و اشک زلال و پاک از گوشهٔ چشمش دمید و در حالی که داشت از
و اشک زلال و پاک از گوشهٔ چشمش دمید و در حالی که داشت از من روی برمیگرداند گفت:__لازم نیست حرفی بزنی.من همه چیز را میدانم .همه میدانند که تو ناچاری تن به خواست پدرت بدهی و میدانم که آمدهای تا برای همیشه داغ عشق را روی قلبم بکاری.در آن غروب غمگین خورشید هم در غم ما گریه میکرد.کوهستان زانوی غم بغل کرده بودو انگار در عزای عشق ما ماتم گرفته بودند.صحرا ب طرف اسبش رفت.پا در رکاب گذاشت و بر روی آن پرید.وقتی روی اسبش نشست با نگاهی مثل نگاه اول در چشمانم خیره شد.و با لحنی که هیچ غروری در ان نبود گفت:___روزی که تو را دیدم از همان لحظه اول فهمیدم که میتوانم تورا اسیر و در بند عشق خود کنم راستش خودم هم دل از کف داده بودم.میخواستم در مقابل توجه تو تظاهر به بی توجهی کنم تا آزارت بدهم ولی دیگر خسته شدم چون عاشقت شده بودم و بعد فهمیدم که نمیتوانم تورا فراموشکنم .غرور را کنار گذاشتم و به این دل سپردگی اعتراف کردم.حالا همان احساس،احساس دلبستگی به تو ذره ذرهٔ وجودم را آب میکند.و تو گناهی نداری .گمان کن که من هرگز وجود نداشتم و ندارم.او این حرفها را زد و به تندی از من دور شد.دیگر یارای ایستادن نداشتم.به زچر و زحمت خودم را به اسبم رساندم.و به طرف خانه راهی شدم.غافل از اینکه سرنوشت در خانه به انتظارم نشسته بود،آنهم چه سرنوشتی....!!! آری همان شب من و مرجان رسما زن و شوهر شدیم و آن روز شوم بالاخره به پایان رسید.
- ۶۷۵
- ۲۷ آبان ۱۳۹۶
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط