اربابمغرورمن

ارباب‌مغرور‌من🤍
#part_23
•••••••••••••••••••••••
-دیانارحیمی✨-
ازش جدا شدمو رفتیم سر میز
داشتیم صبحونه رو میخوردیم که ارسلان با جدیت گفت:
-مامانم هنوز تورو ندیده
سرمو اوردم بالا و نگاش کردم
+خب؟
-باید بریم پیشش
+امروز میتونیم بریم
-مگه قرار نداری
+فرداعه
-خوبه پس زنگ میزنم بهش
سرمو پایین آوردمو مشغول شدم
خیلی استرس داشتم
-چرا غذا نمیخوری
+ارسلان.....یکم استرس دارم
از سر میز بلند شد و اومد سمتم
دستاشو رو بازوهام کشید و با لبخند گفت:
-استرس چرا قربونت برم
+اگه مامانت از من خوشش...
حرفمو قطع کردو با احم جوابمو داد
-هیس...هیچکس حق نداره از تو خوش نیاد....اگرم نیومد برای ما مهم نیس
از رو صندلی بلند شدمو با لبخند به دستمو رو صورتش گذاشتم
+چرا اینجوری شدی تو اخه
-تو منو دیوونه خودت کردی لعنتی
لبخندی زدمو وسایل میزو جمع کردم
ارسلان تو همین هین به مامانش زنگ زد و قرار شد که بریم
بعد از تموم شدن کارام رفتم رو کاناپه روبه‌روی ارسلان نشستم
دیانا:کی آماده بشم؟
-حالا مونده بابا دو سه ساعت دیگه
+من حوصلم سر رفته ارسلااااان
همینجور که غرق فیلم بود جوابمو میداد
-چیکار کنم برات؟
+بریم بیرون
-حاضرشو ببرمت بیرون
دستامو بهم کوبیدمو با ذوق رفتم تو اتاقم
ارسلان از تو سالن با خنده داد زد و گفت:
-هنوز عین بچه ها میمونی بخدا
خنده ریزی کردم
دیدگاه ها (۲)

ارباب‌مغرور‌من🤍#part_24••••••••••••••••••••-دیانارحیمی✨-حاضر...

ارباب‌مغرور‌من✨#part_25••••••••••••••••••••-دیانارحیمی✨-دلم ...

اربا‌ب‌مغرور‌من🤍#part_22••••••••••••••••••••-دیانارحیمی✨-صبح...

ارباب‌مغرور‌من🤍#part_21••••••••••••••••••••-دیانارحیمی✨-ارسل...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۴۹۳ دستش رو روی نیم رخم گذاشت ...

╭────────╮ ‌ ‌ ‌ 𝐚 𝐬𝐢𝐩 𝐨𝐟 𝐲𝐨𝐮 ‌ ╰────────╯جـ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط