{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝐒𝐥𝐚𝐯𝐞 /برده/

𝐒𝐥𝐚𝐯𝐞 /برده/
𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟏𝟏𝟖


جعبه روباز کرد. داخلش یه نامه ی قدیمی و زرد شده و یه عکس کوچیک از زنی جوون با موهای بلند و لبخندی آشنا بود؛ زنی که به طرز عجیبی شبیه خودش بود اما جوون تر.

با دستای لرزون نامه رو باز کرد..تاریخش به سالها قبل بر می گشت درست همون زمانی که ا.ت وارد عمارت جئون شد.
با بغضی که تو گلوش بود نامه رو بلند برای جیا و جونگکوک خوند.

//دوست عزیزم لیا..

شاید الان که این نامه رو بخونی تو شوک عمیقی فرو رفته باشی و باورت نشه که من زنده‌ام.
منو ببخش لیا، میدونم بار سنگینی روی شونه هات گذاشتم اما تو تنها کسی هستی که بهش اعتماد دارم...و این تنها راهی هست که میتونم ا.ت رو نجات بدم.
اون لی سونگجون عوضی منو شکنجه می داد زندگیم رو تباه کرده بود..منو به زور حامله کرد...
تهدیدم می کرد که اگه بچه به دنیا بیاد و من فرار کنم هر دومون رو پیدا میکنه و زندگیمون رو به جهنم تبدیل میکنه..
تنها راهی که میتونستم ا.ت رو در امان نگه دارم این بود که اونو پیش تو بزارم و برای همیشه ناپدید بشم.
هیچوقت این حقیقت رو نگو بزار ا.ت با این فکر که من مرده ام بزرگ شه.. این برای خودش و برای امنیتش بهتره.
از با ارزش ترین چیز من مراقبت کن لیا...

با عشق ابدی و قلبی شکسته
یونا//

[اگه یونا رو یادتون نمیاد پارت ۹ رو بخونید]


ا.ت نامه رو رها کرد..اشکاش دیگه از چشماش سرازیر نمی شدن و بی صدا روی صورتش می غلتیدن.
دستشو روی دهنش گذاشت تا فریادش رو خفه کنه.
مادرش زنده بود. تموم زندگیش بر اساس دروغی بنا شده بود که برای محافظت ازش ساخته شده بود..
جونگکوک کنارش زانو زد و ا.ت رو در آغوش گرفت...بوسه ای به سرش زد و اشکهاش رو پاک کرد و با صدایی مطمئن که باعث آروم شدن گریه های ا.ت شد گفت...
جونگکوک: ا.ت...پیداش میکنم..قول میدم...

[یک ماه بعد]

صبح سردی در سئول بود..باد پاییزی برگهای خشک رو تو خیابون‌های شلوغ می رقصوند...
ا.ت با چشمایی خسته اما مصمم به آدرس روی کاغذ نگاه میکرد...آدرسی که جونگکوک پیداش کرده بود..
آدرسی که می تونست به مادرش برسه..زنی که هرگز اون رو ندیده بود...

جونگکوک دستش رو گرفت و به آرومی فشرد.
با صدایی که پر از نگرانی بود گفت..
جونگکوک:مطمئنی میخوای این کار رو بکنی ا.ت؟ هنوز دیر نشده..‌

ا.ت نفس عمیقی کشید..
ا.ت: باید این کار رو بکنم جونگکوک...

اونها به آپارتمانی لوکس در منطقه گانگنام رسیدن.
قلب ا.ت به شدت می تپید... زنگ رو زد... بعد از چند لحظه زنی میانسال با ظاهری آراسته و لبخندی مهربون درو باز کرد.
ا.ت با دیدنش نفسش بند اومد..
شباهت بین اونها انکار ناپذیر بود.
با صدایی لرزون گفت..
ا.ت: سلام...شما..شما خانم هوانگ یونا هستید؟
دیدگاه ها (۲۰۳)

𓆩🦋 𝑻𝒉𝒆 𝑳𝒂𝒔𝒕 𝑭𝒂𝒊𝒓𝒚 🦋𓆪پارت سوم | «نشانی که نباید دیده می‌شد»زن...

عشق بی پایان

(دلداده) ویو جونگکوک با جیمین از پاساژ زدیم بیرون و رفتیم به...

نـفـرتــ𝑯𝒂𝒕𝒆𝑷𝒂𝒓𝒕: 𝟏𝟎_ من نمی‌خواستم اینجوری بشه جونگکوک‌ هلش...

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭:𝟔ناگهان احساس کرد چیزی روی گرد...

stolen

𝙻𝚘𝚟𝚎 𝚖𝚎 𝚊𝚐𝚊𝚒𝚗 𝙿𝚊𝚛𝚝:⁶³تهیونگ با ناباوری به همه نگاه کرد.تهیون...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط