part 21
part 21
جیمین : ا.ت فقط با تو حالش خوب میشه تهیونگ ....
تهیونگ: باشه قول میدم پیشش بمونم تا وقتی ک خوب شع
جیمین : یعنی بعدش ...
کوک : هاااااا ( خمیازه )
جیمین : اوه جونگکوکا بیدارشدی
همون موقع چشم غره رفت (به معنی اینکه نگو میفهمید که نه :/ )
ته : اوه ..
آره بیدار شدی ...
ا.ت همون موقع بیدار بود و حرفاشونو شنیده بود و همه ی اون خاطرات واسش زنده شد و یه اشک ازش اومد ( میدونید ک چی میگم 🔪)
.
.
.
.
(فلش به موقع ناهار )
کوک : ا.ت خوبی
ا.ت : هومم
جیمین از در اومد
جیمین : جاااااننننن ( به معنی تادا کیدرامرا میدونن )
ببینید چی گرفتمممم
ا.ت : انقد داد نزن ( سرد )
جیمین : باشه بابا
خوب حالا بریم دوکبوکی خوشمزه تند مخصوص ا.ت جان را بخوریم
ا.ت : دوکبوکی تند ؟
جیمین : آره
ا.ت : نمیخوام ...
جیمین : یاااا
ا.ت : نمیخواااممممم ( داد )
نمیفهمی ؟
جیمین : یااا
تهیونگ : جیمین کلی گشت تا مغازه دوکبوکی فروشی پیدا کرد تو ظهر
ا.ت : ب من چ
جیمین : واقعا ..
ا.ت : واقعا چی هااا ؟
کوک : یاااا ا.ت
جیمین : ینی چی
ا.ت : ینی ک حوصلشو ندارم
جیمین : خوب میشد یکم مهربون تر برخورد میکردی
ا.ت : جانم ؟
جیمین : حالا میفهمم چرا هیشکی باهات دوست نمیشه تو لیاقتشو نداری ا.ت ..
حتی کسایی ک تو واسشون مهمی هم از خودت میرونی..
و رفت درو محکم بست ..
و کوک رفت دنبالش ..
کوک : جیمیناااا یاااااا !!
و من همینجوری ناخواسته اشکم در اومد
.
.
.
.
.
( فلش به بعد از ظهر )
دراز کشیده بودم
و اصلا اعصاب نداشتم چرا چون تولدم فردا بود ولی هیشکی انگار نه انگار ..
داشت شب میشد و تهیونگ و جیمین رفته بودن و فقط کوک اونجا بود ک گوشیش زنگ خورد
کوک : یوبوسیو !
یوری : نظرت چیه بیای خونمون تا .....
نفهمیدم کی پشت خطه ..
کوک : ا.ت هروقت خوابید میام الان بیداره خوب ..
اینو گفت و گوشیو قطع گرد و منم خودم زدم به اون راه
و خودمو زدم به خواب ببینم کجا میره ...
اومد دید خوابمپتو رو کشید روم و سرمو بوسید
کوک : برمیگردم نترس و راحت بخواب ..
و رفت...
پاشدم و سرمو محکم از تو دستم کشیدم و پالتویی پوشیدم و رفتم دنبالش سوار ماشینش شد و منم دویدم دنبالش ولی بهش نرسیدم ..
داشتم همینطوری پیاده راه میرفتم ..
ک دیدم نیم ساعت گذشته ..
یه ویدیو کال با کوک گرفتم
و چیزی دیدم ک ارزو میکردم ک
کاش کور بودم و اینو نمیدیدم ..
نمیدونم چطور شده بود اما دست دختره خورده بود رو پذیرفتن و باز شده بود دیدم ک کوک داره یکیو محکم میبوسه و لباس تنه هردو نیس و گوشی افتاد و اون دختره یوری بود ....
چطور تونست با اینکه یوری اینکارو باهام کرده بره و باهاش ...
چشام پره اشک شد و قطعش کرد و زدم زیر گریه و با دستام محکم به سرم میکوبیدم ( اوتیسم داره )
و دستامو
....
جیمین : ا.ت فقط با تو حالش خوب میشه تهیونگ ....
تهیونگ: باشه قول میدم پیشش بمونم تا وقتی ک خوب شع
جیمین : یعنی بعدش ...
کوک : هاااااا ( خمیازه )
جیمین : اوه جونگکوکا بیدارشدی
همون موقع چشم غره رفت (به معنی اینکه نگو میفهمید که نه :/ )
ته : اوه ..
آره بیدار شدی ...
ا.ت همون موقع بیدار بود و حرفاشونو شنیده بود و همه ی اون خاطرات واسش زنده شد و یه اشک ازش اومد ( میدونید ک چی میگم 🔪)
.
.
.
.
(فلش به موقع ناهار )
کوک : ا.ت خوبی
ا.ت : هومم
جیمین از در اومد
جیمین : جاااااننننن ( به معنی تادا کیدرامرا میدونن )
ببینید چی گرفتمممم
ا.ت : انقد داد نزن ( سرد )
جیمین : باشه بابا
خوب حالا بریم دوکبوکی خوشمزه تند مخصوص ا.ت جان را بخوریم
ا.ت : دوکبوکی تند ؟
جیمین : آره
ا.ت : نمیخوام ...
جیمین : یاااا
ا.ت : نمیخواااممممم ( داد )
نمیفهمی ؟
جیمین : یااا
تهیونگ : جیمین کلی گشت تا مغازه دوکبوکی فروشی پیدا کرد تو ظهر
ا.ت : ب من چ
جیمین : واقعا ..
ا.ت : واقعا چی هااا ؟
کوک : یاااا ا.ت
جیمین : ینی چی
ا.ت : ینی ک حوصلشو ندارم
جیمین : خوب میشد یکم مهربون تر برخورد میکردی
ا.ت : جانم ؟
جیمین : حالا میفهمم چرا هیشکی باهات دوست نمیشه تو لیاقتشو نداری ا.ت ..
حتی کسایی ک تو واسشون مهمی هم از خودت میرونی..
و رفت درو محکم بست ..
و کوک رفت دنبالش ..
کوک : جیمیناااا یاااااا !!
و من همینجوری ناخواسته اشکم در اومد
.
.
.
.
.
( فلش به بعد از ظهر )
دراز کشیده بودم
و اصلا اعصاب نداشتم چرا چون تولدم فردا بود ولی هیشکی انگار نه انگار ..
داشت شب میشد و تهیونگ و جیمین رفته بودن و فقط کوک اونجا بود ک گوشیش زنگ خورد
کوک : یوبوسیو !
یوری : نظرت چیه بیای خونمون تا .....
نفهمیدم کی پشت خطه ..
کوک : ا.ت هروقت خوابید میام الان بیداره خوب ..
اینو گفت و گوشیو قطع گرد و منم خودم زدم به اون راه
و خودمو زدم به خواب ببینم کجا میره ...
اومد دید خوابمپتو رو کشید روم و سرمو بوسید
کوک : برمیگردم نترس و راحت بخواب ..
و رفت...
پاشدم و سرمو محکم از تو دستم کشیدم و پالتویی پوشیدم و رفتم دنبالش سوار ماشینش شد و منم دویدم دنبالش ولی بهش نرسیدم ..
داشتم همینطوری پیاده راه میرفتم ..
ک دیدم نیم ساعت گذشته ..
یه ویدیو کال با کوک گرفتم
و چیزی دیدم ک ارزو میکردم ک
کاش کور بودم و اینو نمیدیدم ..
نمیدونم چطور شده بود اما دست دختره خورده بود رو پذیرفتن و باز شده بود دیدم ک کوک داره یکیو محکم میبوسه و لباس تنه هردو نیس و گوشی افتاد و اون دختره یوری بود ....
چطور تونست با اینکه یوری اینکارو باهام کرده بره و باهاش ...
چشام پره اشک شد و قطعش کرد و زدم زیر گریه و با دستام محکم به سرم میکوبیدم ( اوتیسم داره )
و دستامو
....
- ۱۳.۸k
- ۰۹ خرداد ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۳۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط