سرد و سوزنده
سرد و سوزنده
10
---
پارت ۱۰
ساعت ۸ شب
همه دور میز نشسته بودن. صدای قاشق و چنگال، صدای آرام تلویزیون، و سکوت سنگینی که بین اَت و کوک بود. فقط پدربزرگ خوشحال بود، با لبخند قاشق سوپ رو میبرد سمت دهنش.
پدربزرگ: خوشم میاد امشب همه سر وقت سر میز حاضرن. یه وقتایی فکر میکنم این ازدواج کار درستی بود.
ات: (زیرلب) آره، خیلییی درست.
کوک: (آروم به ات) میخوای الان بشقابو پرت کنم رو سرت؟
ات: اگه بندازی، منم لیوان سوپو میریزم تو دماغت.
پدربزرگ: چی گفتی ات جان؟
ات: (با لبخند زورکی) گفتم سوپ خیلی خوشمزس پدربزرگ جون.
پدربزرگ: نوش جونت عزیزم.
همون موقع نوا، دخترعمهی همیشهدخالتکن، وارد شد. با لباسی شبیه لباس عروسی ولی کوتاهتر و پر زرق و برق.
نوا: سلام به خانوادهی خوشبخت. اومدم یه نگاه به تازهعروس و تازهداماد بندازم.
ات: (آروم به کوک) میشه بهش بگیم ما همو دوست نداریم؟
کوک: (پچپچ) فکر کنم خودش بهقدر کافی فهمش پایینه، نیازی نیست بگی.
نوا کنار کوک نشست و با لبخند مصنوعی دستشو گذاشت رو بازوی اون.
نوا: کوک جون، امشب خیلی خستهای؟ دلم برات یه ذره شده!
ات: (بلند) حالم بد شد، یکی یه ظرف بیاره بالا بیارم.
پدربزرگ: خب، خب، بسه دیگه. خبر جدید دارم.
همه ساکت شدن. کوک و اَت با چشمای گرد نگاهش کردن.
پدربزرگ: چون شما انقدر باهم خوبین و به هم میاین، تصمیم گرفتم شما رو برای یه ماه عسل لاکچری بفرستم جزایر مالدیو.
ات: چیــــــییییی؟!
کوک: (همزمان) مااااالدیووو؟!
ات: (بلند شد) پدربزرگ این شوخیه؟ نه واقعا این یه جوکه دیگه نه؟
پدربزرگ: نه عزیزم. چمدوناتونم بستهست. فردا صبح راه میافتین.
کوک: (با دهن باز) ما رو با هم... تنها؟ تو جزیره؟ اونم ماه عسل؟!
پدربزرگ: اگه قرار بود بفرستمتون ماه عسل که عاشق بشین، پس برو رو همون تخت بخواب و غر نزن، داماد جون.
نوا: (با صدای ناز) واااا منم میتونم بیام؟
پدربزرگ: نه. تو باید بمونی خونه پیش گربههات.
ات به کوک نگاه کرد. کوک هم به اون نگاه کرد.
هردو همزمان: خرابش میکنیم.
و اینطوری، نقشهی "خرابکاری در ماهعسل اجباری" کلید خورد.
---https://wisgoon.com/mahyajkjkkook
10
---
پارت ۱۰
ساعت ۸ شب
همه دور میز نشسته بودن. صدای قاشق و چنگال، صدای آرام تلویزیون، و سکوت سنگینی که بین اَت و کوک بود. فقط پدربزرگ خوشحال بود، با لبخند قاشق سوپ رو میبرد سمت دهنش.
پدربزرگ: خوشم میاد امشب همه سر وقت سر میز حاضرن. یه وقتایی فکر میکنم این ازدواج کار درستی بود.
ات: (زیرلب) آره، خیلییی درست.
کوک: (آروم به ات) میخوای الان بشقابو پرت کنم رو سرت؟
ات: اگه بندازی، منم لیوان سوپو میریزم تو دماغت.
پدربزرگ: چی گفتی ات جان؟
ات: (با لبخند زورکی) گفتم سوپ خیلی خوشمزس پدربزرگ جون.
پدربزرگ: نوش جونت عزیزم.
همون موقع نوا، دخترعمهی همیشهدخالتکن، وارد شد. با لباسی شبیه لباس عروسی ولی کوتاهتر و پر زرق و برق.
نوا: سلام به خانوادهی خوشبخت. اومدم یه نگاه به تازهعروس و تازهداماد بندازم.
ات: (آروم به کوک) میشه بهش بگیم ما همو دوست نداریم؟
کوک: (پچپچ) فکر کنم خودش بهقدر کافی فهمش پایینه، نیازی نیست بگی.
نوا کنار کوک نشست و با لبخند مصنوعی دستشو گذاشت رو بازوی اون.
نوا: کوک جون، امشب خیلی خستهای؟ دلم برات یه ذره شده!
ات: (بلند) حالم بد شد، یکی یه ظرف بیاره بالا بیارم.
پدربزرگ: خب، خب، بسه دیگه. خبر جدید دارم.
همه ساکت شدن. کوک و اَت با چشمای گرد نگاهش کردن.
پدربزرگ: چون شما انقدر باهم خوبین و به هم میاین، تصمیم گرفتم شما رو برای یه ماه عسل لاکچری بفرستم جزایر مالدیو.
ات: چیــــــییییی؟!
کوک: (همزمان) مااااالدیووو؟!
ات: (بلند شد) پدربزرگ این شوخیه؟ نه واقعا این یه جوکه دیگه نه؟
پدربزرگ: نه عزیزم. چمدوناتونم بستهست. فردا صبح راه میافتین.
کوک: (با دهن باز) ما رو با هم... تنها؟ تو جزیره؟ اونم ماه عسل؟!
پدربزرگ: اگه قرار بود بفرستمتون ماه عسل که عاشق بشین، پس برو رو همون تخت بخواب و غر نزن، داماد جون.
نوا: (با صدای ناز) واااا منم میتونم بیام؟
پدربزرگ: نه. تو باید بمونی خونه پیش گربههات.
ات به کوک نگاه کرد. کوک هم به اون نگاه کرد.
هردو همزمان: خرابش میکنیم.
و اینطوری، نقشهی "خرابکاری در ماهعسل اجباری" کلید خورد.
---https://wisgoon.com/mahyajkjkkook
- ۸.۶k
- ۰۵ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط