{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

 خاطرات طنز از دفاع مقدس

 خاطرات طنز از دفاع مقدس
تـوی سنگـر هرکـس مسـئول کـاری بـود
یـه بـار خمـپاره اومـد و خورد کـنار سنگـر ، به خـودمان که آمـدیم
دیدیـم رسـول پـای راستـش را با چفـیه بستـه است.

نمیتـوانست درسـت راه بـرود .

از آن به بعـد کـارهای رسول را هم بقـیه بچـه ها انجـام دادند

کـم کـم بچـه ها به رسـول شـک کـردند ...! یک شـب چفـیه رو از پای راستش باز کردند و بستند پای چـپش .

صـبح بلنـد شـد راه کـه افتاد پای چپـش لنگـید !

سنگـر از خنـده بچـه ها رفـت رو هـوا !! تا میـخورد زدنش و مجـبورش کردن تا یه هفته کارای سنگـر رو انجام بده .

خیلی شـوخ بـود ، همیشه به بچـه ها روحـیه میـداد ،

اصـلا بدون رسـول خـوش نمیگـذشت . . .

شهـید رسـول خالقـی
دیدگاه ها (۴)

دریاچه خونین :پارت 18دختری که انگار رده بالا بود جلو امد و گ...

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──نـقــاب¹¹⁰کاش می‌شد همین چند دقیقه رو از همه‌ی...

دریاچه قوپارت۳۵یکم بعد،رفتیم تو حیاط اصلی قصر.فرش قرمز انداخ...

دیوانه هایی که فکر کردند میتوانند من روانی را رام کنند💀

୨୧ ─────────────── ୨୧𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟏𝟓 🎬🪽𓂃 ࣪˖ ִֶָ «پس تو کارگردان منی؟...

«𝓭𝓪𝓻 𝓼𝓪𝓲𝓮𝔂𝓲 𝓽𝓸»« پارت : آخر » ⁦♡⁩همون شب که یونگی جیمین رو ب...

forced by your sideبه اجبار کنار تو part: 23رفتن داخل خونه ن...

اسلاید اول:🐻 من هیچ‌وقت اینو به آرمی‌ها نگفته بودم، ولی فکر ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط