──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──
──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──
نـقــاب⁵⁹
_امروز با همیشه فرق داری..یا شاید فقط من اینطور فکر میکنم..
یه قدم به سمتم برداشت.
فاصله بینمون به قدری کم شد که میتونستم گرمایِ تنفسش رو حس کنم.
دستش رو با ظرافت دراز کرد و با نوکِ انگشتاش پارچه کُتم رو لمس کرد.
لمسی که بیشتر از یه سیلی..درد داشت.
_میدونی رزا..
نگاهشو از کُتم گرفت و به چشمهام دوخت.
ادامه داد:جونگکوک معمولاً به کسی اجازه نمیده به حریمِ شخصیش وارد بشه..مگر اینکه اون آدم..چیزی برای ارائه داشته باشه که بقیه ندارن
نیشخندی زد،دستشو پایین انداخت و گفت:البته،شایدم فقط یه اشتباهِ زودگذر بوده،مگه نه؟..
بعد زیر لب خنده ای کرد و برگشت.
از روی میز به دستمال برداشت و دستشو پاک کرد.
همون دستی که به کت من زده بود.
اون..از همه چیز خبر داره..
چشمهامو برای لحظهای بستم.
بعد بازشون کردم و نگاهمو دقیق توی چشمهاش نشوندم.
+جالبه..بعضیها تمام عمرشون رو صرفِ نگهبانی از چیزی میکنن که حتی جرأتِ لمسش رو ندارن
چیزی نگفت..
اما لرزشِ ریز انگشتهاش که هنوز دستمال رو توی مشت داشت،حقیقت رو فریاد میزد.
با همون خشمی که توی چشمهاش خودنمایی میکرد بهم خیره شد.
چیزی بیشتر از این نمیتونست بهم بگه..
چون فکر میکرد من همون رُز سفیدِ ارزشمندم..
اما اینطور نبود.
یهو صدای قدمهایی که از روی پلههای مرمری میومد،باعث شد هردو برگردیم.
دوهیون بود.
با همون لباس آبیرنگش،یکییکی از پلهها پایین میاومد و یه عروسک کوچیک خرسی رو توی بغلش فشار میداد.
تا چشمش به ما افتاد،چند لحظه همونجا وایستاد.
نگاهش اول روی من موند..
بعد خیلی کوتاه به جیان نگاهی انداخت.
با ذوق بقیه پله ها رو پایین اومد و به سمتم دوید.
کنارم وایساد و آستین لباسم رو گرفت،خیلی آروم گفت:رزا..دنبالت میگشتم
لبخند کمرنگی زدم.
روی زانو نشستم تا همقدش بشم.
+چیزی شده؟
سرش رو به نشونهی نه تکون داد.
بعد دست کوچیکش رو داخل دستم گذاشت و گفت:فقط..میخواستم پیش تو باشم
دستمو گذاشتم یه طرف صورت کوچیکش و لبخند ملیحی زدم.
صدایِ تاقتاقِ کفشهایِ پاشنهبلند جیان،باعث شد برگردم.
با قدم های محکم و پر از اعتمادبنفسش اونجا رو ترک کرد.
درکش نمیکردم..
زیر سایه این عمارت به یه آدم خودخواه و مغرور تبدیل شده بود..
دوهیون،با عروسکی که توی بغلش بود منو به سمتِ درِ حیاط کشید.
هوایِ پاییزی،با بویِ خاکِ نمدار و برگهایِ خشکیده به صورتمون خورد.
نسیم خنک پاییزی..انگار درمانی بود برای دردم..
_اینجا رو ببین رزا..
دوهیون با هیجان،شروع کرد به جمع کردنِ برگهایِ زرد و نارنجی...
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#نقاب#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریون
نـقــاب⁵⁹
_امروز با همیشه فرق داری..یا شاید فقط من اینطور فکر میکنم..
یه قدم به سمتم برداشت.
فاصله بینمون به قدری کم شد که میتونستم گرمایِ تنفسش رو حس کنم.
دستش رو با ظرافت دراز کرد و با نوکِ انگشتاش پارچه کُتم رو لمس کرد.
لمسی که بیشتر از یه سیلی..درد داشت.
_میدونی رزا..
نگاهشو از کُتم گرفت و به چشمهام دوخت.
ادامه داد:جونگکوک معمولاً به کسی اجازه نمیده به حریمِ شخصیش وارد بشه..مگر اینکه اون آدم..چیزی برای ارائه داشته باشه که بقیه ندارن
نیشخندی زد،دستشو پایین انداخت و گفت:البته،شایدم فقط یه اشتباهِ زودگذر بوده،مگه نه؟..
بعد زیر لب خنده ای کرد و برگشت.
از روی میز به دستمال برداشت و دستشو پاک کرد.
همون دستی که به کت من زده بود.
اون..از همه چیز خبر داره..
چشمهامو برای لحظهای بستم.
بعد بازشون کردم و نگاهمو دقیق توی چشمهاش نشوندم.
+جالبه..بعضیها تمام عمرشون رو صرفِ نگهبانی از چیزی میکنن که حتی جرأتِ لمسش رو ندارن
چیزی نگفت..
اما لرزشِ ریز انگشتهاش که هنوز دستمال رو توی مشت داشت،حقیقت رو فریاد میزد.
با همون خشمی که توی چشمهاش خودنمایی میکرد بهم خیره شد.
چیزی بیشتر از این نمیتونست بهم بگه..
چون فکر میکرد من همون رُز سفیدِ ارزشمندم..
اما اینطور نبود.
یهو صدای قدمهایی که از روی پلههای مرمری میومد،باعث شد هردو برگردیم.
دوهیون بود.
با همون لباس آبیرنگش،یکییکی از پلهها پایین میاومد و یه عروسک کوچیک خرسی رو توی بغلش فشار میداد.
تا چشمش به ما افتاد،چند لحظه همونجا وایستاد.
نگاهش اول روی من موند..
بعد خیلی کوتاه به جیان نگاهی انداخت.
با ذوق بقیه پله ها رو پایین اومد و به سمتم دوید.
کنارم وایساد و آستین لباسم رو گرفت،خیلی آروم گفت:رزا..دنبالت میگشتم
لبخند کمرنگی زدم.
روی زانو نشستم تا همقدش بشم.
+چیزی شده؟
سرش رو به نشونهی نه تکون داد.
بعد دست کوچیکش رو داخل دستم گذاشت و گفت:فقط..میخواستم پیش تو باشم
دستمو گذاشتم یه طرف صورت کوچیکش و لبخند ملیحی زدم.
صدایِ تاقتاقِ کفشهایِ پاشنهبلند جیان،باعث شد برگردم.
با قدم های محکم و پر از اعتمادبنفسش اونجا رو ترک کرد.
درکش نمیکردم..
زیر سایه این عمارت به یه آدم خودخواه و مغرور تبدیل شده بود..
دوهیون،با عروسکی که توی بغلش بود منو به سمتِ درِ حیاط کشید.
هوایِ پاییزی،با بویِ خاکِ نمدار و برگهایِ خشکیده به صورتمون خورد.
نسیم خنک پاییزی..انگار درمانی بود برای دردم..
_اینجا رو ببین رزا..
دوهیون با هیجان،شروع کرد به جمع کردنِ برگهایِ زرد و نارنجی...
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#نقاب#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریون
- ۱۲.۶k
- ۰۸ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط