جعفر ساکت و بی حرکت گوشه اتاق نشسته بود ، چشمانش نغمه غم
جعفر ساکت و بی حرکت گوشه اتاق نشسته بود ، چشمانش نغمه غم انگیزی را تداعی میکرد ، به گلهای کم رنگ قالی زل زده بود و اشک در چشمانش حلقه زده بود که خواهرش از راه رسید و داد زد :
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
مامان بیا جعفر ریده.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
مامان بیا جعفر ریده.
- ۳۴۱
- ۱۰ تیر ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط