{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

..My evil angel..

..My evil angel..
پارت⁸
🪽🔥 فصل اول: چیزی که اسمش را نمی‌دانست

چند هفته گذشت.

...

تمرین‌های ا.ت سخت‌تر شده بودند.

...

و جونگکوک؟

...

همچنان همان آدم خشن و غیرقابل‌تحمل بود.

...

_«شمشیرتو درست بگیر.»

...

+«درست گرفتم!»

...

_«نه.»

...

+«چرا همیشه نه؟!»

...

_«چون همیشه اشتباه می‌کنی.»

...

ا.ت از عصبانیت خواست شمشیر را سمتش پرت کند.

...

اما چون مطمئن بود زنده نمی‌ماند، منصرف شد.

...

آن روز تمرین تا غروب طول کشید.

...

وقتی تمام شد...

ا.ت آنقدر خسته بود که روی چمن‌های سیاه حیاط افتاد.

...

+«دیگه نمی‌تونم...»

...

جونگکوک نگاهی به او انداخت.

...

_«ضعیفی.»

...

+«منو تشویق کن!»

...

_«ضعیف‌تر از اونی که فکر می‌کردم.»

...

+«اَه!»

...

جونگکوک بدون توجه از کنارش رد شد.

...

اما چند قدم بعد ایستاد.

...

ا.ت متوجه نشد.

...

درست پشت سرش موجودی سایه‌مانند از میان درخت‌ها بیرون آمده بود.

...

هیولایی که بوی فرشته را حس کرده بود.

...

چشمان زردش روی ا.ت قفل شده بودند.

...

اما قبل از اینکه حتی یک قدم جلو بیاید...

جونگکوک فقط سرش را کمی چرخاند.

...

در همان لحظه...

فشار وحشتناکی هوا را پر کرد.

...

هیولا از ترس روی زمین افتاد.

...

و چند ثانیه بعد فرار کرد.



...


ا.ت چیزی نفهمید.

...

فقط دید جونگکوک هنوز همانجا ایستاده است.

...

+«چی شده؟»

...

_«هیچی.»

...

+«پس چرا وایسادی؟»

...

_«حرف نزن.»

...

+«بازم بی‌ادب شدی.»

...

جونگکوک رفت.

...

اما آن شب...

برای اولین بار...

ا.ت متوجه چیزی شد.

...

هرجا می‌رفت...

جونگکوک نزدیک بود.

...

اگر در کتابخانه بود...

او همان نزدیکی دیده می‌شد.

...

اگر در باغ قدم می‌زد...

جونگکوک روی یکی از برج‌ها مراقب بود.

...

اگر تمرین می‌کرد...

نگاهش را روی خودش حس می‌کرد.

...

+«عجیبه...»

...

چند روز بعد...

باران شدیدی شروع شد.

...

رعد و برق سراسر آسمان را روشن می‌کرد.

...

ا.ت از کتابخانه بیرون آمد.

...

اما ناگهان پایش روی سنگ خیس لیز خورد.

...

+«وای—»

...

قبل از اینکه سقوط کند...

دستی بازویش را گرفت.

...

محکم.

...

خیلی محکم.

...

ا.ت نفسش بند آمد.

...

جونگکوک بود.

...

چشمان قرمزش از فاصله نزدیک از همیشه ترسناک‌تر به نظر می‌رسیدند.

...

_«حواست کجاست؟»

...

+«ببخشید!»

...

_«اگه اتفاقی میفتادچی؟»

...

+«فقط لیز خوردم!»

...

_«همین باعث میشه بمیری.»

...

ا.ت اخم کرد.

...

+«تو همیشه اینقدر بداخلاقی؟»

...

جونگکوک چند ثانیه به او نگاه کرد.

...

بعد آرام رهایش کرد.

...

_«فقط وقتی پای تو وسط باشه.»

...

ا.ت مات ماند.

...

+«چی؟»

...

اما جونگکوک دیگر راه افتاده بود.

...

انگار خودش هم نفهمیده بود چه گفته.

...

و برای اولین بار...

لب‌های ا.ت آرام لبخند زدند.

...

چون پشت آن همه غرور و سردی...

کم‌کم متوجه چیزی می‌شد.

...

جونگکوک هیچ‌وقت حرفی از احساساتش نمی‌زد.

...

اما همیشه آنجا بود.

...

همیشه مراقب بود.

...

و همین موضوع...

قلب کوچک فرشته تبعیدشده را به هم می‌ریخت.

...

در حالی که خودش هنوز نمی‌دانست...

پادشاه خشن تاریکی هم هر روز بیشتر از قبل به حضور او عادت می‌کرد.

...

و این برای مردی مثل جونگکوک...

خطرناک بود.

🪽🖤🔥

ادامه دارد...
دیدگاه ها (۲)

𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟑 | وقتی یک نفر طرف تو می‌ایستدچند هفته گذشت.دوستی آنها...

℘ɑׁׅꭈׁׅtׁׅ 1 | صفحه‌ی اولسئول هیچ‌وقت واقعاً ساکت نمی‌شد.حتی...

آتیشی که از بارون شروع شدpart 48ویوی ا. تصدای زن دوباره از ط...

𝕄𝕌𝕊𝕀ℂ🎶𝙿𝙰𝚁𝚃 𝟷 | اولین نتسئول، ساعت ۷:۱۵ صبح.صدای رفت‌وآمد ماش...

🌷 𝐅𝐋𝐎𝐖𝐄𝐑𝐒ραят 9 | چیزی که اسم نداشتروزها یکی پس از دیگری می‌...

ریاکشن پارت ۲

بونتن — «آهنگی که برای مایکی خوانده شد»بار، طبق معمول، پر از...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط