{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

آن روزها نام مرا حتا نمی دانست

آن روزها نام مرا حتا نمی دانست
من عاشقش بودم ولی گویا نمی دانست

من مشت خود را باز کردم خط به خط خواندم
انگار او چیزی از این خط ها نمی دانست

با خود کلنجار عجیبی داشتم آیا
از عشق میدانست چیزی یا نمیدانست؟

هی خواب می دیدم که در گرداب گیسویم
اما کسی تعبیر رؤیا را نمی دانست

رمال هم از آینه چیزی نمی فهمید
از سرنوشتم نقطه ای حتا نمی دانست
.
من تاجر ابریشم موهای او بودم
سرگشته اش بودم ولی دیبا نمیدانست

یک شب برایش تا سحر"گلپونه ها" خواندم
تنها به لبخندی مرا دیوانه می دانست

فردای آن شب رفت فهمیدم که معنای
"من مانده ام تنهای تنها"را نمیدانست .
"ایلیا"
دیدگاه ها (۱۱)

✦ اولین گناه ✦فصل هشتم: صبحی که هیچ‌کس انتظارش را نداشت---نی...

✦ اولین گناه ✦فصل سی‌ام: معجونِ عشق---پنج ماه پیش.بعد از مهم...

رمان لونا و ویلیام:قسمت ۳

آن روزها نام مرا حتی نمی دانستمن عاشقش بودم ولی گویا نمی دان...

آن روزها نام مرا حتی نمی دانستمن عاشقش بودم ولی گویا نمی دان...

آن روزها نام مرا حتی نمی دانستمن عاشقش بودم ولی گویا نمی دان...

آن روزها نام مرا حتی نمی دانستمن عاشقش بودم ولی گویا نمی دان...

آن روزها نام مرا حتی نمی دانستمن عاشقش بودم ولی گویا نمی دان...

آن روزها ... !نام مرا حتی نمی دانست من عاشق بودم ولی گویا نم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط