{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دلم را سپردم به بنگاه دنیا و هی آگهی دادم اینجا و آنجا...

دلم را سپردم به بنگاه دنیا و هی آگهی دادم اینجا و آنجا...
و هر روز برای دلم مشتری آمد و رفت...
و هی این و آن سرسری آمد و رفت...
ولی هیچکس واقعا" اتاق دلم را تماشا نکرد...
دلم قفل بود کسی قفل قلبم را باز نکرد...
یکی گفت: چرا این اتاق پر از دوده و آه است...
یکی گفت: چه دیوارهایش سیاه است...
یکی گفت: چرا نور اینجا کم است...
و آن دیگری گفت: و انگار هر آجرش فقط از غصه و ماتم است...
و رفتند و دلم ماند بی مشتری و من تازه آن وقت گفتم: خدایا تو قلب مرا میخری؟؟؟
و فردای آن روز خدا آمد و توی قلبم نشست و در را به روی همه پشت خود بست...
و من روی آن در نوشتم:
ببخشید...!!!
دیگر برای شما جا نداریم...

از این پس به جز او کسی را نداریم...!!!
دیدگاه ها (۹)

بهای سنگینی دادم تا فهمیدم کسی که قصد ماندن ندارد ، باید راه...

دیالوگ های ماندگار 1- پیش خدا هم که باشی،وقتی مادرت بهت زنگ ...

بعضی ها هستند که یک جور خاص دوست داشتنی اند یک جور عجیب دلنش...

باسلاممم جغدای عزیزشبتون دراکولیایی:-D:-D:-D:-Dاین چهارتا پر...

پارت ۵۲ صدای قفل شدن در، همه را به سکوت فرو برد.کلیک...جونگ‌...

پارت ۲۹ | درِ آخرقفل با صدای بلندی چرخید.تق!درِ آهنی آرام با...

سایه‌های عمارت سیاه — پارت ۳۵صدای قدم‌های سنگین از انتهای را...

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 216♡⁠。⁠)⁩بالاخر...

فاصله یک لبخند تا جنون

پارت ۲۳ | پشت درجونکوک با شنیدن صدای خودش از پشت در، برای چن...

‌📚عاقبت تحقیر مومن!یکی از فرزندان شیخ رجبعلی خیاط می‌گوید: ر...

دردسرهای بچه داری پارت ۲

🖤 پارت ۴۵ | «خواهر»— «لانا، وایسا!»صدای کوک پشت سرش آمد.اما ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط