{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──
نـقــاب⁶⁰
دوهیون با هیجان،شروع کرد به جمع کردنِ برگ‌هایِ زرد و نارنجی.
_چه خوش‌رنگن..
کنارش نشستم،به برگ‌هایی که تسلیم پاییز شده بودن و کفِ حیاط افتاده بودن،خیره شدم..
حدودِ نیم ساعت بعد،صدایِ موتورِ ماشین‌ها،باعث شد به خودم بیام.
تهیونگ و جونگ‌کوک،همراه چند نفر از نگهبان‌ها و بادیگاردها،از عمارت بیرون اومدن.
حتما می‌خوان برن مأموریت.
جونگ‌کوک برای چند لحظه نگاهشو روم قفل کرد.
یه پلیورِ یقه‌اسکیِ سیاه رنگی زیر کُت بلندش پوشیده بود و موهاش رو بالا حالت داره بود.
نگاهش عمیق‌ و نافذ بود.
از اون فاصله‌هم میتونستم نگاه عمیق و نافذش رو احساس کنم.
انگار..اون دریای طوفانی دیشب،حالا آفتابی شده بود.
و اما تهیونگ..
نگاهش پر از حرف بود..
نمی‌دونم اتفاقات دیشب رو به یاد داشت یا نه..
ولی نگاهش یه جورایی ازم می‌خواست که مراقبِ خودم باشم،انگار که میدونست توی دلم چی میگذره.
هردو سوار ماشین های مشکی رنگشون شدن و به همراه نگهبان ها و بادیگارد ها عمارت رو ترک کردن..
_اقای کیم..وقت صبحونه‌ست
صدای خدمتکارِ شخصیِ دوهیون بود.
بلند شدم و روبه دوهیون گفتم:وقتشه بریم تو..هوا سرده،سرما میخوری
بعد از اینکه دوهیون رو بردم اتاقش،برگشتم سمت اتاق خودم.
یه خدمتکار با سینی صبحونه جلوی در اتاق وایساده بود.
تا چشمش به من افتاد تعظیم کوتاهی کرد و گفت:صبحتون بخیر خانم کیم،صبحونتون حاضره،آقای جئون دستور دادن صبحونه امروزتون فرنی باشه،و تاکید کردن حتما قرصتون رو هم بعد صبحونه میل کنید
بخاری که از سطح فرنی بالا می‌رفت،خبر از تازه‌ بودنش می‌داد.
یه ورق قرص و آب هم کنار ظرف بود.
عجیب بود..
دیدن همچین رفتاری از جونگ‌کوک عجیب بود.
اون هیولای سنگ دل..انگار اونقدرا هم دلش سنگی نبود.
اون روز..با همه روز ها فرق داشت..
حالا..من اون رینای قوی و استوار نبودم.
شکسته شده بودم.
از هر لحاظ.
توی مأموریتم شکست خورده بودم،توی محافظت از غرورم هم همینطور.
شب شده بود..
و من توی سکوت شب غرق شده بودم.
از پنجره اتاق به آسمون پر ستاره خیره شده بودم.
ابر های تیکه‌تیکه،ماه رو در آغوش گرفته بودن.
انگار ماه امشب..از نشون دادن خودش خجل بود.
داشت خودش رو پنهان می‌کرد،درست مثل من.
انقدر پشت نقاب رزا پنهان شده بودم که خودم رو هم گم کرده بودم.
فقط..از این می ترسیدم که یه‌روز من هم مثل اونا بشم..
همون‌قدر سنگدل و بی‌رحم.
ای کاش میشد این بازی کثیف یه جایی به پایان برسه.
تق تق..
صدای در به افکارم پایان داد.
+بیا تو..
_خانم کیم..آقای جئون توی اتاقشون منتظرتونن
قلبم بی‌اختیار،شروع کرد به تند‌کوبیدن.
انگار همون چند‌کلمه کافی بود تا دوباره آشوب توی دلم برپا بشه..
می‌خواد چه حرفی بهم بزنه؟
چیکارم داره؟
و مهم‌تر از همه..
من چطور باید بعد از اتفاقاتِ دیشب،دوباره روبه‌روش وایسم؟...

#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#نقاب#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریون
دیدگاه ها (۵۷)

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──نـقــاب⁵⁹_امروز با همیشه فرق داری..یا شاید فقط...

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──نـقــاب⁵⁸سعی کردم چشم‌هامو باز کنم،اما سنگینیِ...

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──نـقــاب³⁶تهیونگ جلو اومد،دستشو روی شونه‌ی پسرش...

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──نـقــاب³⁷دوهیون با شیطنت خندید و صورتشو توی شو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط