{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

باران میبارید … از درزهای کفش کهنه کودکی سردی باران را …

باران میبارید … از درزهای کفش کهنه کودکی سردی باران را … وقتی که از کنار نانوایی رد میشد … از نگاه ناتوان برای خرید نان داغ ، عشق را دیدم که در چشمانش به مروارید شبیه تر بود !!! خدایا به آسمانت چیزی بگو .....
دیدگاه ها (۱)

زن جنــس عجـــیبــی اسـتـــــ !چــشمــ هــایــش را کــه مــی...

جسارت میخواهدنزدیک شدن بهافکار دختری که روزها مردانهبا زندگی...

هرگز روزت را با تکه های شکسته ی دیروز آغاز مکن ، امروز روز د...

سلام ...آدینتون بخیر ☺️شرابِ کهنه ی خود را من از دستِ تـو نو...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشت پارت ۱۲ | «اولین خرید جیا» 🛍️😂 ...

( last minute )

پرسه در جنگل...کم‌کم هوا رو به غروب می‌رفت.ات و کوک با چند ت...

«عشق مخفی با یکی از هفت شاهزاده» پارت : ۴۶ صبح با صدای آرام ...

عشق گمشده در تاریکی جنگلپارت چهاردهم(از زبان راوی)سه ماه گذش...

𝙢𝙮 𝙡𝙞𝙖𝙧part:77 مستی دیدش را تار کرده بود.. درد قلبش از هر زم...

پارت ۱۵ آن روز قرار بود یک روز کاملاً معمولی باشد.صبح سر کار...

#چندپارتیتا ابد و یک، دوست دارم!جونگین/ا.تP:2پاتو از اون خون...

اوایل که ساختمانِ رو به رویی را تخریب می کردند دلم گرفت و نا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط