{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

آدمکی از چوب ساختم، که نه چیزی می گوید و نه چیزی می خورد.

آدمکی از چوب ساختم، که نه چیزی می گوید و نه چیزی می خورد.
تنها، با چشم های ثابتش، نگران دور دست هاست...
و شاید...
به یاد می آورد که روزگاری برگ هایی کوچک و زیبا داشته است
برگ هایی که نفس می کشیده اند،
ریشه هایی که شیره خاک را می مکیده اند...
آدمک چوبی از درخت دور افتاد و به آدم ها نزدیک شد
اما افسوس!
نه #آدم شد و نه درخت...
دیدگاه ها (۳)

دوست دارم بروم ، سر به سرم نگذاریدگریه ام را به حساب سفرم نگ...

دریا هم که باشیگاهی در چارچوب خودت نمی گنجیسر می کوبی به صخر...

خودت را بی اجازه کشف کن...باید چیزی درون تو باشد که تمام دیگ...

برتراند راسلﻓﺮﻫﻨﮓ ﯾﻌﻨﯽ ﺑﭙﺬﯾﺮﯾﻢ ﮐﻪ ﻗﯿﺎﻓﻪ ﻭ ﻇﺎﻫﺮ ﻫﺮ ﮐﺲ ﺩﻭ ﺑﺨﺶ ...

روزگاری درختی بود ، سبزِ سبز ... برگ داشت ، ریشه داشت و در ب...

رمان: سلطنتِ گل‌های سیاه 🖤🍒پارت ۱۸: ضیافتِ سایه‌ها و سکوتِ س...

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷①⑨_بخش اول_هرگاه زنی با تلالوی ز...

007-آلما ویسکی - پارت ۳۳

شیپ ساسوکه و ناروتو

✦ اولین گناه ✦فصل سیزدهم: جایی که سایه‌ها زندگی می‌کنند---را...

dark life = 11

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p65نینا چشم‌هاش رو ریز کرد.«یعنی نگران من...

فیک تاج سلطنتی (The Royal Crown)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط