{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

داستان کوتاه“دیگر نیست …”

داستان کوتاه“دیگر نیست …”
خیلی چاق بود.پای تخته که می رفت ، کلاس پر می شد از نجوا.تخته را که پاک می کرد ،بچه ها ریسه می رفتند و او با صورت گوشتالو و مهربانش فقط لبخند می زد.آن روز معلم با تأنی وارد کلاس شد. کلاس غلغله بود.یکی گفت:«خانم اجازه!؟گلابی بازم دیر کرده.»

و شلیک خنده کلاس را پر کرد.معلم برگشت.چشمانش پر از اشک بود.آرام و بی صدا آگهی ترحیم را بر سینه سرد دیوار چسباند.لحظاتی بعد صدای گریه دسته جمعی بچه ها در فضا پیچید و جای خالی او را هیچ کس پر نکرد…
دیدگاه ها (۳)

قال علی علیه السلام: واها لک ایتها التربه لیحشرن منک قوم یدخ...

خشک کردن پیراهن(( ابی اسحاق سبیعی می گوید روز جمعه ای بر دوش...

بانک زمانتصور کنید بانکی دارید که در آن هر روز صبح ۸۶۴۰۰ توم...

داستان کوتاه “خدا هست”دانشجویی سر کلاس فلسفه نشسته بود. موضو...

#صبح، وقتی #خورشید تازه پنجه‌های طلایی‌اش را از لای پرده‌ها ...

پارت 12رمان🎀 عشق مدرسه ای 🎀روزا رفت سمت کلاس وقتی به کلاس رس...

پارت هفدهم [فصل اول] | نتایج آزمون 📚⭐صبح روز بعد...هوای آکاد...

like swan 🦢#like_swan𝑃𝑇 6ویو ات:صبح اولین روز مدرسه رسماً یک...

نام=)سایه مافیا### پارت هفدهم: خون، بوسه و انتقامِ بی‌رحمانه...

LESSON

007-آلما ویسکی - پارت ۳۵

⛓️⃝𝔹𝕝𝕠𝕠𝕕 ℂ𝕙𝕒𝕚𝕟𝕤⛓️⃝ 𓆩☠︎𓆪☠︎زنجیره‌های خونی。˚۰˚☽˚⁀➷。⋆ ༄‧‌⁺˚・༓☾ ...

007-پنهان در مه - پارت ۸۹

007-پنهان در مه - پارت ۸۶

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط