#رمان #دنیای_من
#رمان #دنیای_من
پارت بیست و ششم:
اون فرد طاها بود
شکه نگاهش کردم
نه تو رو خدا
_طاها!
لبخندی زد
چرا اینکارو کرده؟
_چرا؟
طاها رو به ارین و اریا کرد
طاها_یه لحظه؟
قبول کردن و رفتن بیرون
طاها اومد کنارم نشست
نه نمیتونستم باور کنم
چرا طاها اینکارو کرده؟
_طاها
طاها_با یه کلیه هم میتونم زندگی کنم
_اما....
طاها_هیسسسس دیگه کاریه که شده
_ولی....
طاها_هیچی دیگه نگو
بعد هم رفت بیرون
نه من نمیخواستم طاها کسی که هنوز خوب نمیشناسمش بخاطر من خودش و ناقص کنه
نمیخواستم
نه
قطره اشکی از گوشه ی چشمم چکید
و بعد بقیه اشکام راه خودشون و پیدا کردن
(۱ ماه بعد)
فردا ارشام و ارشین به همراه خانوادش قراره برن اونور تا ارشین مداوا شده
اما نمیدونم چرا ...
ولی دلم نمیخواست برن
احساس میکردم ...
بیخی امروز میخوام ارشین و تا شب برم بگردونمش
شنارشو داشتم
فکری به ذهنم زد
با خطی که شمارشو نداشت زنگ زدم بهش
ارشین_بله
صدامو پسرونه کردم
_سلام عشقم
با صدایی که تعجب توش موج میزد گفت
ازشین_شما؟
_نمیشناسی نامرد؟
ارشین معلوم بود خوشحال شده
ارشین_نیماا
جانم؟
نیما؟
ها؟
چیشد الان؟
صدام به حالت طبیعی برگشت
جیغ زدم
_نیما کدوم خریه میمون عنتر هان؟بیشعور چرا نگفتی؟کیه؟چه شکلیه؟چند سالشه؟خوشگله؟دانش....
ارشین خندید
ارشین_وایی سرم رفت دختر نفست نرفت تویی کثافط
_نیما کیه؟هان؟هان؟
ارشین خندید
ارشین_بهت میگم ولی به کسی نگیا
_باش
ارشین_ببین....
_ن ن حرف نزن میام دنبالت بریم بیرون
ارشین _پس تا یه ربع دیه
و بعدم قطع کرد
جانمممممم؟
تا یه ربع دیه؟
زنگ زدم
_قرمز مشکی بپوش
بعدم قطع کردم
یه لحظه فهمیدم چکار زشتی کردم
خدایی من دوسالم نیس؟
هوا روبه سردی میرفت
بالخره شهریور دیگه
یه شلوار تفنگی مشکی پوشیدم با یه مانتوی دخترونه که کمی پایینش پف داشت به رنگ مشکی پوشیدم
موهام و دوتا گیس کردم و دوطرفمم ریختم
تقریبا تا روی شکمم میومد
شال قرمزمو روی سرم انداختم
ریمل زدم و توی چشام مداد کشیدم
رژ گونه ی طلاییمم زدم و رژ قرمز اتشیمم به لبم زدم
خدارو شکر اون دو کله پوک نبودن
کفش اسپرت قرمزم و پوشیدم و کیف پست چی قرمزمو برداشتم و زدم بیرون
دستی برای تاکسی تکون دادم سوار شدم
ادرس خونه ارشین و دادم
به در خونه که رسیدیم
ارشین بیرون بود
جووووووون بخورمت دختر
مانتوی قرمزی که تا مچ پاش بود و وسطش چاک داشت شالو شلوار مشکی کیف مشکی و کفش قرمز
سوار ماشین شد
بغلش کردم
_میگم من بیام تو رو از خانوادت خاستگاری کنم نظرت چیه؟
خندید و زد توی کمرم
ارشین_بیشعور
_دلتم بخواد نگاه چه خوشگلم ایشششش
خندید و سرش و به نشونه تاسف تکون داد
_برا برادرت تاسف بخور بیشعور
ارشام_برای چی برای من ؟
هینی کردم و برگشتم عقب
این کی نشست تو ماشین؟
وای پسر چه خوشگلی تو
خواهرت به فدات
ولی عجب خواهر بیشعوری داره ها
بهش گفته ست کنه
بخورمت پسر
تو گ*و*ه میخوری که بخوای این و بخوری
تازه فهمیدم چه سوتی ای دادم و ارشام و گ*ه*ش کردم
با این فکر زدم زیر خنده
دیدم اینا با تعجب نگام میکنن
دیدم خیلی اوضاع بد شده
_برو برادر برو شهربازی........
ارشام و ارشینم که دیدن یابو اب میدم تک خنده ای کردند و بیخیال شدن
رسیدیم شهر بازی
عین این بچه ها خر ذوق شدم
بلانسبت خر
الان احیانا من چی گفتم؟
بیخی شهربازی و بچسبش
ارشین_خب بریم
رفتیم
ارشام و هولش دادم جلو و لگدی نثارش کردم
_گمشو برو بلیط همشو بگیر بیا بدو بدو
ارشام_حالا چرا من؟
دستم و به نشونه تذکر گرفتم روبروش
_وقتی یه مرد همراهته نباید دست تو جیبت کنی
بیشعور حرکتی کرد که کلا فهمیدم نمیشه روبروی این کاری کنم
کثافط.....
...........
نظر بدین❤
پارت بیست و ششم:
اون فرد طاها بود
شکه نگاهش کردم
نه تو رو خدا
_طاها!
لبخندی زد
چرا اینکارو کرده؟
_چرا؟
طاها رو به ارین و اریا کرد
طاها_یه لحظه؟
قبول کردن و رفتن بیرون
طاها اومد کنارم نشست
نه نمیتونستم باور کنم
چرا طاها اینکارو کرده؟
_طاها
طاها_با یه کلیه هم میتونم زندگی کنم
_اما....
طاها_هیسسسس دیگه کاریه که شده
_ولی....
طاها_هیچی دیگه نگو
بعد هم رفت بیرون
نه من نمیخواستم طاها کسی که هنوز خوب نمیشناسمش بخاطر من خودش و ناقص کنه
نمیخواستم
نه
قطره اشکی از گوشه ی چشمم چکید
و بعد بقیه اشکام راه خودشون و پیدا کردن
(۱ ماه بعد)
فردا ارشام و ارشین به همراه خانوادش قراره برن اونور تا ارشین مداوا شده
اما نمیدونم چرا ...
ولی دلم نمیخواست برن
احساس میکردم ...
بیخی امروز میخوام ارشین و تا شب برم بگردونمش
شنارشو داشتم
فکری به ذهنم زد
با خطی که شمارشو نداشت زنگ زدم بهش
ارشین_بله
صدامو پسرونه کردم
_سلام عشقم
با صدایی که تعجب توش موج میزد گفت
ازشین_شما؟
_نمیشناسی نامرد؟
ارشین معلوم بود خوشحال شده
ارشین_نیماا
جانم؟
نیما؟
ها؟
چیشد الان؟
صدام به حالت طبیعی برگشت
جیغ زدم
_نیما کدوم خریه میمون عنتر هان؟بیشعور چرا نگفتی؟کیه؟چه شکلیه؟چند سالشه؟خوشگله؟دانش....
ارشین خندید
ارشین_وایی سرم رفت دختر نفست نرفت تویی کثافط
_نیما کیه؟هان؟هان؟
ارشین خندید
ارشین_بهت میگم ولی به کسی نگیا
_باش
ارشین_ببین....
_ن ن حرف نزن میام دنبالت بریم بیرون
ارشین _پس تا یه ربع دیه
و بعدم قطع کرد
جانمممممم؟
تا یه ربع دیه؟
زنگ زدم
_قرمز مشکی بپوش
بعدم قطع کردم
یه لحظه فهمیدم چکار زشتی کردم
خدایی من دوسالم نیس؟
هوا روبه سردی میرفت
بالخره شهریور دیگه
یه شلوار تفنگی مشکی پوشیدم با یه مانتوی دخترونه که کمی پایینش پف داشت به رنگ مشکی پوشیدم
موهام و دوتا گیس کردم و دوطرفمم ریختم
تقریبا تا روی شکمم میومد
شال قرمزمو روی سرم انداختم
ریمل زدم و توی چشام مداد کشیدم
رژ گونه ی طلاییمم زدم و رژ قرمز اتشیمم به لبم زدم
خدارو شکر اون دو کله پوک نبودن
کفش اسپرت قرمزم و پوشیدم و کیف پست چی قرمزمو برداشتم و زدم بیرون
دستی برای تاکسی تکون دادم سوار شدم
ادرس خونه ارشین و دادم
به در خونه که رسیدیم
ارشین بیرون بود
جووووووون بخورمت دختر
مانتوی قرمزی که تا مچ پاش بود و وسطش چاک داشت شالو شلوار مشکی کیف مشکی و کفش قرمز
سوار ماشین شد
بغلش کردم
_میگم من بیام تو رو از خانوادت خاستگاری کنم نظرت چیه؟
خندید و زد توی کمرم
ارشین_بیشعور
_دلتم بخواد نگاه چه خوشگلم ایشششش
خندید و سرش و به نشونه تاسف تکون داد
_برا برادرت تاسف بخور بیشعور
ارشام_برای چی برای من ؟
هینی کردم و برگشتم عقب
این کی نشست تو ماشین؟
وای پسر چه خوشگلی تو
خواهرت به فدات
ولی عجب خواهر بیشعوری داره ها
بهش گفته ست کنه
بخورمت پسر
تو گ*و*ه میخوری که بخوای این و بخوری
تازه فهمیدم چه سوتی ای دادم و ارشام و گ*ه*ش کردم
با این فکر زدم زیر خنده
دیدم اینا با تعجب نگام میکنن
دیدم خیلی اوضاع بد شده
_برو برادر برو شهربازی........
ارشام و ارشینم که دیدن یابو اب میدم تک خنده ای کردند و بیخیال شدن
رسیدیم شهر بازی
عین این بچه ها خر ذوق شدم
بلانسبت خر
الان احیانا من چی گفتم؟
بیخی شهربازی و بچسبش
ارشین_خب بریم
رفتیم
ارشام و هولش دادم جلو و لگدی نثارش کردم
_گمشو برو بلیط همشو بگیر بیا بدو بدو
ارشام_حالا چرا من؟
دستم و به نشونه تذکر گرفتم روبروش
_وقتی یه مرد همراهته نباید دست تو جیبت کنی
بیشعور حرکتی کرد که کلا فهمیدم نمیشه روبروی این کاری کنم
کثافط.....
...........
نظر بدین❤
- ۷.۴k
- ۰۲ اسفند ۱۳۹۶
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط