اربابکیم
#ارباب_کیم ♣️
#پارت_41
+به سمت اتاق کارمندا رفتم تا اون کار مندیکه بهم گفت برم اتاق حساب دار رو پیدا کنم.
همه شون رو نگاه کردم کسی مثل اون اینجا نبود.
*اتفاقی افتاده خانم هوانگ؟
+مگه کارمند های این بخش عوض شدن؟
*نه چطور؟
+هفته پیش روزی که اون دختر چاقو خورد یه مرد عینکی دقیقا همین جا نشسته بود.
*خانم هوانگ من کل کارمند های این شرکت رو میشناسم همچین کسی وجود نداره.
+ممنونم من فعلا میرم.
با خودم فکر کردم یعنی چی که همچین کارمندی وجود نداره.
سرم خیلی درد میکرد توی اتاق کارم نشستم و پرونده باندی که باهامون همکاری کرده رو خوندم.
و بعد از اون کلی برگه بود که باید امضا شون میکردم و میدادم تهیونگ.
حدود چهار ساعت کارم طول کشید.
به سمت اتاق تهیونگ رفتم.
منشی:آقای کیم نمیخوان کسی رو ببینن.
+بهش........
منشی:گفتن حتی شما.
+چیزی نگفتم و برگشتم سمت اتاقم.
یعنی چی نمیخواد کسی رو ببینه خیلی حالم بد بود و سرم درد میکرد.
از داخل کیفم یه مسکن برداشتم و خوردم.
سرمو روی میز گذاشتم و خواب رفتم.
*خانم هوانگ
+بله بله چی شده؟
*خوابتون برده بود.
+ساعت چنده؟
*ساعت نه شبه
+واقعا
از رو جام بلند شدم و ازش خداحافظی کردم.
یعنی تهونگ چرا چیزی به من نگفته و رفته از شرکت اومدم بیرون خواستم برم خونه ولی منصرف شدم.
پیاده به سمت ساحل حرکت کردم و و پیش دریا نشستم.
حدود نیم ساعت همین طور بودم که گوشیمو برداشتم و چک کردم ساعت ده بود ولی تهیونگ حتی یه زنگ ساده هم به من نزده بود.
خواستم زنگش بزنم ولی غرورم اجازه نداد.
ادامه دارد................♣️
#پارت_41
+به سمت اتاق کارمندا رفتم تا اون کار مندیکه بهم گفت برم اتاق حساب دار رو پیدا کنم.
همه شون رو نگاه کردم کسی مثل اون اینجا نبود.
*اتفاقی افتاده خانم هوانگ؟
+مگه کارمند های این بخش عوض شدن؟
*نه چطور؟
+هفته پیش روزی که اون دختر چاقو خورد یه مرد عینکی دقیقا همین جا نشسته بود.
*خانم هوانگ من کل کارمند های این شرکت رو میشناسم همچین کسی وجود نداره.
+ممنونم من فعلا میرم.
با خودم فکر کردم یعنی چی که همچین کارمندی وجود نداره.
سرم خیلی درد میکرد توی اتاق کارم نشستم و پرونده باندی که باهامون همکاری کرده رو خوندم.
و بعد از اون کلی برگه بود که باید امضا شون میکردم و میدادم تهیونگ.
حدود چهار ساعت کارم طول کشید.
به سمت اتاق تهیونگ رفتم.
منشی:آقای کیم نمیخوان کسی رو ببینن.
+بهش........
منشی:گفتن حتی شما.
+چیزی نگفتم و برگشتم سمت اتاقم.
یعنی چی نمیخواد کسی رو ببینه خیلی حالم بد بود و سرم درد میکرد.
از داخل کیفم یه مسکن برداشتم و خوردم.
سرمو روی میز گذاشتم و خواب رفتم.
*خانم هوانگ
+بله بله چی شده؟
*خوابتون برده بود.
+ساعت چنده؟
*ساعت نه شبه
+واقعا
از رو جام بلند شدم و ازش خداحافظی کردم.
یعنی تهونگ چرا چیزی به من نگفته و رفته از شرکت اومدم بیرون خواستم برم خونه ولی منصرف شدم.
پیاده به سمت ساحل حرکت کردم و و پیش دریا نشستم.
حدود نیم ساعت همین طور بودم که گوشیمو برداشتم و چک کردم ساعت ده بود ولی تهیونگ حتی یه زنگ ساده هم به من نزده بود.
خواستم زنگش بزنم ولی غرورم اجازه نداد.
ادامه دارد................♣️
- ۶.۹k
- ۲۲ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط