رنگین کمان خاکستری
رنگین کمان خاکستری
پارت:۱۱
با احساس دردی توی سرم بیدار شدم ساعت۸ بود.
دیشب تا ساعت ۱ توی کافه بودم با اون دختر حرف میزدم .
اون دختر احساسی رو درون من کاشته بود که تا حالا احساسش نکرده بودم .
حرف زدن با هیورا منو از همه مشکلات دور میکنه .
بلند شدم به صورتم آب پاشیدم تا یکم سعی کنم به خودم بیام و دیگه بهش فکر نکنم.
تغییر لباس دادم و یه تیشرت مشکی پوشیدم از اتاق خارج شدم و رفتم پایین دیدم مامانم توی سالن پشت میز نشسته و چایی شو مزه میکنه.
وقتی متوجه حضور من شد گفت:
_عجب از خواب بیدار شدی بیا بشین باید باهات حرف بزنم
با حالت مرموزی سمتش رفتم و صندلی رو عقب کشیدم وروش نشستم.
با لحن سرد و جدی گفتم اگه میخوای راجب اون عرث و اون دختره تیارا حرف بزنی بگم الان بدون اینکه حرمتی شکسته بشه برم .
عینکشو در آوردو دستاشو بهم گره داد. بهم مرموزانه خیره شد
_تا کی میخوای حرف نزنی
+هیچ وقت مامان بهت گفتم من با اون عفریته ازدواج نمیکنم تمام (باداد)
_یکم به خودت بیا من نمیتونم اون همه دارایی رو به خاطر بچه بازیای تو از دست بدم میفهمی اینو دست تو نیست باید این کارو کنی حتی اگه دوستش نداشته باشی
از جام بلند شدن و به سمت اتاق رفتم ولی قبل از رفتن گفتم :
+من فردا میرم پیش وکیل و میگم که نمیخوام به وصیت بابام عمل کنم و اون حساب بانکی رو میگیرم توم اگه خواستی می تونی بیای و تکلیف این عمارت و معلوم کنی
از حرس فنجونش و پشت سرم زد به زمین
حقش بود یه عمر اذابم داده بودن و الان میخواست واسه خودم زندگی کنم.
آماده شدم که برم شرکت از اتاق زدم بیرون
کرواتم و میبستم که از پشت سر صدای نکره با ناز اون جنده اومد:
_جیهوون عزیزم صب کن
پارت:۱۱
با احساس دردی توی سرم بیدار شدم ساعت۸ بود.
دیشب تا ساعت ۱ توی کافه بودم با اون دختر حرف میزدم .
اون دختر احساسی رو درون من کاشته بود که تا حالا احساسش نکرده بودم .
حرف زدن با هیورا منو از همه مشکلات دور میکنه .
بلند شدم به صورتم آب پاشیدم تا یکم سعی کنم به خودم بیام و دیگه بهش فکر نکنم.
تغییر لباس دادم و یه تیشرت مشکی پوشیدم از اتاق خارج شدم و رفتم پایین دیدم مامانم توی سالن پشت میز نشسته و چایی شو مزه میکنه.
وقتی متوجه حضور من شد گفت:
_عجب از خواب بیدار شدی بیا بشین باید باهات حرف بزنم
با حالت مرموزی سمتش رفتم و صندلی رو عقب کشیدم وروش نشستم.
با لحن سرد و جدی گفتم اگه میخوای راجب اون عرث و اون دختره تیارا حرف بزنی بگم الان بدون اینکه حرمتی شکسته بشه برم .
عینکشو در آوردو دستاشو بهم گره داد. بهم مرموزانه خیره شد
_تا کی میخوای حرف نزنی
+هیچ وقت مامان بهت گفتم من با اون عفریته ازدواج نمیکنم تمام (باداد)
_یکم به خودت بیا من نمیتونم اون همه دارایی رو به خاطر بچه بازیای تو از دست بدم میفهمی اینو دست تو نیست باید این کارو کنی حتی اگه دوستش نداشته باشی
از جام بلند شدن و به سمت اتاق رفتم ولی قبل از رفتن گفتم :
+من فردا میرم پیش وکیل و میگم که نمیخوام به وصیت بابام عمل کنم و اون حساب بانکی رو میگیرم توم اگه خواستی می تونی بیای و تکلیف این عمارت و معلوم کنی
از حرس فنجونش و پشت سرم زد به زمین
حقش بود یه عمر اذابم داده بودن و الان میخواست واسه خودم زندگی کنم.
آماده شدم که برم شرکت از اتاق زدم بیرون
کرواتم و میبستم که از پشت سر صدای نکره با ناز اون جنده اومد:
_جیهوون عزیزم صب کن
- ۴.۱k
- ۲۹ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط