9
9
---
پارت ۹
لباس مشکی تنگ و کوتاهش رو صاف کرد و یه آخ کوچولو گفت. موبی زد پشتش.
موبی: وااااااااااااای بمیرم چقد خوشگل شدی، اتِ من! اگه یه دونه هم پسر تو این بار عاشقت نشه من خودم میرم با دلقک سیرک ازدواج میکنم!
ات: (پوفکنان) گور بابای پسرا. فقط میخوام کوک و حرص بدم، همین.
دو تا دختر با لبخند شیطون رفتن داخل بار. نور کم، موزیک بلند و جمعیت زیاد. ات با اعتماد به نفس رفت وسط و شروع کرد به رقصیدن. موهاش تو هوا میچرخید و لبخندش چشم همه رو گرفته بود.
اما اونطرف بار...
کوک با یه مرد خونسرد و کتشلواری نشسته بود. سیگار مرد روشن بود و یه لیوان جلوی دستش بود.
مرد: (چشمش میره سمت ات) اون دختره کیه؟ واو، چه اندامی داره، نگاه اون پاها رو... بخوام معامله رو دوبل ببندم، میخوام اونم سهمم باشه.
چشم کوک یه لحظه بسته شد. انگار چیزی توی وجودش ترک خورد.
کوک: چی گفتی؟
مرد: گفتم اون دختره رو—
و بعد صدا رفت تو سکوت. کوک با مشت صاف زد تو صورت مرد. میز برگشت، لیوانا ریخت و جمعیت جیغ زد. موبی از جا پرید و ات که داشت میرقصید برگشت و با تعجب صحنه رو دید.
ات: (با صدای بلند) کوووووک!! چیکار میکنی احمق؟!
رفت سمتش. کوک مرد رو گرفته بود و محکم تکونش میداد.
ات: ولمش کن دیوونه! همه دارن نگاه میکنن!
کوک با حرص ولش کرد. نفس نفس میزد. مرد داد میزد و نگهبانا دوان دوان اومدن. ات و کوک رو کشیدن بیرون.
توی ماشین...
ات: (دادزنان) مشکل روانی داری تو؟ چرا هر کی بهم نگاه کرد باید ناکارش کنی؟!
کوک: (با صدای خفه) اون حرومزاده دربارهت بد حرف زد.
ات: خب باشه! خودم بلدم حالشو بگیرم! چرا مثله گاو حمله میکنی؟
کوک: تو اصلاً چرا اونجوری لباس پوشیدی؟ فکر کردی کجایی؟ مجلس ختمه؟!
ات: (پوزخند) چیه؟ غیرتت زد بالا؟ نکنه دوستدخترت ناراحت شه؟
کوک: (با صدای آروم اما پر حرص) من فقط نمیخوام... اذیت شی.
سکوت شد. یه لحظه طولانی.
ات: (با لحن آرومتر) اگه واقعا به فکرمی، پس بذار خودم باشم. نه عروسک کنترل از راه دور تو.
ماشین به خونه رسید. هر دو با دلخوری پیاده شدن. پدربزرگ پشت پنجره بود، نگران.
-https://wisgoon.com/mahyajkjkkook
---
پارت ۹
لباس مشکی تنگ و کوتاهش رو صاف کرد و یه آخ کوچولو گفت. موبی زد پشتش.
موبی: وااااااااااااای بمیرم چقد خوشگل شدی، اتِ من! اگه یه دونه هم پسر تو این بار عاشقت نشه من خودم میرم با دلقک سیرک ازدواج میکنم!
ات: (پوفکنان) گور بابای پسرا. فقط میخوام کوک و حرص بدم، همین.
دو تا دختر با لبخند شیطون رفتن داخل بار. نور کم، موزیک بلند و جمعیت زیاد. ات با اعتماد به نفس رفت وسط و شروع کرد به رقصیدن. موهاش تو هوا میچرخید و لبخندش چشم همه رو گرفته بود.
اما اونطرف بار...
کوک با یه مرد خونسرد و کتشلواری نشسته بود. سیگار مرد روشن بود و یه لیوان جلوی دستش بود.
مرد: (چشمش میره سمت ات) اون دختره کیه؟ واو، چه اندامی داره، نگاه اون پاها رو... بخوام معامله رو دوبل ببندم، میخوام اونم سهمم باشه.
چشم کوک یه لحظه بسته شد. انگار چیزی توی وجودش ترک خورد.
کوک: چی گفتی؟
مرد: گفتم اون دختره رو—
و بعد صدا رفت تو سکوت. کوک با مشت صاف زد تو صورت مرد. میز برگشت، لیوانا ریخت و جمعیت جیغ زد. موبی از جا پرید و ات که داشت میرقصید برگشت و با تعجب صحنه رو دید.
ات: (با صدای بلند) کوووووک!! چیکار میکنی احمق؟!
رفت سمتش. کوک مرد رو گرفته بود و محکم تکونش میداد.
ات: ولمش کن دیوونه! همه دارن نگاه میکنن!
کوک با حرص ولش کرد. نفس نفس میزد. مرد داد میزد و نگهبانا دوان دوان اومدن. ات و کوک رو کشیدن بیرون.
توی ماشین...
ات: (دادزنان) مشکل روانی داری تو؟ چرا هر کی بهم نگاه کرد باید ناکارش کنی؟!
کوک: (با صدای خفه) اون حرومزاده دربارهت بد حرف زد.
ات: خب باشه! خودم بلدم حالشو بگیرم! چرا مثله گاو حمله میکنی؟
کوک: تو اصلاً چرا اونجوری لباس پوشیدی؟ فکر کردی کجایی؟ مجلس ختمه؟!
ات: (پوزخند) چیه؟ غیرتت زد بالا؟ نکنه دوستدخترت ناراحت شه؟
کوک: (با صدای آروم اما پر حرص) من فقط نمیخوام... اذیت شی.
سکوت شد. یه لحظه طولانی.
ات: (با لحن آرومتر) اگه واقعا به فکرمی، پس بذار خودم باشم. نه عروسک کنترل از راه دور تو.
ماشین به خونه رسید. هر دو با دلخوری پیاده شدن. پدربزرگ پشت پنجره بود، نگران.
-https://wisgoon.com/mahyajkjkkook
- ۷.۷k
- ۰۵ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط