{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

عشق آمد و شد چو خونم اندر رگ و پوست

عشق آمد و شد چو خونم اندر رگ و پوست

تا کرد مرا تهی و پر کرد زدوست

اجزای وجودم همگی دوست گرفت

نامی ست زمن بر من و باقی همه اوست

/ سعید
دیدگاه ها (۳)

/ سعید

بیاییم سیزده رو بدر کنیم کینه ها رو از دل در بدر کنیمچشم ها ...

وقتی شبنمی می نشیندگوشه چشم کهرباییقلب زمان می ایستد برایش.ا...

ﻧﮕﺮﺍﻥ ﺁﻥ ﺳﺘﺎﺭﻩ ﯼ ﺩﻧﺒﺎﻟﻪ ﺩﺍﺭﯼ هستم ﮐﻪ ﺍﺯ ﭼﺸﻤﺎﻥ ﺷﺐ ﻧﺮﯾﺨﺘﻪ ﺍﺳﺖ...

به امید دیدار

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط