{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

عشق بازی را چه خوش فرهاد مسکین کرد و رفت

عشق بازی را چه خوش فرهاد مسکین کرد و رفت

جان شیرین را فدای جان شیرین کرد و رفت

یادگاری در جهان را تیشه بهر خود گذاشت

بیستون را گرز خون خویش رنگین کرد و رفت

دیشب آن نامهربان مه آمد و از اشک شوق

آسمان دامنم را پر ز پروین کرد و رفت

پیش از اینها ای مسلمانان داشتم دین و دلی

آن بت کافر چنینم بی دل و دین کرد و رفت

تا شود اگه ز حال زار دل باد صبا

مو به مو گردش در آن گیسوی پرچین کرد و رفت
دیدگاه ها (۱۸)

من از سکوت ❣ تو❣ تصویر میکشمشاید نمیدانی ولی هر شبعکس ❣ تو❣...

نیمکت عاشقی یادت هست؟کنار هم، نگاه در نگاه و سکوتمان چه گوش ...

دوست دارم بگویم سلامولی دلم می لرزد،  آخر می دانم از پس هر س...

ما ز چاه آب می خوریم دریا حسادت می کندما ز هجر رنج می بریم ل...

عشق بازی را چه خوش فرهاد مسکین کرد و رفتجان شیرین را فدای جا...

عشق بازی را چه خوش فرهاد شیرین کرد و رفتجان شیرین را فدای جا...

این چه دامی است که از سنبل مشکین داریکه به هر حلقهٔ آن صد دل...

بوسه آخر نزدم آن دهن نوشین رالب فرهاد نبوسید لب شیرین راصدهز...

بیستون بود و تمنای دو دوست آزمون بود و تمنای دو عشق در زمانی...

چو روی تو گل رنگین ندیدمتو را چون گل وفا آیین ندیدممن اندر م...

عاشقانه

آه !!! باز این دلِ سرگشته ی من یادِ آن قصه ی شیرین افتاد : ب...

((( هنرِ عشق )))گرچه فرهاد چنان عاشقِ شیرین شده است .بی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط