سرد و سوزنده
سرد و سوزنده
4
---
پارت ۴: بمب وسط میز شام
سه روز از ورود اَت به عمارت گذشته بود.
سه روز دعوا. سه روز کرمریختن. سه روزی که توش، یه چیزی توی نگاه کوک و اَت داشت عجیبتر میشد.
اون شب، پدربزرگ تصمیم گرفت دیگه وقتشه…
میز شام بزرگ، با شمعدونهای طلایی و غذای اعیونی.
اَت یه لباس مشکی ساده پوشیده بود و موهاشو بالا بسته بود.
کوک هم مثل همیشه، با اون کت مشکی خاصش، چشمهاشو به کسی نگاه نمیکرد... جز وقتی که ناخودآگاه، یواشکی به اَت نگاه میکرد.
پدربزرگ با لبخند بشقابشو کنار زد.
همه منتظر بودن.
پدربزرگ: "امشب یه چیزی هست که باید بگم... یه تصمیم مهم."
همه ساکت شدن.
اَت یه لقمه تو دهنش گذاشت. کوک سرشو بالا آورد.
پدربزرگ (با لحن آروم ولی جدی):
"من تصمیم گرفتم نوههام، کوک و اَت... با هم ازدواج کنن."
سکــــــــــــــــــوت.
همه نفسشون بند اومد.
لیا چنگالشو انداخت.
کوک خشک شد.
و اَت...
قــــــــــــــــــــیژ
صداش از صندلی اومد، ولی خودش داشت سرفه میکرد.
اَت (با دهان پر و صدای گرفته): "هااااااه... چی؟!!"
شروع کرد به سرفه کردن. غذا پرید گلویش.
لیا که روبروش بود، یه جیغ زد چون تیکه مرغ پرید رو لباسش!
لیا: "اَه! چـــــــــی کار میکنی؟!"
اَت (در حال خفگی): "من... نمیخواستم... غذا... بمب... دهنم..."
کوک (آروم زیر لب): "اینم از یه شام خانوادگی عادی..."
**
بعد از چند دقیقه، آب خوردن، پاککردن لباس لیا و تهدیدهای ریز و درشت، همه دوباره سر میز نشستن.
پدربزرگ بدون توجه به آشوب، ادامه داد:
پدربزرگ: "این یه خواستهست. من دیگه سالم نیستم. میخوام قبل از رفتنم بدونم نوههام کنار همن."
اَت (با صورت سرخ از عصبانیت و خفگی): "پدر بزرگ... من... اون... یعنی ما... ما فقط دو تا موش گربه در حال جنگیم!"
کوک (خشک ولی عصبی): "این ازدواج بیشتر شبیه تهدید بیولوژیکه!"
**
پدربزرگ لبخند زد.
"هیچ اجباری نیست. ولی من فقط یه آرزو دارم... بهش فکر کنین."
**
اون شب، اَت با کوبیدن در اتاقش، رفت تو.
کوک هم همونقدر عصبانی، ولی خونسرد، رفت به بالکن خودش.
اما برای اولین بار، شب هر دوشون با فکر همدیگه گذشت…
نه از سر علاقه…
از سر نفرتی که عجیباً... قشنگ شده بود.
---
پایان پارت ۴
--https://wisgoon.com/mahyajkjkkook
4
---
پارت ۴: بمب وسط میز شام
سه روز از ورود اَت به عمارت گذشته بود.
سه روز دعوا. سه روز کرمریختن. سه روزی که توش، یه چیزی توی نگاه کوک و اَت داشت عجیبتر میشد.
اون شب، پدربزرگ تصمیم گرفت دیگه وقتشه…
میز شام بزرگ، با شمعدونهای طلایی و غذای اعیونی.
اَت یه لباس مشکی ساده پوشیده بود و موهاشو بالا بسته بود.
کوک هم مثل همیشه، با اون کت مشکی خاصش، چشمهاشو به کسی نگاه نمیکرد... جز وقتی که ناخودآگاه، یواشکی به اَت نگاه میکرد.
پدربزرگ با لبخند بشقابشو کنار زد.
همه منتظر بودن.
پدربزرگ: "امشب یه چیزی هست که باید بگم... یه تصمیم مهم."
همه ساکت شدن.
اَت یه لقمه تو دهنش گذاشت. کوک سرشو بالا آورد.
پدربزرگ (با لحن آروم ولی جدی):
"من تصمیم گرفتم نوههام، کوک و اَت... با هم ازدواج کنن."
سکــــــــــــــــــوت.
همه نفسشون بند اومد.
لیا چنگالشو انداخت.
کوک خشک شد.
و اَت...
قــــــــــــــــــــیژ
صداش از صندلی اومد، ولی خودش داشت سرفه میکرد.
اَت (با دهان پر و صدای گرفته): "هااااااه... چی؟!!"
شروع کرد به سرفه کردن. غذا پرید گلویش.
لیا که روبروش بود، یه جیغ زد چون تیکه مرغ پرید رو لباسش!
لیا: "اَه! چـــــــــی کار میکنی؟!"
اَت (در حال خفگی): "من... نمیخواستم... غذا... بمب... دهنم..."
کوک (آروم زیر لب): "اینم از یه شام خانوادگی عادی..."
**
بعد از چند دقیقه، آب خوردن، پاککردن لباس لیا و تهدیدهای ریز و درشت، همه دوباره سر میز نشستن.
پدربزرگ بدون توجه به آشوب، ادامه داد:
پدربزرگ: "این یه خواستهست. من دیگه سالم نیستم. میخوام قبل از رفتنم بدونم نوههام کنار همن."
اَت (با صورت سرخ از عصبانیت و خفگی): "پدر بزرگ... من... اون... یعنی ما... ما فقط دو تا موش گربه در حال جنگیم!"
کوک (خشک ولی عصبی): "این ازدواج بیشتر شبیه تهدید بیولوژیکه!"
**
پدربزرگ لبخند زد.
"هیچ اجباری نیست. ولی من فقط یه آرزو دارم... بهش فکر کنین."
**
اون شب، اَت با کوبیدن در اتاقش، رفت تو.
کوک هم همونقدر عصبانی، ولی خونسرد، رفت به بالکن خودش.
اما برای اولین بار، شب هر دوشون با فکر همدیگه گذشت…
نه از سر علاقه…
از سر نفرتی که عجیباً... قشنگ شده بود.
---
پایان پارت ۴
--https://wisgoon.com/mahyajkjkkook
- ۶.۷k
- ۰۵ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط