{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──
نـقــاب⁶³
با صدایی که سعی در پناه کردن بغض داشت گفت:ببخشید..مزاحم شدم
بعد،بدون اینکه نگاهمون کنه درو بست..
درو بست و منو توی اون فضای نفس‌گیر تنها گذاشت.
جونگ کوک..طوری که انگار اتفاقی نیفتاده ساعتشو چک کرد و گفت:وقت شامه..نباید دیر کنیم
سنگدل بود..
سنگدل تر از چیزی که فکرش رو میکردم.
این عمارت ازش یه هیولا ساخته بود..
یه هیولای آهنین..
محوطه عمارت ساکت بود.
نور شدیدی از طرف سالن غذاخوری میومد،اما خبری از سروصدا نبود.
و من..بیشتر از هرکسی میدونستم که توی اون سکوت چه نگاه‌هایی رد و بدل میشه..
وقتی وارد سالن غذاخوری شدیم،بدون هیچ حرفی روی صندلی نشستیم.
و بعد گرگ پیر طبق معمول نگاهشو بین افراد دور میز چرخوند.
از سر رضایت سرشو آروم تکون داد و گفت:وقت زیادی برای معطل کردن نداریم..
چند لحظه سکوت کرد.
نگاهش روی جونگ‌کوک ثابت موند.
_خبرش از فردا بین خانواده‌های هم‌پیمان پخش می‌شه
همه منتظر جمله‌ی بعدیش بودن.
_مراسم ازدواج،تا دو هفته‌ی دیگه برگزار می‌شه
چند نفر خیلی آروم زیر لب چیزی گفتن.
اما هیچ‌کس جرئت مخالفت نداشت.
گرگ پیر ادامه داد:از امشب..هر دو نفرِ شما،رسماً نامزد این خاندان محسوب می‌شید
بعد از شنیدن این‌جمله نگاهم ناخودآگاه روی جیان افتاد..
همون‌طور که انتظار داشتم..
بدون اینکه حتی خودش بفهمه خمِ ریزی روی ابروهاش نشسته بود.
و اون خمِ ریز داشت عصبانیتش رو لو میداد.
گرگ پیر نگاهشو از روی جونگ‌کوک به سمت من چرخوند و ادامه داد:از این لحظه به بعد،هر حرکتی که انجام بدید،بازتابش روی اعتبار خاندان جئون خواهد بود
برای چند ثانیه سکوت سنگینی روی سالن افتاد.
بعد،با همون لحنِ آرومی که همیشه ترسناک‌تر از فریاد بود،گفت:پس امیدوارم هیچ‌کدومتون باعث نشید اسم این خاندان زیر سؤال بره
جونگ کوک چیزی نگفت و فقط سرشو آروم خم کرد.
گرگ پیر فقط با حرکت کوتاه دستش،اجازه‌ی شروع شامو داد.
تهیونگ..
فقط به بشقابش خیره شده بود.
غذا،کم‌کم سرد می‌شد؛اما حتی دستش هم به قاشقش نخورد.
دستش دور جامش نشست..
مشروب..شکمشو سیر نمی‌کرد؛اما دلش عجیب هوسِ فراموشی کرده بود.
انگار اشتهاش،همراه قلب شکسته‌ش،پشتِ اون در جا مونده بود.
درد بزرگی داشت..اما مرهمی برای دردش نبود.
و همین..باعث می‌شد قلبم براش فشرده بشه.
شام،خیلی زودتر از همیشه تموم شد.
یکی‌یکی از سر میز بلند شدن.
منم،بی‌صدا از پشت میز بلند شدم.
راهروی طولانی،امشب از همیشه تاریک‌تر به نظر می‌رسید.
هر قدمی که برمی‌داشتم،حلقه‌ی نقره‌ای روی انگشتم بیشتر خودشو به رخم می‌کشید.
انگار نه یه حلقه..که یه زنجیر بود.
به اتاقم رسیدم.
دستمو روی دستگیره در مکث کرد.
خسته بودم.
از اون نگاها..حرف ها..
و میترسیدم از سرنوشت.
سرنوشتی که بی‌اجازه من نوشته شده بود..
نفسمو کلافه دادم بیرون و درو باز کردم.
اما..
با دیدنِ سایه‌ای که گوشه‌ی اتاق،کنارِ پرده‌ها وایساده بود،بدنم خشکید...

#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#نقاب#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریون
دیدگاه ها (۸۳)

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──نـقــاب⁶⁴با دیدنِ سایه‌ای که گوشه‌ی اتاق،کنارِ...

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──نـقــاب⁶⁵دوباره از پنجره به اون مرد چشم دوختم....

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──نـقــاب⁶²انقدر نزدیک بود که می‌تونستم گرمای نف...

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──نـقــاب⁶¹من چطور باید بعد از اتفاقاتِ دیشب،دوب...

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──نـقــاب⁴⁵_رُزا..منتظر جوابتمگلوم خشک شده بود.ح...

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──نـقــاب⁴⁴صدای قدم‌های محکم گرگ پیر باعث شد دوب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط