{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سکوتت را ندانستم، نگاهم را نفهمیدی 

سکوتت را ندانستم، نگاهم را نفهمیدی 
نگفتم گفتنی‌ها رو، تو هم هرگز نپرسیدی 

در آن هنگامه‌ی تردید، در آن بن‌بست بی‌امید 
در آن ساعت که باغ عشق به دست باد پرپر بود 
در آن ساعت هزاران سال به یک لحظه برابر بود 
شب آغاز تنهایی، شب پایان باور بود
دیدگاه ها (۷)

این اقا پسرایی ک زیرابرو برمیدارن ،گوشواره میندازن،ناخن بلند...

پس از واکنشهای متعدد نسبت به بازگشت پیکرهای مطهر ١٧٥ غواص شه...

.

.

---نه از فراق، که از نزدیکی می‌سوزم. از آن لحظه‌ای که چشمانت...

تو دلقک بودی و من شینیگامی تو

پیام آقای حیدریان در آغاز سال تحصیلی

***ابریشم نیمه شب***# پارت ۲۵: پژواکِ سکوت در هزار کیلومترید...

«عشق مخفی با یکی از هفت شاهزاده»پارت : ۲صبح آن روز برخلاف هم...

🧁 پارت هفدهم | شبی که همه‌چیز تغییر کردجمعه شب...هتل بزرگی ک...

فراتر از خویش

نام=)سایه مافیا### پارت هشتم: جشنِ در سایه‌هالیها با تردید ب...

✦ اولین گناه ✦فصل پنجم: دو شکارچی، یک طعمه — قسمت دوم---آن ش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط