{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دلم جمعه‌های بچگی می‌خواهد. جمعه‌های تابستان کودکی.

دلم جمعه‌های بچگی می‌خواهد. جمعه‌های تابستان کودکی.

همان روزها که ظهرها فقط بلد بودیم پنج شش نفری لای دست و پای بزرگترها که سفره می‌چیدند بدویم و فریادشان را به آسمان ببریم که بچه برو کنار. بچه نکن.

اما باز بدویم و بخندیم و به ته دیگ و کتلت و سبزی‌ها ناخنک بزنیم.

دلم خنده‌های نیمه شب تابستان را می‌خواهد وقتی پنج شش تشک کنار هم پهن می‌کردیم و ریز ریز توی تاریکی می‌خندیدیم و مادربزرگ از اتاق بغلی خوابالود هی داد می‌زد بخوابید و ما هی می‌خندیدیم ..

سال هاست جمعه نداریم ..
این روزها دیگه تلویزیون و سریال و لپتاپ و تکنولوژی اجازه نمیده بریم تو حیاط بشینیم و از با هم بودن لذت ببریم.
حتی تو خونه با پرده های کشیده شده روی مبلهای راحتی هم که نشستیم، حضور همدیگه رو حس نمی کنیم و هر کسی سرش تو موبایل خوذشه.
دیدگاه ها (۳)

#تجربه_من ۱۳۶۶#فرزندآوری #دوتا_کافی_نیست #بارداری_بعداز_35_س...

### پارت اول: عطر قهوه و آرامشِ صبحگاهی نورِ کمرنگِ خورشید ا...

پارت ۸: جنگِ جهانیِ خوابگاه!هنوز چمدونم رو زمین نذاشته بودم ...

*👥: سلام.جونگکوک: حالتون چطوره؟جونگکوک: دلمون براتون تنگ شده...

🧁 پارت بیست و دوم | رازِ کاپ‌کیک آخرصبح آن روز...لیانا مثل ه...

🖤 جانماز تبرکی🖤 مجموعه‌روایت‌ #رواق_دارالذکر ✍️ قرار بود دوس...

✦ اولین گناه ✦فصل بیست‌وسوم: روزی که زنده بودیم---صبح.چشمانم...

پارت: 11 (بخش1) **زاویه دید: زین**آفتابِ اواخر تابستان مثل ی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط