رمانماهک پارت
#رمان_ماهک #پارت_17
_دختر قشنگم چرا دیگه نیومد پایین؟
+خسته بودم
_یچیزی فراتر از خستگی بود...
چیزی نگفتم فقط دوباره اشکم ریخت پایین
_نمیخای باهام حرف بزنی؟
+رامین پسر برادرتون
_رامین چی عزیزم
دوباره فقط اشکام میریخت پایین
_حرفی زد بهت؟ رامین چکار کرده اذیت کرده دخترمو؟
با گریه سرمو تکون دادم
متوجه حال بدم شد برا همین دیگه چیزی نپرسید سرمو روی پاش گذاشت و اروم نوازشم میکرد
یکم اروم تر شدم
با صدای اروم و خش داری گفتم میخاست ببوستم
زن عمو ناباور بم نگاه میکرد و حسابی جا خورده بود فکر نمیکرد همچین چیزی پیش اومده باشه خیلی عصبی شده بود
هرچی از دهنش درومد به اون عوضی گفت و یم اطمینان داد که حالشو میگیره
غذارو به خوردم داد و خزیدم زیر پتو و بعد از نشوندن بوسه ی طولانی روی سرم اتاقو ترک کرد...
سرمو از روی میز بلند کردم تازه متوجه موقعیتم شدم این خاطره های مزخرف چی هستن که من هی مرورشون میکنم اخه...
بغض بدی داشتم ارش دقیق بم نگاه میکرد انگار که میخواست بفهمه چی توی سرم داره میگذره، بلندشدم به سمت سرویس رفتم و چند مشت اب به صورتم زدم صورتمو خشک کردم و برگشتم توی اشپز خونه
مستقیم رفتم سر سینک و شروع کردم ظرفارو شستم
سعی کردم اصلا به ارش نگاه نکنم مشغول شستن بودم همزمان با تموم شد ظرفا پیتزاهارو هم اوردن بازم توی سکوت غذارو خوردیم و هرکدوم به اتاق برگشتیم
تصمیممو گرفته بودم باید درس میخوندم، منی که نه اجازه ی بیرون رفتن از خونه رو داشتم نه در ارتباط بودن با کسی، باید درس میخوندم مستقل میشدم و خودمو ازین وضعیت نجات میدادم... صبح زود از خاب بیدار شدم و شروع کردم به خوندن درسام
〰 〰 〰 〰 〰 〰 〰 〰
@roman124
_دختر قشنگم چرا دیگه نیومد پایین؟
+خسته بودم
_یچیزی فراتر از خستگی بود...
چیزی نگفتم فقط دوباره اشکم ریخت پایین
_نمیخای باهام حرف بزنی؟
+رامین پسر برادرتون
_رامین چی عزیزم
دوباره فقط اشکام میریخت پایین
_حرفی زد بهت؟ رامین چکار کرده اذیت کرده دخترمو؟
با گریه سرمو تکون دادم
متوجه حال بدم شد برا همین دیگه چیزی نپرسید سرمو روی پاش گذاشت و اروم نوازشم میکرد
یکم اروم تر شدم
با صدای اروم و خش داری گفتم میخاست ببوستم
زن عمو ناباور بم نگاه میکرد و حسابی جا خورده بود فکر نمیکرد همچین چیزی پیش اومده باشه خیلی عصبی شده بود
هرچی از دهنش درومد به اون عوضی گفت و یم اطمینان داد که حالشو میگیره
غذارو به خوردم داد و خزیدم زیر پتو و بعد از نشوندن بوسه ی طولانی روی سرم اتاقو ترک کرد...
سرمو از روی میز بلند کردم تازه متوجه موقعیتم شدم این خاطره های مزخرف چی هستن که من هی مرورشون میکنم اخه...
بغض بدی داشتم ارش دقیق بم نگاه میکرد انگار که میخواست بفهمه چی توی سرم داره میگذره، بلندشدم به سمت سرویس رفتم و چند مشت اب به صورتم زدم صورتمو خشک کردم و برگشتم توی اشپز خونه
مستقیم رفتم سر سینک و شروع کردم ظرفارو شستم
سعی کردم اصلا به ارش نگاه نکنم مشغول شستن بودم همزمان با تموم شد ظرفا پیتزاهارو هم اوردن بازم توی سکوت غذارو خوردیم و هرکدوم به اتاق برگشتیم
تصمیممو گرفته بودم باید درس میخوندم، منی که نه اجازه ی بیرون رفتن از خونه رو داشتم نه در ارتباط بودن با کسی، باید درس میخوندم مستقل میشدم و خودمو ازین وضعیت نجات میدادم... صبح زود از خاب بیدار شدم و شروع کردم به خوندن درسام
〰 〰 〰 〰 〰 〰 〰 〰
@roman124
- ۶.۰k
- ۰۸ آبان ۱۳۹۸
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط