پارت30
پارت30
من:رایانن
رایان:نترس
بعدوسط سینمو بوسید
رایان:می خواهی بدونی چرا اینکارا باهات کردم
من:چون دوستم داشتی
رایان:اون که بله می خواستم بدونم جلومو میگیری یا نه که دیدم میگیری
من:امتحان بود
رایان:اره قبول شدی
من:خیلی دیونه ای
رایان:اما من هنوز خمارتم
من:اوهوم خب
پریدم روش که پیراهن افتاد شانس اوردم لباس زیر داشتم
رایان خندید
رایان :ببخشید یادم رفت ببندمش
بعد بستش
رمان از زبان رایان*&
معلومه خجالت کشیده
کل صورتمو بوس کردش گوشام گردنم سینم و موهامو
من:دیونه بسه
بعد کنارم دراز کشید
من:تو استخر چی صدام کردی
سارا:حاج اقا
من:مسخره
سارا:اسم بابات اسغره
من:نچ اسم بابام رامینه
سارا:رایانن
من:جانم
سارا:رایانننن
من:جانم
سارا:اگه بیام ایران بابام می فهمه
از خوشحالی نشستم
من:نه چرا
سارا:اصلا شاید خانوادت نزارن با یه خارجی ازدواج کنی
من:میزارن
سارا:نه بهتره ترکیه بمونم
من:مسخره واقعا که
سارا:اقامون بادش خوابید
من:نچ
گوشیم ویبره می رفت سرهنگ صادقی بود
من:بیا باباته
سارا:اه بابا
من: بله قربان
تصویری بودش
رمان از زبان انا*&
بابا:چرا لباس تنت نیست
رایان:حموم بودم
وای نه گردن رایان رژ بودش
با چشم به گردنش نشون دادم با تعجب نگام کردش
سریع رفتم از پشت تماس غط کردم
رایان:چیکار می کنی
من:احمق گردنت رژی گونت رژیه
رایان بلند خندیدددد
رفتم جلو اینه
من:رایان گردنمو کندی وای لبام
رایان اومد از پشت بغلم کرد
رایان :هنوز از لبات سیر نشدم
من:می خواهی بکنیش
صدای در اومد
من:دانیاله
رایان :میرم درو باز کنم
من:رژ پاکن
پاک کرد حوله برداشتم رفتم تو حموم
رایان: چته
بعد چند دقیقه صدای در اومد
من:رفتش
رایان:اوهوم کارت و اورد
من:خدا شکر
تا خواستم بیام بیرون رایان بلندم کردم
من:چیکار می کنی
رایان:می خواهم رو لبات مارک بزنم دورباره
افتاد رو لبام می بوسید منم همراهیش کردم نفس نداشتیم اما ادامه می دادیم
رایان:میشه پیراهنتو در بیارم
سرمو تکون دادم پیراهنمو باز کرد انداختش پایین دستشو برد سوتینمو در اورد بعد افتاد رو لبام دستاش رو رونم بودش داشت ماساژ می داد دستاش بالا می اومد به سینم رسید سرشو جدا کرد از گردنم بوسید تا رسید به سینم
شروع کرد به کشیدن و ماساژ دادنو خوردنن
رمان از زبان رایان :*&*
دست خودم نبود سیر نمی شدم ازش
صدای جیغ ی ریزی میزد بعد خوردن سینه هاش ول کردم
سارا:رایان بسه دیگه
من:دست خودم نیستش
سارا: می دونم عزیزم
بعد افتاد رو با ناخوناش رد ماهیچه های شکم راه میرفت
من:بیا بخواب شیطون
سارا:چشم
ملافه کشیدم روش خوابیده بودم با صدای گوشم اومد برداشتمش مامان بود
من:جانم
مامان:خوبی عزیزم غذا می خوری زیاد کار نکنا
من:مادرم بزار سلام کنی بعد شروع کنن
سارا:رایان می خوام بخوابماااا
من:رایانن
رایان:نترس
بعدوسط سینمو بوسید
رایان:می خواهی بدونی چرا اینکارا باهات کردم
من:چون دوستم داشتی
رایان:اون که بله می خواستم بدونم جلومو میگیری یا نه که دیدم میگیری
من:امتحان بود
رایان:اره قبول شدی
من:خیلی دیونه ای
رایان:اما من هنوز خمارتم
من:اوهوم خب
پریدم روش که پیراهن افتاد شانس اوردم لباس زیر داشتم
رایان خندید
رایان :ببخشید یادم رفت ببندمش
بعد بستش
رمان از زبان رایان*&
معلومه خجالت کشیده
کل صورتمو بوس کردش گوشام گردنم سینم و موهامو
من:دیونه بسه
بعد کنارم دراز کشید
من:تو استخر چی صدام کردی
سارا:حاج اقا
من:مسخره
سارا:اسم بابات اسغره
من:نچ اسم بابام رامینه
سارا:رایانن
من:جانم
سارا:رایانننن
من:جانم
سارا:اگه بیام ایران بابام می فهمه
از خوشحالی نشستم
من:نه چرا
سارا:اصلا شاید خانوادت نزارن با یه خارجی ازدواج کنی
من:میزارن
سارا:نه بهتره ترکیه بمونم
من:مسخره واقعا که
سارا:اقامون بادش خوابید
من:نچ
گوشیم ویبره می رفت سرهنگ صادقی بود
من:بیا باباته
سارا:اه بابا
من: بله قربان
تصویری بودش
رمان از زبان انا*&
بابا:چرا لباس تنت نیست
رایان:حموم بودم
وای نه گردن رایان رژ بودش
با چشم به گردنش نشون دادم با تعجب نگام کردش
سریع رفتم از پشت تماس غط کردم
رایان:چیکار می کنی
من:احمق گردنت رژی گونت رژیه
رایان بلند خندیدددد
رفتم جلو اینه
من:رایان گردنمو کندی وای لبام
رایان اومد از پشت بغلم کرد
رایان :هنوز از لبات سیر نشدم
من:می خواهی بکنیش
صدای در اومد
من:دانیاله
رایان :میرم درو باز کنم
من:رژ پاکن
پاک کرد حوله برداشتم رفتم تو حموم
رایان: چته
بعد چند دقیقه صدای در اومد
من:رفتش
رایان:اوهوم کارت و اورد
من:خدا شکر
تا خواستم بیام بیرون رایان بلندم کردم
من:چیکار می کنی
رایان:می خواهم رو لبات مارک بزنم دورباره
افتاد رو لبام می بوسید منم همراهیش کردم نفس نداشتیم اما ادامه می دادیم
رایان:میشه پیراهنتو در بیارم
سرمو تکون دادم پیراهنمو باز کرد انداختش پایین دستشو برد سوتینمو در اورد بعد افتاد رو لبام دستاش رو رونم بودش داشت ماساژ می داد دستاش بالا می اومد به سینم رسید سرشو جدا کرد از گردنم بوسید تا رسید به سینم
شروع کرد به کشیدن و ماساژ دادنو خوردنن
رمان از زبان رایان :*&*
دست خودم نبود سیر نمی شدم ازش
صدای جیغ ی ریزی میزد بعد خوردن سینه هاش ول کردم
سارا:رایان بسه دیگه
من:دست خودم نیستش
سارا: می دونم عزیزم
بعد افتاد رو با ناخوناش رد ماهیچه های شکم راه میرفت
من:بیا بخواب شیطون
سارا:چشم
ملافه کشیدم روش خوابیده بودم با صدای گوشم اومد برداشتمش مامان بود
من:جانم
مامان:خوبی عزیزم غذا می خوری زیاد کار نکنا
من:مادرم بزار سلام کنی بعد شروع کنن
سارا:رایان می خوام بخوابماااا
- ۳.۸k
- ۲۸ مرداد ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط