اربابمغرورمن

ارباب‌مغرور‌من🤍
#part_24
••••••••••••••••••••
-دیانارحیمی✨-
حاضر شدمو داشتم رو صندلی نشسته بودم آرایش میکردم که ارسلان یهو میاد داخل اتاق
دیانا:یوقت در نزنی
ارسلان:چرا باید بزنم؟
+شاید لباس نپوشیده باشم
با لبخند شیطانی بهم زدو اومد نزدیکم
سرشو یک میلی متری صورتم گذاشتو گفت
-اگه اونجوری بودی که اصلا در نمیزدم
بادستام زدم تو سینش و خواستم هولش بدم
+خیلی بدی ارسلااااان
خنده بلندی کرد و ازم فاصله گرفت
+باهات قهرم اصن
-باشه
از این بیخیالیش حرصم گرفت ولی چیزی نگفتم
-حاضری بریم؟
+اره
رفتیم کفشامونو پوشیدیم و سوار ماشین شدیم
تو طول راه اصلا باهاش حرف نزدم
-دیانا
+.....
-دیانا!
+.....
-با تو نیستم مگه
+بگو
-عه؟اینجوریاس
+اره
-باشه باشه
یکم ترسیدم که تلافی کنه اما کم نیاوردم
رفتیم داخل یه کوچه خلوت و یهو ترمز کرد
هینی کشیدم و ترسیده برگشتم طرفش
+چیشد
کمربندشو باز کرد و پاهاشو گذاشت طرف صندلی من و تو یه حرکت خیمه زد روم
+ارسلان
صندلی رو آروم عقب داد و در هین انجام این کار فقط تو چشمام زل میزدو لبخند میزد
+چیکار میکنی
-قهری اره؟
حدس زده بودم میخواست تلافی کنه
خواستم دست و پا بزنم که به یه دستش هردوتا دستامو داد بالا سرم
-اروم باش کوچولو چیزی نیس
+ارسلان نکن
سرشو برد لای گردنمو بو کشید
نفسشو تو گردنم داد بیرون که لرزی کردم و متوجه شد
-چیه لش کردی دوباره؟
زبونم بند اومده بود نمیتونستم حرفی بزنم
به زور دهنمو باز کرد و با بغض گفتم
+ارسلان توروخدا
متوجه بغضم شد که سرشو آورد بالا و بهم نگاه کرد
بوسه ای رو گونم زد و دستامو رها کرد
انگشتشو روی گونم کشید و لبخند زد
-نمیخواستم اذیت بشی.....ولی خودت کردی
دیدگاه ها (۳)

ارباب‌مغرور‌من✨#part_25••••••••••••••••••••-دیانارحیمی✨-دلم ...

ارباب‌مغرور‌من🤍#part_26•••••••••••••••••••••-دیانارحیمی✨-دیا...

ارباب‌مغرور‌من🤍#part_23•••••••••••••••••••••••-دیانارحیمی✨-ا...

اربا‌ب‌مغرور‌من🤍#part_22••••••••••••••••••••-دیانارحیمی✨-صبح...

رمان بغلی من پارت ۷۵ارسلان: قول میدم دردت نیاد باشه دیانا: ق...

رمان بغلی من پارت ۱۱۸و۱۱۹و۱۲۰ارسلان: چه زشته ای داره دیانا: ...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۴۹۳ دستش رو روی نیم رخم گذاشت ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط