{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

با هم مهربان تر باشیم.

با هم مهربان تر باشیم.
 در داستان های قدیمی آورده اند که روزی خداوند فرشته ای از فرشتگان بارگاه خویش را به زمین فرستاد و به او فرمود:« به چند جا از این کره خاکی برو، یکی از بندگانم را بیاب و هر آنچه می خواهد مستجاب کن.» فرشته نخست بار بر قاره ای نو پا فرود آمد. مردی را دید که در خیابان قدم می زند. به او گفت:« ای مرد، حاجت چه داری تا روا کنم برای تو؟» مرد با خوشحالی گفت:« خانه ای بسیار زیبا، ماشینی بزرگ و مقدار زیادی پول که هر چه خرج کنم به پایان نرسد…» خواسته ی آن مرد مستجاب شد. فرشته این بار به قاره ای پر زرق و برق و پیشرفته تر رفت. چرخی زد و بر روی شهری از آن فرود آمد. زنی را پیدا کرد و آرزوی او را پرسید. زن گفت:« مردی می خواهم زیبا رو و لباسی که هیچ زنی تاکنون نپوشیده و البته عطری که هیچ انسانی تاکنون نبوییده باشد…» خواسته ی آن زن هم مستجاب شد.فرشته این بار به قاره ای کهن رواتن شد و از قضا در میانه یکی از کویرهای کشوری با قدمت فرهنگی زیاد فرود آمد. مردی را دید نشسته در کپر خود؛ تنها و بی کس، پرسید:« ای مرد، چه می خواهی از من؟» مرد گفت:« آرزویی ندارم. من به آنچه دارم راضی ام.» فرشته به حال او غصه خورد. ساعتی آنجا ماند و دوباره پرسید:« مرد، آرزویی بکن!» مرد گفت:« راضی ام و چیزی نمی خواهم. هر چه فکر می کنم چیز خاصی به ذهنم نمی رسد!» فرشته نا امیدانه پر گشود؛ اما در آخرین لحظات، مرد گفت:« برگرد، صبر کن!» فرشته خوشحال شد و گفت:« آرزویی به خاطرت آمد؟» گفت:« بله! کمی آن طرف تر، پیرمرد دیگری است که در کپر خود نشسته و یک بز هم دارد. برای من سخت است که او بز داشته باشد و من نداشته باشم. سر راهت آن بز را بکش!»
نتیجه:
آن مرد به جای آن که به دنبال مرهم گذاشتن بر درد هم وطن و همنوع خود باشد، به فکر تلافی کردن ناحقی ها ی روا شده بر خود بود و او را باکی نیست و شاید هم حتی لذتی باشد که مسبب بدبختی دیگری باشد!
تنها کسی که نه از دنیا خیر می برد و نه خیری به مردم می رساند، حسود است.( هگل)


مجله مانا
(غزل)
دیدگاه ها (۱۲)

نادرابراهیمی درکتاب "یک عاشقانه آرام " میگوید : قلب" مهمانخا...

پست شبانهﺗـــــــــﻮﯼ ﺯﻧـــــــﺪﮔﯽ ﻫــﺮ ﺁﺩﻣـــﯽﯾــﻪ ﻧﻔـــــﺮ...

بر روی دیوار های غاری (در کوه دوشه) در استان لرستان نقاشی ها...

شعری از عصبانی ترین شاعر دنیاﺗﻮ ﻏ.ﻠ.ﻂ ﻣﯿﮑﻨﯽ ﺍﯾﻦ ﮔﻮﻧﻪ ﺩﻝ ﺍﺯ ﻣ...

#حکایت_قدیمی داستانی زیبا از کرامت امیرالمؤمنین (ع)پدر آیت‌...

#حکایت_قدیمی روزی، مردی به مهمانی «سلیمان دارایی» رفت. سلیما...

RESPECT OR DIE : پارت دوم ...

مادری که آرزوی پسر پنج‌ساله‌اش را باور نکردآنچه امروز بیش از...

دختری در خواب(هلندی: Slapend meisje )، که با نام‌های زنی خوا...

🍷 شراب قرمزقسمت هفتم: خائنصدای قفل شدن در، داخل اتاق پیچید.ر...

p13صبح روز بعد...تهیونگ در بیمارستان مشغول کار بود.ذهنش هنوز...

ا🌑 وارث سایه‌ها — پارت ۲۶«پدر»ات هنوز به درِ سیاه خیره مانده...

داستان عاشقانه جدید

p15شب شده بود.جنا بعد از بستن آتلیه، به سمت خانه راه افتاد. ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط