{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

امروز صبرم تمام شد...

امروز صبرم تمام شد...

توانستم دو گل را از بوته های شمعدانی جدا کنم!

دو گل را از بوته های شمعدانی جدا کردم،

در لا به لای صفحات کتاب گذاشتم،

تا برای پیری ام اندوخته باشد...

این صفحات کتاب با عقایدِ کهنه و پوسیده،

در پیری به من کمکی نخواهد کرد!

در پیری، فقط امیدم به این دو گل شمعدانی است!



(احمدرضا احمدی)
دیدگاه ها (۱)

دوست دارم راهی سفری،به سرزمین های دور شوم!چند روزی مهمان شهر...

گاهی همدرست آن استکه همه داشته هایت را . . .از ریشه بکنی . ....

و من تو را مثل لذتِتمام شدنِ مشق شب های کودکی،دوست دارم…

عجله داشتم. تندتند راه میرفتم...محکم به چیزی خوردم، آدم بود!...

۸۰ لایک و ۱۰۰ کام و ۲۰ نشرpart : 2تصویر عکس سیاه و سفید بود ...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p10...بعد از کلاس، هر دو از دانشگاه بیرون...

نمیدونم کدومتون تا حالا کرگدن رو خوندید اما من سالها پیش اون...

* حکم عشق *part : 1۱۴۰۵/۳/۲۰وارد کتابخونه شدم که صدای زنگوله...

تکپارتی نامجون کریسمس داشتم برای شب کریسمس آماده میشدم که جش...

اگر بخوام غیر از گرونی چیزی بگم که دلم رو گرم کنه از چشم‌های...

رها🦋 واست غرورمو زیرپا گذاشتم ثابت کن اشتباه نکردم....من برا...

《وقتی باهاش قهر بودی ولی...》پارت ²ویوی ا/تا/ت:خوب میشنوم جیم...

میان کارهای روزمره به خودم آمدمدیدم دلم چای دارچینی طلب میکن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط