𝙉𝙖𝙯𝙖𝙧𝙞𝙮𝙚ٔ 𝙈𝙖 | نظریهی ما
𝙉𝙖𝙯𝙖𝙧𝙞𝙮𝙚ٔ 𝙈𝙖 | نظریهی ما
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
𝑷𝒂𝒓𝒕: 4
ـــــــــــــــ
بالاخره زنگ آخر خورد.
کیفمو برداشتم و بدون اینکه با کسی حرف بزنم از مدرسه زدم بیرون.
هنوز پهلوم درد میکرد و خستگی بدی توی تنم بود، ولی بیشتر از همه دلم میخواست هرچه سریعتر برسم خونه.
گوشیمو از جیبم درآوردم و همونطور که منتظر ماشین بودم، مشغولش شدم.
چند دقیقه گذشت.
ماشین بالاخره رسید.
سوار شدم و آدرس خونه رو گفتم.
همون اول سرمو انداختم پایین و دوباره مشغول گوشی شدم.
نمیدونم چقدر گذشت...
شاید ده دقیقه.
شاید بیشتر.
ولی یهدفعه یه حس عجیبی بهم دست داد.
سرمو از روی گوشی بلند کردم.
اول فقط به خیابون نگاه کردم.
بعد ابروهام رفت توی هم.
این مسیر...
مسیر خونه نبود.
اصلاً نبود.
چند ثانیه فقط به اطراف نگاه کردم.
ساختمونها کمکم کمتر میشدن و خیابونها خلوتتر.
قلبم شروع کرد به تند زدن.
_ آقا...؟
جوابی نداد.
دوباره با صدای بلندتری گفتم:
_ آقا، ببخشید... شما اشتباه رفتین. این مسیر خونهی من نیست.
هیچ جوابی.
تمام بدنم یخ کرد.
یهدفعه هزار تا فکر از ذهنم رد شد.
نکنه...
نکنه دوباره همون آدمها باشن؟
دستم شروع کرد به لرزیدن.
_ آقا ماشینو نگه دارید!
بازم سکوت.
این بار خودمو جلو کشیدم و با ترس شروع کردم به زدن به صندلی و شونهی مرد.
_ نگه دار! لطفاً نگه دار!
صدای جیغم توی ماشین پیچیده بود.
_ منو ببر خونه! من نمیخوام اینجا باشم!
مرد بالاخره سرشو کمی چرخوند.
و بعد...
اون صدا.
همون صدای کلفت و خشدار.
همون صدایی که دیشب شنیده بودم.
_ ساکت شو.
تمام وجودم لرزید.
شناختمش.
خودش بود.
همون مرد.
همونی که دیشب جلوم ظاهر شده بود.
اشکام بیاختیار سرازیر شدن.
_ تو...
نفسم بالا نمیاومد.
_ تو همونی...
شروع کردم به دست و پا زدن و جیغ کشیدن.
_ کمک! یکی کمکم کنه!
اما جاده خلوت بود.
هیچکس نبود.
هیچ ماشینی هم اطرافمون دیده نمیشد.
مرد ناگهان ماشین رو کنار زد.
من هنوز گریه میکردم و سعی میکردم خودمو ازش دور کنم.
_ ولم کن! تو رو خدا ولم کن!
چند لحظه بعد چیزی رو جلوی صورتم دیدم.
شبیه سرنگ بود.
چشمام از ترس گرد شد.
_ نه...
سرمو عقب کشیدم.
_ نه نه نه!
ولی قبل از اینکه بتونم کاری کنم، سوزش کوتاهی کنار گردنم حس کردم.
جیغ بلندی کشیدم.
اشکام بیشتر شد و هقهقم بالا گرفت.
دستم رو روی گردنم گذاشتم.
میفهمیدم چیزی به بدنم تزریق شده، ولی نمیدونستم چی بود.
_ تو... با من چی کار کردی...؟
صدای خودم از ترس میلرزید.
پلکام سنگین شده بودن.
همهچیز دور سرم میچرخید.
سعی کردم چشمام رو باز نگه دارم.
نمیخواستم بخوابم.
نمیخواستم بیهوش بشم.
ولی دیگه توانش رو نداشتم.
آخرین چیزی که دیدم، خیابون تاریک و چراغهای محوی بود که جلوی چشمام کش میاومدن.
و بعد...
همهچیز سیاه شد.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
داداننن حمایتت کنید یه پارت دیگهم میزارمممن
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
𝑷𝒂𝒓𝒕: 4
ـــــــــــــــ
بالاخره زنگ آخر خورد.
کیفمو برداشتم و بدون اینکه با کسی حرف بزنم از مدرسه زدم بیرون.
هنوز پهلوم درد میکرد و خستگی بدی توی تنم بود، ولی بیشتر از همه دلم میخواست هرچه سریعتر برسم خونه.
گوشیمو از جیبم درآوردم و همونطور که منتظر ماشین بودم، مشغولش شدم.
چند دقیقه گذشت.
ماشین بالاخره رسید.
سوار شدم و آدرس خونه رو گفتم.
همون اول سرمو انداختم پایین و دوباره مشغول گوشی شدم.
نمیدونم چقدر گذشت...
شاید ده دقیقه.
شاید بیشتر.
ولی یهدفعه یه حس عجیبی بهم دست داد.
سرمو از روی گوشی بلند کردم.
اول فقط به خیابون نگاه کردم.
بعد ابروهام رفت توی هم.
این مسیر...
مسیر خونه نبود.
اصلاً نبود.
چند ثانیه فقط به اطراف نگاه کردم.
ساختمونها کمکم کمتر میشدن و خیابونها خلوتتر.
قلبم شروع کرد به تند زدن.
_ آقا...؟
جوابی نداد.
دوباره با صدای بلندتری گفتم:
_ آقا، ببخشید... شما اشتباه رفتین. این مسیر خونهی من نیست.
هیچ جوابی.
تمام بدنم یخ کرد.
یهدفعه هزار تا فکر از ذهنم رد شد.
نکنه...
نکنه دوباره همون آدمها باشن؟
دستم شروع کرد به لرزیدن.
_ آقا ماشینو نگه دارید!
بازم سکوت.
این بار خودمو جلو کشیدم و با ترس شروع کردم به زدن به صندلی و شونهی مرد.
_ نگه دار! لطفاً نگه دار!
صدای جیغم توی ماشین پیچیده بود.
_ منو ببر خونه! من نمیخوام اینجا باشم!
مرد بالاخره سرشو کمی چرخوند.
و بعد...
اون صدا.
همون صدای کلفت و خشدار.
همون صدایی که دیشب شنیده بودم.
_ ساکت شو.
تمام وجودم لرزید.
شناختمش.
خودش بود.
همون مرد.
همونی که دیشب جلوم ظاهر شده بود.
اشکام بیاختیار سرازیر شدن.
_ تو...
نفسم بالا نمیاومد.
_ تو همونی...
شروع کردم به دست و پا زدن و جیغ کشیدن.
_ کمک! یکی کمکم کنه!
اما جاده خلوت بود.
هیچکس نبود.
هیچ ماشینی هم اطرافمون دیده نمیشد.
مرد ناگهان ماشین رو کنار زد.
من هنوز گریه میکردم و سعی میکردم خودمو ازش دور کنم.
_ ولم کن! تو رو خدا ولم کن!
چند لحظه بعد چیزی رو جلوی صورتم دیدم.
شبیه سرنگ بود.
چشمام از ترس گرد شد.
_ نه...
سرمو عقب کشیدم.
_ نه نه نه!
ولی قبل از اینکه بتونم کاری کنم، سوزش کوتاهی کنار گردنم حس کردم.
جیغ بلندی کشیدم.
اشکام بیشتر شد و هقهقم بالا گرفت.
دستم رو روی گردنم گذاشتم.
میفهمیدم چیزی به بدنم تزریق شده، ولی نمیدونستم چی بود.
_ تو... با من چی کار کردی...؟
صدای خودم از ترس میلرزید.
پلکام سنگین شده بودن.
همهچیز دور سرم میچرخید.
سعی کردم چشمام رو باز نگه دارم.
نمیخواستم بخوابم.
نمیخواستم بیهوش بشم.
ولی دیگه توانش رو نداشتم.
آخرین چیزی که دیدم، خیابون تاریک و چراغهای محوی بود که جلوی چشمام کش میاومدن.
و بعد...
همهچیز سیاه شد.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
داداننن حمایتت کنید یه پارت دیگهم میزارمممن
- ۸۶۳
- ۰۸ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط