبح با احساس تشنگی فراوان از خواب ناز بیدار شدم;آبی به دست و صورتم زدم; امروز باید می رفتم دنبال کار یه صبحونه ای زدم به بدن و به سمت یه رستوران شیک راه افتادم.
پس از چند دقیقه ای رسیدم داخل رستوران شدم به اتاق مدیریت رستوران رفتم.
_ سلام بابت آگهی دیروز مزاحم شدم.
مرد مسن_ متاهلی یا مجرد?!
_ مجرد.
مرد مسن_ اگه یه شب با من باشی تو این رستوران می تونی کار کنی.
عصبی بهش نگاه کردم مرتیکه بیشعور از سنش هم خجالت نمی کشه.
از رستوران زدم بیرون به چند تا شرکت هم سر زدم; یا می گفتن نیازی به کارمند جدید نداریم یا می گفتن ضامن باید بیاری که من ضامن نداشتم.
دیگه داشتم کم کم نا امید می شدم;به سمت خونه مهراوه اینا راه افتادم که برم یهو یه ماشین جلوم ترمز کرد; از ترس یه جیغ خفیفی کشیدم.
راننده اون ماشین پیاده شد_ چیزیتون که نشد?!
_ نه بفرمایید خواهش می کنم.
نگاهی بهش انداختم چشمان قهوه ای روشن پوست سبزه مایل به روشن موهای صاف انگار که اتو کشیده بودن به زیبایی شرقی اش افزوده بود.
مرد راننده_ خانم آخه حواستون کجاست?!خواهش می کنم کمکی از دستم اگه بر میاد بگین تا انجام شم نمی خوام مدیون کسی باشم.
به نظر میومد این مرد پولدار باشه چون ماشینش یه سانتافه ی سفید بود.
_ خب من دنبال کار می گردم ممنون میشم اگه کمکم کنید.
مرد راننده_ بیا تو ماشین سوار شو.
_ خب حالا بفرمایید.
مرد راننده_ من یه برادر کوچک تر از خودم در به در دنبال خدمتکاره.
_ آدرسش بدین مشکلی نیست.
مرد راننده_ چشم فقط بذارین قبلش یه هماهنگی با برادرم کنم.
از ماشین رفت بیرون.
من به این کار هم راضی ام به خدا فقط نمی خوام دیگه محتاج و سربار داریوش خان باشم.
همیشه به نا پدریم می گفتم داریوش خان حتی بدون عمو گفتن بهش.
سر این مساله همیشه با مامان دعوا داشتم.
مرد راننده_ حله بریم.من واقعا شرمنده ام یه لحظه حواسم پرت شد چیزیتون که نشد?!
_ نه خواهش می کنم دشمنتون شرمنده باشه.
مرد راننده_ پس چرا جیغ کشیدین?!
_ از ترس بود اونم نا خود آگاه.
مرد راننده_ آها فکر کنم دیگه رسیدیم.
_ بازم مرسی.
مرد راننده_ خواهش می کنم.
- ۶.۷k
- ۲۸ تیر ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط