سرد و سوزنده
سرد و سوزنده
6
---
پارت ۶
ات جلوی آینه آخرین بار خودش رو برانداز کرد. لباس مشکی تنگی که پوشیده بود با برشهای جسورانه روی شونهها و چاک کوچیکی که بالای رانش دیده میشد، کاری کرده بود خودش هم یه لحظه به خودش خیره بمونه. لبخند شیطونی زد.
ـ بذار کوک ببینه با چه دختری طرفه!
نوا که پشتش ایستاده بود موهاشو درست میکرد، زمزمه کرد:
ـ مطمئنی نمیخوای لباس عوض کنی؟ این زیادی جذابه!
ات چشمکی زد.
ـ دقیقاً به خاطر همینه که میپوشمش!
چند دقیقه بعد، اون دو تا وارد بار شدن. صدای موزیک بیسدار، نورهای رنگی و جمعیت شلوغ بلافاصله حس هیجان رو تو وجودشون ریخت. ات مستقیم به سمت پیست رقص رفت، بدون اینکه بدونِ چشمهای یکی از دور داره دنبالش میکنه...
**
کوک پشت میز VIP بار نشسته بود. با مردی به اسم «ماکای» مشغول مذاکره بود. معاملهای حساس، پول زیادی وسط بود. نگاهش اما ناخودآگاه روی دختری افتاد که با یه لباس مشکی... روی صحنه میدرخشید.
چشماش باریک شد.
ـ اون ات نیست؟ لعنتی اینجا چی کار میکنه؟
همزمان، ماکای که حواسش به کوک نبود، خندید و لیوانش رو بالا آورد.
ـ اون دختره... اون که داره میرقصه... چه اندامی داره لعنتی. کاش امشب من با اون برم خونه...
کوک انگار با یه پتک خورده باشه وسط مغزش.
مشتی محکم کوبید رو میز. لیوانها ریختن. ماکای با تعجب نگاهش کرد.
ـ چی شده؟
کوک بیمقدمه از جاش بلند شد.
ـ دندونات رو جمع کن... قبل از اینکه مجبور بشم با مشت جمعشون کنم!
ماکای خندید.
ـ فقط یه نظر دادم رئیس...
اما قبل از اینکه جملهش تموم بشه، کوک یقهش رو گرفت و پرتش کرد روی میز بغل! بار یهو ساکت شد. درگیری شروع شد. صدای جیغ، مشت، صندلی افتادن...
**
ات وسط رقص صداها رو شنید، برگشت. چشمهاش گرد شد. کوک رو دید که با اون مرد گلاویز شده بود. رفت سمتش.
ـ کوک! چه مرگته؟!
کوک با صورت سرخ و چشمهای دریده داد زد:
ـ تو این لباسو پوشیدی که چی؟ همه نگات کنن؟ اون عوضی دربارهت نظر بده؟!
ـ به تو چه ربطی داره؟!
ـ به من همه چیت ربط داره!
ـ نه، نداره! من نامزد تو نیستم که بخوام اجازه بگیرم!
کوک جلو رفت. نفسهاش تند بود.
ـ فقط یکبار دیگه ببینم پاتو تو همچین جایی بذاری... ات... به خدا...
ات با لجبازی گفت:
ـ چی؟ میزنی؟ میکشی؟ منو خفه میکنی؟ نه کوکشیطان آسیا، خود واقعیتو نشون دادی!
نوا رسید و اونو کشید عقب.
ـ بسه ات! بیا بریم! اینجا جای موندن نیست...
و کوک فقط با نگاه خشمگین، رفتنشون رو تماشا کرد. چونهش میلرزید. دستاش مشت شده بودن.
--https://wisgoon.com/mahyajkjkkook
6
---
پارت ۶
ات جلوی آینه آخرین بار خودش رو برانداز کرد. لباس مشکی تنگی که پوشیده بود با برشهای جسورانه روی شونهها و چاک کوچیکی که بالای رانش دیده میشد، کاری کرده بود خودش هم یه لحظه به خودش خیره بمونه. لبخند شیطونی زد.
ـ بذار کوک ببینه با چه دختری طرفه!
نوا که پشتش ایستاده بود موهاشو درست میکرد، زمزمه کرد:
ـ مطمئنی نمیخوای لباس عوض کنی؟ این زیادی جذابه!
ات چشمکی زد.
ـ دقیقاً به خاطر همینه که میپوشمش!
چند دقیقه بعد، اون دو تا وارد بار شدن. صدای موزیک بیسدار، نورهای رنگی و جمعیت شلوغ بلافاصله حس هیجان رو تو وجودشون ریخت. ات مستقیم به سمت پیست رقص رفت، بدون اینکه بدونِ چشمهای یکی از دور داره دنبالش میکنه...
**
کوک پشت میز VIP بار نشسته بود. با مردی به اسم «ماکای» مشغول مذاکره بود. معاملهای حساس، پول زیادی وسط بود. نگاهش اما ناخودآگاه روی دختری افتاد که با یه لباس مشکی... روی صحنه میدرخشید.
چشماش باریک شد.
ـ اون ات نیست؟ لعنتی اینجا چی کار میکنه؟
همزمان، ماکای که حواسش به کوک نبود، خندید و لیوانش رو بالا آورد.
ـ اون دختره... اون که داره میرقصه... چه اندامی داره لعنتی. کاش امشب من با اون برم خونه...
کوک انگار با یه پتک خورده باشه وسط مغزش.
مشتی محکم کوبید رو میز. لیوانها ریختن. ماکای با تعجب نگاهش کرد.
ـ چی شده؟
کوک بیمقدمه از جاش بلند شد.
ـ دندونات رو جمع کن... قبل از اینکه مجبور بشم با مشت جمعشون کنم!
ماکای خندید.
ـ فقط یه نظر دادم رئیس...
اما قبل از اینکه جملهش تموم بشه، کوک یقهش رو گرفت و پرتش کرد روی میز بغل! بار یهو ساکت شد. درگیری شروع شد. صدای جیغ، مشت، صندلی افتادن...
**
ات وسط رقص صداها رو شنید، برگشت. چشمهاش گرد شد. کوک رو دید که با اون مرد گلاویز شده بود. رفت سمتش.
ـ کوک! چه مرگته؟!
کوک با صورت سرخ و چشمهای دریده داد زد:
ـ تو این لباسو پوشیدی که چی؟ همه نگات کنن؟ اون عوضی دربارهت نظر بده؟!
ـ به تو چه ربطی داره؟!
ـ به من همه چیت ربط داره!
ـ نه، نداره! من نامزد تو نیستم که بخوام اجازه بگیرم!
کوک جلو رفت. نفسهاش تند بود.
ـ فقط یکبار دیگه ببینم پاتو تو همچین جایی بذاری... ات... به خدا...
ات با لجبازی گفت:
ـ چی؟ میزنی؟ میکشی؟ منو خفه میکنی؟ نه کوکشیطان آسیا، خود واقعیتو نشون دادی!
نوا رسید و اونو کشید عقب.
ـ بسه ات! بیا بریم! اینجا جای موندن نیست...
و کوک فقط با نگاه خشمگین، رفتنشون رو تماشا کرد. چونهش میلرزید. دستاش مشت شده بودن.
--https://wisgoon.com/mahyajkjkkook
- ۶.۸k
- ۰۵ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط