پارت 63
پارت 63
مامانم اومد تو حیاط و بغلم کرد و گفت:خوش اومدی دخترم کجا،بودی نگرانت بودم_هیجا مامانی_این چیه
سعیده_هیجی وسایلم-خب واسه چی اوردی_میخوام بمونم اینجا اگه اشکالی نداره_نه قدمت روی چشم ولی
چیشده_هیچی عزیزم بریم تو._خب مامانی چخبـر_خبر هیچی اهااا قراره امشب واسه سپیده خواستگار بیاد با
گفتن این حرف مامان خشکم زد واسه سپیده میخواد خواستگار بیاد امکان
نداره:مامان مطمعنی؟_اره دخترم مگه
چیه با بهت سرمو تکون دادم ینی هیچی_وای خیلی پسره خوبیه اقا تحصیل کرده خانوادشم خانواده خوبیه
سپیده اول قبول نمیکرد ولی بعدش صحبت باهاش و دیدن پسره اجازه داد بیان خواستگاری واااایی خیلی
خوشحالم توم اینجایی سعیده جان
مادر_منم خوشحالم که توی خواستگاری خواهرم حاظرم رفتیم تو و بابارو
دیدم:سلام باباجون_سلام دخترم خوبی راه گم کردی بابا_عع بابا جون من که
همیشه مزاحمتون میشم خوبی؟_اره بابا
خوبم مهرداد خوبه؟ جوابی واسه این سوال نداشتم نمیخواستمم جووابشو بدم که گفتم:چخبـر سپیده کجاس؟-تو
اتاقشه بابا-باش راسی شنیدم قراره واسه سپیده خواستگار بیاد_اره بابا پسره خوبیه صاف و پاک لیاقت سپیده
رو داره حالا بازم نظر خوده سپیده مهمه _اوهوم خب،بابایی من برم پیش سپیده _باش دخترم ولی سعیده جان....-جانم
بابا _اون چمدون چیه_هیچی وسایلم میخوام با اجازتون چتدروزی باشم اینجا-قدمت روی چشم ولی بامهرداد
دعوات شده_نه بابای گلم من برم فعلا-باش عزیزم رفتم بالا و چمدونو دم پله ها گزاشتمو رفتم سمت اتاق سپیده
در زدم و صدای سپیده اومد:کیه؟_منم سپیده_عع بیاتو درو باز کردمو رفتم تو سپیده اومد بغلم کرد محکم و سفت مث
روزایی خوبمون که باهام خوب بود منم
همونطوری بغلش کردم بغضی اومد توی گلوم دیدم صدای سپیده لرزون اومد
مامانم اومد تو حیاط و بغلم کرد و گفت:خوش اومدی دخترم کجا،بودی نگرانت بودم_هیجا مامانی_این چیه
سعیده_هیجی وسایلم-خب واسه چی اوردی_میخوام بمونم اینجا اگه اشکالی نداره_نه قدمت روی چشم ولی
چیشده_هیچی عزیزم بریم تو._خب مامانی چخبـر_خبر هیچی اهااا قراره امشب واسه سپیده خواستگار بیاد با
گفتن این حرف مامان خشکم زد واسه سپیده میخواد خواستگار بیاد امکان
نداره:مامان مطمعنی؟_اره دخترم مگه
چیه با بهت سرمو تکون دادم ینی هیچی_وای خیلی پسره خوبیه اقا تحصیل کرده خانوادشم خانواده خوبیه
سپیده اول قبول نمیکرد ولی بعدش صحبت باهاش و دیدن پسره اجازه داد بیان خواستگاری واااایی خیلی
خوشحالم توم اینجایی سعیده جان
مادر_منم خوشحالم که توی خواستگاری خواهرم حاظرم رفتیم تو و بابارو
دیدم:سلام باباجون_سلام دخترم خوبی راه گم کردی بابا_عع بابا جون من که
همیشه مزاحمتون میشم خوبی؟_اره بابا
خوبم مهرداد خوبه؟ جوابی واسه این سوال نداشتم نمیخواستمم جووابشو بدم که گفتم:چخبـر سپیده کجاس؟-تو
اتاقشه بابا-باش راسی شنیدم قراره واسه سپیده خواستگار بیاد_اره بابا پسره خوبیه صاف و پاک لیاقت سپیده
رو داره حالا بازم نظر خوده سپیده مهمه _اوهوم خب،بابایی من برم پیش سپیده _باش دخترم ولی سعیده جان....-جانم
بابا _اون چمدون چیه_هیچی وسایلم میخوام با اجازتون چتدروزی باشم اینجا-قدمت روی چشم ولی بامهرداد
دعوات شده_نه بابای گلم من برم فعلا-باش عزیزم رفتم بالا و چمدونو دم پله ها گزاشتمو رفتم سمت اتاق سپیده
در زدم و صدای سپیده اومد:کیه؟_منم سپیده_عع بیاتو درو باز کردمو رفتم تو سپیده اومد بغلم کرد محکم و سفت مث
روزایی خوبمون که باهام خوب بود منم
همونطوری بغلش کردم بغضی اومد توی گلوم دیدم صدای سپیده لرزون اومد
- ۶.۵k
- ۳۱ مرداد ۱۳۹۶
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط