╰┈➤ 𝑷𝒂𝒓𝒕 2
╰┈➤ 𝑷𝒂𝒓𝒕 2
«ویو ا.ت»
یه مردی پشت میز نشسته بود و سرش پایین بود و داشت برگهها رو امضا میکرد.
سلام.
همین که صدامو شنید، از امضا کردن دست کشید و سرشو بلند کرد.
_ ا.ت!؟؟
با لحن ضایعی گفتم:
حیح... سلام.
زیر لب غر زدم:
«آخه مگه شرکت دیگهای نبود که اومدی پیش کسی که حتی اجازه نمیده از خونه بیای بیرون، چه برسه به اینکه کار کنی؟! اونم نه هر کسی، بلکه "دوستپسر خودت".»
_ چیزی گفتی؟
ام... چیزه... نه، نه.
_ اینجا چیکار میکنی؟+ من کارمند جدیدم.
_ اونوقت کی به شما اجازه داد کار کنی؟از روی میز بلند شد و روبهروم ایستاد و روی صورتم خم شد:
_ پرو شدی، خانم جئون.
بودم، «ددی».دستشو دور کمرم حلقه کرد و باعث شد بهش بچسبم. خم شد سمت گوشم و گفت:
_ اوکی، میذارم کار کنی، ولی منشی شخصی من میشی و به هیچ پسره دیگهای نگاه نمیکنی و صبحها خودم میارمت شرکت.
مگه اومدم پادگان که انقدر قانون و مقررات میذاری؟
_ تازه اولشه، بقیه قانونها رو نگفتم.
ایششش.
بوسهی ریزی به گونم زد، ولی هنوز همون قیافهی جدی و سردش رو داشت.
_ فرمی که بهت دادنو پر کردی؟
آره.
_ بده ببینم.+ بیا.
فرم رو بهش دادم و اون چکش کرد.
_ خوبه... از اونجایی که نصف بیشتر کارمندام پسرن، پس خودم بهت میگم چیکار باید بکنی.
حالا نمیشه کارمند معمولی باشم؟
_ خیر... سوالی مونده؟
خیر.
_ الان ادای منو درآوردی؟
یه ابروش رو داد بالا.
همینطور که میبینید، بله... «آقای رئیس.»_ بیا بهت قانونها رو بگم و برو سر کارت.
فقط یه سؤال.
_ بگو.
چرا اخم کردی؟
_ من همیشه همینم.
صحیح... انگار من بودم دیروز به بم حسودی میکردم. «زیر لب»
_ شنیدم.
گفتم که بشنوی._شما غلط کردید دخترم
+باشه من میرم سرکارم
بحث رو کش ندادم و رفتم سرکارم، رفتم سمت میزم و نشستم روش، بعد چند مین یه پسر اومد بالا سرم.
~ببخشید خانم کیم.... این پروندههایی هستن که آقای جئون خواستن، میتونید براشون ببرید؟
+بله حتماً، بدینشون به من.
پروندهها رو ازش گرفتم، به سمت دفتر کوک حرکت کردم و قبل از ورود در زدم. وقتی اجازه داد وارد شدم و درو بستم.
+آقای جئون، پروندههایی که خواستینو براتون آوردم.
_کسی نیست، تنهاییم، بگو ددی...... پروندهها رو بده.
+با آقای جئون گفتن راحتترم.
یه نگاه ترسناکی بهم انداخت، به معنی «رو حرفم حرف میزنی؟»
_چیزی گفتی؟
+ن.... نه. نه.
پروندهها رو روی میزش گذاشتم و با عجله فرار کردم.
در رو بستم و یه نفس راحت کشیدم...
+آخخخ... این آدم چرا انقدر ترسناکه آخه؟
هنوز چند قدم بیشتر نرفته بودم که صدای باز شدن در دفترش اومد.
_ا.ت!
سر جام خشکم زد.
آروم برگشتم سمتش.
+بله آقای جئون؟
_بیا اینجا.
+من... کار دارم.
_گفتم بیا اینجا.
زیر لب غر زدم و دوباره سمت دفترش رفتم.
+چی شده؟
_اون «آقای جئون» گفتنت رو عمداً انجام میدی، مگه نه؟
+خب خودت گفتی جلوی بقیه باید آقای جئون صدات کنم.
_گفتم جلوی بقیه.
+خب الانم جلوی بقیهایم.
_دفتر من کسیو میبینی؟
با قیافه مظلومی گفتم:
+نه.
چند ثانیه فقط بهم زل زد و نگاش سر خورد سمت لبام.
خواستم چیزی بگم که مهکم لباشو کوبید رو لباش و اروم و عمیق می بوسید من اولش شوکه شدم به کم کم همکاری کردم بعد از 1مین با صدا ازم جدا شد.
_چرا انقدر نازی که حتی اینجا هم نمیتونم خودمو کنترل کنم؟
+تقصیر خودته یکم کنترل میکردی.........
(: 🌙
«ویو ا.ت»
یه مردی پشت میز نشسته بود و سرش پایین بود و داشت برگهها رو امضا میکرد.
سلام.
همین که صدامو شنید، از امضا کردن دست کشید و سرشو بلند کرد.
_ ا.ت!؟؟
با لحن ضایعی گفتم:
حیح... سلام.
زیر لب غر زدم:
«آخه مگه شرکت دیگهای نبود که اومدی پیش کسی که حتی اجازه نمیده از خونه بیای بیرون، چه برسه به اینکه کار کنی؟! اونم نه هر کسی، بلکه "دوستپسر خودت".»
_ چیزی گفتی؟
ام... چیزه... نه، نه.
_ اینجا چیکار میکنی؟+ من کارمند جدیدم.
_ اونوقت کی به شما اجازه داد کار کنی؟از روی میز بلند شد و روبهروم ایستاد و روی صورتم خم شد:
_ پرو شدی، خانم جئون.
بودم، «ددی».دستشو دور کمرم حلقه کرد و باعث شد بهش بچسبم. خم شد سمت گوشم و گفت:
_ اوکی، میذارم کار کنی، ولی منشی شخصی من میشی و به هیچ پسره دیگهای نگاه نمیکنی و صبحها خودم میارمت شرکت.
مگه اومدم پادگان که انقدر قانون و مقررات میذاری؟
_ تازه اولشه، بقیه قانونها رو نگفتم.
ایششش.
بوسهی ریزی به گونم زد، ولی هنوز همون قیافهی جدی و سردش رو داشت.
_ فرمی که بهت دادنو پر کردی؟
آره.
_ بده ببینم.+ بیا.
فرم رو بهش دادم و اون چکش کرد.
_ خوبه... از اونجایی که نصف بیشتر کارمندام پسرن، پس خودم بهت میگم چیکار باید بکنی.
حالا نمیشه کارمند معمولی باشم؟
_ خیر... سوالی مونده؟
خیر.
_ الان ادای منو درآوردی؟
یه ابروش رو داد بالا.
همینطور که میبینید، بله... «آقای رئیس.»_ بیا بهت قانونها رو بگم و برو سر کارت.
فقط یه سؤال.
_ بگو.
چرا اخم کردی؟
_ من همیشه همینم.
صحیح... انگار من بودم دیروز به بم حسودی میکردم. «زیر لب»
_ شنیدم.
گفتم که بشنوی._شما غلط کردید دخترم
+باشه من میرم سرکارم
بحث رو کش ندادم و رفتم سرکارم، رفتم سمت میزم و نشستم روش، بعد چند مین یه پسر اومد بالا سرم.
~ببخشید خانم کیم.... این پروندههایی هستن که آقای جئون خواستن، میتونید براشون ببرید؟
+بله حتماً، بدینشون به من.
پروندهها رو ازش گرفتم، به سمت دفتر کوک حرکت کردم و قبل از ورود در زدم. وقتی اجازه داد وارد شدم و درو بستم.
+آقای جئون، پروندههایی که خواستینو براتون آوردم.
_کسی نیست، تنهاییم، بگو ددی...... پروندهها رو بده.
+با آقای جئون گفتن راحتترم.
یه نگاه ترسناکی بهم انداخت، به معنی «رو حرفم حرف میزنی؟»
_چیزی گفتی؟
+ن.... نه. نه.
پروندهها رو روی میزش گذاشتم و با عجله فرار کردم.
در رو بستم و یه نفس راحت کشیدم...
+آخخخ... این آدم چرا انقدر ترسناکه آخه؟
هنوز چند قدم بیشتر نرفته بودم که صدای باز شدن در دفترش اومد.
_ا.ت!
سر جام خشکم زد.
آروم برگشتم سمتش.
+بله آقای جئون؟
_بیا اینجا.
+من... کار دارم.
_گفتم بیا اینجا.
زیر لب غر زدم و دوباره سمت دفترش رفتم.
+چی شده؟
_اون «آقای جئون» گفتنت رو عمداً انجام میدی، مگه نه؟
+خب خودت گفتی جلوی بقیه باید آقای جئون صدات کنم.
_گفتم جلوی بقیه.
+خب الانم جلوی بقیهایم.
_دفتر من کسیو میبینی؟
با قیافه مظلومی گفتم:
+نه.
چند ثانیه فقط بهم زل زد و نگاش سر خورد سمت لبام.
خواستم چیزی بگم که مهکم لباشو کوبید رو لباش و اروم و عمیق می بوسید من اولش شوکه شدم به کم کم همکاری کردم بعد از 1مین با صدا ازم جدا شد.
_چرا انقدر نازی که حتی اینجا هم نمیتونم خودمو کنترل کنم؟
+تقصیر خودته یکم کنترل میکردی.........
(: 🌙
- ۷۲
- ۱۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط