{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

نانوایی شلوغ بود و چوپان،مدام این‌پا و آن‌پا می‌کرد،نانوا

نانوایی شلوغ بود و چوپان،مدام این‌پا و آن‌پا می‌کرد،نانوا به او گفت:چرا اینقدر نگرانی؟گفت:گوسفندانم را رها کرده‌ام و آمده‌ام نان بخرم،می‌ترسم گرگ‌ها شکمشان را پاره کنند!نانوا گفت:چرا گوسفندانت را به خدا نسپرده‌ای؟گفت:سپرده‌ام،اما او خدای«گرگها»هم هست
دیدگاه ها (۳)

ﺩﺧﺘﺮﯼ ﮎ ﺑﺰﺍﺭﻩ ﺑﺎ ﻣﻤﻪ ﻫﺎﺵ ﺑﻮﻕ ﺑﺰﻧﯽ ﺩﺧﺘﺮ ﻧﯿﺴﺖ ﮎ ...ヅ......... ...

ﻣﻌﺮﻓﺖ ﺭا اﺯ,ﻫﻨﺪﻭاﻧﻪ اﻣﻮﺧﺘﻢ!!!?...............ﻫﻴﭻ ﺩﻟﻴﻞ ﺧﺎﺻﻴﻢ ...

به نظر شما؛وقتی یه پرنده میگه به تخمم،داره فحش میده!یا جون ب...

بهشت که زیر پای مادراستلایک هم که زیر پست دختراست..........ب...

بنا بر دلایلی دلم خواست اوسی از شیطان کش هم داشته باشم🤧🩵(تای...

007-پنهان در مه - پارت ۹۱

نانوایی شلوغ بود و چوپان،مدام این ‌پا و آن ‌پا می‌کرد....نان...

نانوایی شلوغ بود و چوپان،مدام این ‌پا و آن ‌پا می‌کرد....نان...

نانوایی شلوغ بود و چوپان، مدام این‌پا و آن‌پا می‌کرد،نانوا ب...

نانوایی شلوغ بود و چوپان مدام این‌پا و آن‌پا می‌کرد.نانوا به...

#داستان_کوتاهنانوایی شلوغ بود و چوپان، مدام این ‌پا و آن ‌پا...

نانوايي شلوغ بود و چوپان مدام اين پا و آن پا ميكردنانوا به ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط