{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

***ابریشم نیمه شب***

***ابریشم نیمه شب***


# پارت ۲۵: پژواکِ سکوت در هزار کیلومتری

در اتاقِ تاریکِ سئول، تنها نوری که فضا را روشن می‌کرد، نورِ آبیِ مانیتور بود. جونگ‌کوک، با چشمانی که از بی‌خوابی سرخ شده بود، به تبلیغاتِ مشترکشان با لیها خیره شده بود. تصویرِ لیها... همان چهره‌ی مغرور و سرد که حالا در نظرِ جونگ‌کوک، تنها نشانه‌ای از یک دنیایِ دور و دست‌نیافتنی بود.

او دلتنگ بود. دلتنگیِ او، دردی جسمی بود که در قفسه‌ی سینه‌اش لانه کرده بود. دلتنگِ تمام آن لحظاتی بود که در ظاهر با هم کل‌کل می‌کردند، اما در باطن، داشتند به هم نزدیک می‌شدند. دلتنگِ آن شب‌هایی بود که لیها را در آغوش می‌گرفت و او، حتی برای لحظه‌ای کوتاه، نقابِ یخی‌اش را زمین می‌گذاشت.

جونگ‌کوک با خودش کلنجار می‌رفت. افکارش مثلِ کلافی سردرگم دورِ گردنش پیچیده بود: *«باید بیشتر باهاش حرف می‌زدم... شاید اگه بیشتر باهاش حرف می‌زدم، الان این‌قدر حسِ دوری نمی‌کردم.»* اما بلافاصله ذهنش او را نقض می‌کرد: *«نه، اگه بیشتر حرف می‌زدم، وابستگی‌م بیشتر می‌شد و حالا که نیست، دردِ نبودنش صد برابر بود. اما سکوت هم... سکوت که فقط این فاصله رو سردتر می‌کنه.»*

او بر سرِ یک دوراهیِ بی‌پایان بود: حرف زدن یا حرف نزدن؟ هر دو راه به یک بن‌بستِ عاطفی ختم می‌شد.

گوشی در دستانش بی‌قرار بود. برای صدمین بار، شماره‌ی لیها را گرفت. صدای بوقِ ممتد، و بعد... همان صدایِ رباتیکِ همیشگی، مثل یک پتک روی سرش فرود آمد: «مشترک مورد نظر در دسترس نمی‌باشد.»

استرس، تمام وجودش را گرفته بود. دست‌هایش مشت شد. اخبارِ جنگِ فرانسه و آمریکا، لحظه به لحظه ترسناک‌تر می‌شد. هر تیترِ خبری که از درگیری‌ها یا لغوِ پروازها می‌دید، مثل یک خنجرِ جدید بود. او در سئول محبوس بود؛ در شهری که برایش بیش از حد بزرگ و خالی به نظر می‌رسید.

او با صدایی گرفته و تنها که در فضای خالی اتاق پیچید، زمزمه کرد: «کجایی لیها؟... چرا حتی صدات هم به من نمی‌رسه؟»

جونگ‌کوک می‌دانست که در آن سویِ دنیا، لیها هم احتمالاً همین‌قدر تنهاست. او فقط می‌توانست به آن تبلیغاتِ روی مانیتور نگاه کند و امیدوار باشد که آن «پخش‌کننده‌ی گرما» که قولش را داده بود، روزی دوباره بتواند سرمایِ این فاصله‌ی وحشتناک را در هم بشکند. اما تا آن زمان، او فقط یک مردِ دلتنگ بود که با صدایِ «در دسترس نبودن»ِ معشوقه‌اش، هر لحظه بیشتر می‌مرد.
دیدگاه ها (۰)

# پارت ۲۳: سایه‌ها و نورپاریس در زیر بارانِ ریز و خاکستری، ب...

***ابریشم نیمه شب***# پارت ۲۲: سکوتِ سردِ پاریسهواپیمای اختص...

عشق در قوانین مختلف پارت پنجملیها تیهونگ...

نام=)سایه مافیا### پارت دهم: رقصِ رصاص و آتشدر میانه‌ی هیاهو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط