Part

Part:50

امیلی و تهیونگ کنار هم قدم بر می‌داشتند، مثل بیشتر لحظاتی که در کنار هم میگذروندند، سکوت بینشون جریان داشت.
تهیونگ سعی می‌کرد چیزی دست و پا کنه، تا قبل از اینکه از اون سکوت معذب کننده خودش رو خفه نکرده.

و ما امیلی رو داریم که در کمال آرامش در حال فکر کردن بود، و فقط به قدم‌هایی که پشت‌سر هم بر می‌داشت نگاه میکرد. البته باز هم حواسش به اون هم نبود.
تهیونگ هم به امیلی نگاه می‌کرد، انگار با زل زدن بهش چیزی بهش الهام می‌شد.
ولی خب دختر که تو حال خودش نبود و پسر هم فعلا مشکلی با این قضیه نداشت.

-فردا بریم؟

و بالاخره، بعد از دقایق مرگ آوری که تهیونگ سپری کرد تونست حرف بزنه.
دختر سرش رو برگردوند و به چشمان تهیونگ نگاه کرد.
قطعا خیره شده به هم باعث می‌شد تا سرعت راه روفتنشون هم کمتر بشه.

هر دو بی پروا در حال کنکاش چشمان یکدیگر بودند. انگار برای چند لحظه اون عقربه ها خسته شدند و ایستادند.
هیچی حس نمی‌شد.
امیلی سوال تهیونگ رو متوجه شد، جوابش هم می‌دونست.
اما...شاید هیچ انرژی برای جواب دادن نداشت.
خیره شدن به چشمان پر رمز و راز تهیونگ انرژی زیادی ازش گرفته بود.

شاید امیلی زیبا ترین نبود. و شاید تهیونگ هم خوشتیپ ترین، البته اگر از من بپرسید.
اون کیم تهیونگ لعنتی واقعا جذابه^^

اما همین‌طور که میگفتم، اون دو نفر جوری نگاه‌هایشون به هم گره خورده بود که انگار به زیبا‌ترین، دلربا‌ترین و بی نقص‌ترین چیز نگاه می‌کنند.

امیلی بیشتر اوقات بلند فکر می‌کرد، دقیقا مثل وقتی که تو ماشین جیمین بودند.
الان هم با اینکه اصلا جای مناسبی نبود...اما بلند فکر کرد.

-تو واقعا جذابی.

فقط در حد یک زمزمه بود، اما دلیل بر این نمی‌شد که گوش های تیز تهیونگ اون رو نشونه.
خب وقتی هم که یک هلال روی صورت پسر نشست، امیلی تازه فهمید که چه گندی زده.

در همون لحظه دوچرخه سواری با صدای زنگوله‌ای که به اون تیکه آهن بسته بود اون دو نفر رو به خودشون آورد.
البته که تهیونگ زودتر خودش رو جمع کرد، و زمانی که دید امیلی هیچ تکونی نمی‌خوره، دستش رو به کمرش رسوند و با یک حرکت فوق جنتلمنانه اون رو به سمت خودش کشید.

اون دوچرخه سوار که کلی وسیله دستش بود و اصلا شرایط برای هدایت کردن دوچرخه در مسیر ها مختلف رو نداشت با یک عذر خواهی بلند اونجا رو ترک کرد.

اما تهیونگ هم دلیلی نمی‌دید تا چهره اخموش رو نثار اون نکنه و با اون نگاهش تیر بارونش نکنه.

پسر، مثل یک مرد خوب دستش رو به آرومی از کمر امیلی برداشت و سریع شروع به حرکت کرد.
اون حتی یادش رفت تا به خاطر حرف قبل امیلی اون رو دست بندازه یا به خاطرش ذوق کنه.

و دختر هم با گیجی به همه چی نگاه می‌کرد، خوشحال بود از اینکه تهیونگ چیزی بهش نگفته. اما از شناختی که ازش پیدا کرده بود، از اینکه اون پسر لجباز قرار نیست ازش این ماجرا چشم پوشی کنه، مطمئن بود.
و ضربان قلبش هم به خاطر اتفاق چند دقیقه پیش هم بالا رفته بود.
دستی به گردنش کشید و سریع به سمت پسر که فاصله نسبتا زیادی باهاش پیدا کرده بود دووید.

کی فکرش رو میکرد تو‌ی راه اونم قبل رسیدن به خونه با همچین چیزی مواجه بشن؟
------------------
#Mediterraneantreasure
#bts
#taehyung
#fanfiction
دیدگاه ها (۰)

Part:51نظاره‌گر کف سفید رنگی که روی دستانش به پایین سقوط میک...

Part:52مارکو خنده خجالت زده‌ای کرد و مِن و مِن کنان شروع به ...

Part:49بعد از خداحافظی که هر سه انجام دادند، به سمت ماشین حر...

Part:48هر سه نفر روی یک مبل جای گرفتند. پیرزن پایی روی پا ان...

black flower(p,319)

black flower(p,318)

روانی منP54

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط