{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

عشق بازی را چه خوش فرهاد شیرین کرد و رفت

عشق بازی را چه خوش فرهاد شیرین کرد و رفت

جان شیرین را فدای جان شیرین کرد و رفت

یادگاری در جهان از تیشه بهر خود گذاشت

بیستون را گر ز خون خویش رنگین کرد و رفت

دیشب آن نامهربان مه آمد و از اشک شوق

آسمان دامنم را پر ز پروین کرد و رفت

پیش از اینها ای مسلمان داشتم دین و دلی

آن بت کافر چنینم بی دل و دین کرد و رفت
دیدگاه ها (۱)

اشعار یزدان رستمی اصل و محمدمهدی عسگری فکور

عشق بازی را چه خوش فرهاد مسکین کرد و رفتجان شیرین را فدای جا...

عشق بازی را چه خوش فرهاد مسکین کرد و رفتجان شیرین را فدای جا...

بیستون بود و تمنای دو دوست آزمون بود و تمنای دو عشق در زمانی...

آه !!! باز این دلِ سرگشته ی من یادِ آن قصه ی شیرین افتاد : ب...

باز این دل سرگشته منیاد آن قصه شیرین افتاد:بیستون بود و تمنا...

((( هنرِ عشق )))گرچه فرهاد چنان عاشقِ شیرین شده است .بیست...

چو روی تو گل رنگین ندیدمتو را چون گل وفا آیین ندیدممن اندر م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط