{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سالها بعد...

سالها بعد...
زمانی که دیگر لا به لای موهای مشکی ات، رگه های سفید موج میزنند
ساعت هفت صبح
برای همسرت کرواتش را تنظیم میکنی و به آشپزخانه میروی.
آن روزها دیگر آنقدر کتاب نمیخوانی، آنقدر نمیخندی، دیگر زیر باران راه نمیروی و برای خودت چیزهای کوچک و قشنگ نمیخری...
احتمالا رویاهایت را برای خانواده ات کنار گذاشته ای و زندگی ات را جوری میگذرانی که شب ها زود بخوابی و صبح ها زود بیدار شوی...

در همان چندین لحظه که در آشپزخانه برای همسرت یک فنجان قهوه درست میکنی،
ناگهان یاد کسی از ذهنت میگذرد!
دیوانه ای از زمان دانشگاهت...
اسمش را هنوز یادت هست، خنده اش، صدایش...
یادت می آید که قهوه اش را تلخ میخورد، مثل خودت!
و تو میان تلخی و شیرینی میمانی،
انتخابت سخت میشود!
دستت را میبری زیر چشم چپت، قطره را به آرامی میگیری و پاکش میکنی، لبخندی میزنی و مثل همیشه برایش شکر میریزی...
همان لبخندت
کافی ست برایم...

#امیررضا_لطفی_پناه
دیدگاه ها (۲۶)

سناریو: (وقتی رنگ پوست...)(وقتی رنگ پوستت ازش تیره تره و بهش...

୨୧ ─────────────── ୨୧𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟏𝟎 🧸🎧𓂃 ࣪˖ ִֶָ «چرا هی بهش فکر می‌ک...

چند پارتی✨همه‌چیز از یک شب بارانی شروع شد.ات، از صبح منتظر ب...

سلام سلام حالتون چطوره ؟بچه ها زبانم تموم شد بالاخره الانم ا...

پارت چهاردهم ات. صبح حدود ساعت ۹ بود که با درد زیر شکم از خو...

پارت ۳۲اولین صبحِ دنیایِ جدیدِ رزا با نورِ سردِ خورشید و درد...

رمان :قرارداد سرنوشت

dark life =22

𝑨𝒇𝒕𝒆𝒓 𝒕𝒉𝒆 𝑳𝒂𝒔𝒕 “𝑰 𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒀𝒐𝒖”𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟏صبح با صدای باران شروع شده ...

در جست و جوی خاطرات.پارت ۱۵

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط