My goddess
♡My goddess♡
part ۱۶
پدر هیوجین:
بعد اینکه اجوما رفت چند دقیقه بعدش هیوجین اومد داخل
هیوجین: پدر اجوما گفت کارم داشتین
پ.ه: یه لحظه بشین
هیوجین: نشست- چی شده حالا؟
پ.ه: ببینم تو چیز مشکوکی از این دختره ندیدی؟
هیوجین: کی الونا؟
پ.ه: اره
هیوجین: نه چطور؟
پ.ه: اجوما گفته شنیده که داشته با یه نفر حرف میزده که امشب فرار کنه
هیوجین: چی؟این نیم وجبی!مطمئنین؟
پ.ه: باید حواست کاملا بهش باشه منم با بادیگاردا هماهنگ میکنم
هیوجین: چشم ولی بعید میدونم این کوچولو بتونه همچین کاری کنه که
پ.ه: منم همین فکر رو میکنم
هیوجین: دیگه بامن کاری ندارید؟
پ.ه: نه میتونی بری
هیوجین: -بلند شدو تعظیم کرد و رفت
الونا:
بعد از اینکه اجوما گفت آماده شم به نوریو پیام دادم که دارم میرم مراسم عقد، تا یوقت زنگ نزنه بعدش رفتم یه دوش ده مینی گرفتم و شروع کردم به حاضر شدن دوست نداشتم بالا تنم باز باشه چون میترسیدم رد کبودی هام معلوم شه برای همین یه لباس سفید رنگ برداشتم که فقط پایین تنش یکم کوتاه بود موهامم شونه زدم و باز گذاشتم و همراهش یه کیف سفید رنگ برداشتم(اسلاید دوم)یه میکاپ قشنگ اما سبک کردم و رفتم پایین
م.ه: اوه آماده شدی
الونا: بله
م.ه: این لباس خیلی بهت میاد
الونا: ممنونم
پ.ه: خب دیگه بریم
پ.ه: بعد صحبتم با هیونجین رفتم پایین و با همه بادیگاردا هماهنگ کردم که بیشتر از قبل حواسشون به همه چیز باشه
که دیدم دختره اومد پایین هیونجین تو ماشین بود ماهم رفتیم سوار ماشین شدیم تا حرکت کنیم
الونا:
بعد سوار شدن حرکت کردیم هنوزم هروقت بهش(به هیوجین)نزدیک میشدم نفس تنگی میگرفتم و استرس داشتم اما سعی میکردم نشونش ندم، که وقتی به عقد کردنم فکر کردم یکم ناراحت شدم....من قراره بدون خانوادم ازدواج کنم....مثله همیشه اما بیشتر احساس تنهایی میکنم تو فکرام بودم که سعی کردم دیگه زیاد بهش فکر نکنم الان تنها چیزی که مهمه امشبه باید فرار کنم ولی وایسا!م..من من...امشب! نکنه بازم باید با اون بخوابم اینطوری که بخاطر دردم همه چی سخت تر میشه
هوففففف به درک م...مهم اینه این آخرین باره که عذاب میکشم ب...بعدش بالاخره خلاص میشم
بعد اینکه تو ذهنم با خودم کلنجار رفتم سرمو بردم طرف پنجره و حواس خودمو پرت کردم
part ۱۶
پدر هیوجین:
بعد اینکه اجوما رفت چند دقیقه بعدش هیوجین اومد داخل
هیوجین: پدر اجوما گفت کارم داشتین
پ.ه: یه لحظه بشین
هیوجین: نشست- چی شده حالا؟
پ.ه: ببینم تو چیز مشکوکی از این دختره ندیدی؟
هیوجین: کی الونا؟
پ.ه: اره
هیوجین: نه چطور؟
پ.ه: اجوما گفته شنیده که داشته با یه نفر حرف میزده که امشب فرار کنه
هیوجین: چی؟این نیم وجبی!مطمئنین؟
پ.ه: باید حواست کاملا بهش باشه منم با بادیگاردا هماهنگ میکنم
هیوجین: چشم ولی بعید میدونم این کوچولو بتونه همچین کاری کنه که
پ.ه: منم همین فکر رو میکنم
هیوجین: دیگه بامن کاری ندارید؟
پ.ه: نه میتونی بری
هیوجین: -بلند شدو تعظیم کرد و رفت
الونا:
بعد از اینکه اجوما گفت آماده شم به نوریو پیام دادم که دارم میرم مراسم عقد، تا یوقت زنگ نزنه بعدش رفتم یه دوش ده مینی گرفتم و شروع کردم به حاضر شدن دوست نداشتم بالا تنم باز باشه چون میترسیدم رد کبودی هام معلوم شه برای همین یه لباس سفید رنگ برداشتم که فقط پایین تنش یکم کوتاه بود موهامم شونه زدم و باز گذاشتم و همراهش یه کیف سفید رنگ برداشتم(اسلاید دوم)یه میکاپ قشنگ اما سبک کردم و رفتم پایین
م.ه: اوه آماده شدی
الونا: بله
م.ه: این لباس خیلی بهت میاد
الونا: ممنونم
پ.ه: خب دیگه بریم
پ.ه: بعد صحبتم با هیونجین رفتم پایین و با همه بادیگاردا هماهنگ کردم که بیشتر از قبل حواسشون به همه چیز باشه
که دیدم دختره اومد پایین هیونجین تو ماشین بود ماهم رفتیم سوار ماشین شدیم تا حرکت کنیم
الونا:
بعد سوار شدن حرکت کردیم هنوزم هروقت بهش(به هیوجین)نزدیک میشدم نفس تنگی میگرفتم و استرس داشتم اما سعی میکردم نشونش ندم، که وقتی به عقد کردنم فکر کردم یکم ناراحت شدم....من قراره بدون خانوادم ازدواج کنم....مثله همیشه اما بیشتر احساس تنهایی میکنم تو فکرام بودم که سعی کردم دیگه زیاد بهش فکر نکنم الان تنها چیزی که مهمه امشبه باید فرار کنم ولی وایسا!م..من من...امشب! نکنه بازم باید با اون بخوابم اینطوری که بخاطر دردم همه چی سخت تر میشه
هوففففف به درک م...مهم اینه این آخرین باره که عذاب میکشم ب...بعدش بالاخره خلاص میشم
بعد اینکه تو ذهنم با خودم کلنجار رفتم سرمو بردم طرف پنجره و حواس خودمو پرت کردم
- ۱۰.۳k
- ۲۳ مهر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط