{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

p31

با حس سرگیجه چشمام‌ رو بستم اما با هجوم خاطرات شب گذشته امیدوار بودم خواب دیده باشم
از جام بلند شدم و با دیدن جعبه که کنار تختم گذاشته شده بود و نامه که درونش خودنمایی میکرد فهمیدم هیچکدوم از اتفاقات دیشب خواب نبوده
حس خفگی بر ریه هام فشار می‌آورد حقیقتی که راجب خودم فهمیده بودم باعث میشد دلم بخواد وجود خارجی نداشته باشم
کمی بعد که فکر کردم به این نتیجه رسیدم دیشب که در حال خودم نبودم برای بوسه با تام پیشقدم شده بودم به خودم لعنتی فرستادم
چرا همچینکاری رو کرده بودم دستم رو محکم روی لب هام کشیدم و سعی داشتم با اینکار بوسه ی دیشب رو از یاد ببرم
با فکر کردن به آن لحظه و آرامش ناگهانی که در بدترین لحظه وجودم رو گرفته بود آن لحظه رو برام غیر قابل فراموش کرد
به این فکر کردم که تام چگونه در لحظه ای که از خودم متنفر شده بودم کنارم بود
چرا داشتم به او فکر میکردم با نگاه کردن به تقویم فهمیدم تعطیلات کریسمس از راه رسیده بود
شاید چون درگیری های زیادی داشتم کریسمس رو فراموش کرده بودم البته اگه فراموش هم نمی‌کردم کسی در خانه منتظر من نبود پس بیخیالش شدم
با به یاد آوردن متن نامه اشک در چشمانم جمع شد
مزه تلخی حقیقت بر زبانم نشست والدینی که تمام مدت دوست داشتم حتی شده یک بار با آنها ملاقات داشته باشم یا مادری که هرشب با او درد و دل میکردم دو گناهکار بودند که با گناه خود موجودی کوچک را در دنیا زندانی کرده بودند با این فکر از خودم و پدر و مادری که حتی حاضر نبودند سزای کار خود را خودشان پس بدهند متنفر شدم
باری دیگر با پلک زدنم دو جفت چشم زرد آشنا روبه روم بود
مار به چشمام زل زد و با سر به کاغذ کوچکی که کنار دراور بود اشاره کرد و با پلکی دیگر او دیگر آنجا نبود
کاغذ رو برداشتم و شروع به خواندن کردم

خب امیدوارم حالت بهتر باشه امیدوارم با به یاد آوردن دیشب از من متنفر نباشی به هر حال خواستم بگم اگه نیاز داشتی با هم حرف بزنیم فقط کافیه به جنگل تاریک بیای کنار دریاچه
با آنکه خسته تر از هر بار بودم اما شاید واقعا نیاز داشتم با او حرف بزنم حتی اگر اتفاقات دیشب باعث بشه دیگه مثل قبل نتونم باهاش رفتار کنم اما به هر حال فقط دلم میخواست تنها نباشم شاید اگه خانواده ام در کنارم بودن این حس رو پیدا نمی‌کردم ولی در دنیایی که همه منو طرد کرده بودند تنها کسی که می‌تونستم باهاش کمی حرف بزنم تام بود چه او عاشق بود چه دشمنی که داشت با حرف هایش از من سو استفاده میکرد
نمیدونم از چه زمان انقدر تنها شده بودم که با شخصی که نمی‌توانستم بهش اعتماد کنم نزدیک شده بودم
حالم به شدت بد بود دلم نمی‌خواست برای ناهار به سرسرا بروم و با دیدن نگاه تحقیر آمیز دیگران حتی حالم بدتر از این بشه پس فقط به کتابی که هرماینی به من داده بود خیره شدم
شیاطین و فرشته ها و هیچکس راجب دورگه ای میان آنها صحبت نکرده بود و ان نشان دهنده این بود که حتی در دنیایی که متعلق به من بود هم طرد شده بودم
کتاب را برداشتم و در شومینه پرت کردم و با نفرت به سوختنش خیره شدم میخواستم با نامه هم اینکار رو انجام بدم اما خط آخر آن به من انگیزه میداد که آن را نگه دارم
باید تا ساعت تاریکی صبر میکردم و در این حین تنها کاری که کنی آرومم میکرد رو انجام دادم
دفترچه ای که سال پیش هرماینی برام گرفته بود برداشته ام و شروع به نوشتن کردم با نوشتن هر خط خط بعدی را با مداد به رنگ سیاه در میاوردم زمان زیادی گذشته بود اما ساعت تاریکی هنوز فرا نرسیده بود پس کاغذ را در شومینه انداختم و تصمیم گرفتم مدتی تنها در کنار دریاچه بنشینم ‌پس به سمت جنگل تاریک راه افتادم
ادامه دارد .....
امیدوارم خوشتون اومده باشه ❤️
دیدگاه ها (۰)

part 12

#𝓟𝓪𝓻𝓽_4★وسوسه عشق ★از دید اکوتاگاوا ★با سر درد بدی از خواب ب...

پارت ۴۲صبح روز بعد، وقتی از خواب بیدار شدم، هنوز اتفاقات دیش...

free from the court (p4)

ادامه پارت142زل زد بهم و اروم سر تکون داد.بلند شدم و ازش دور...

dark love

#میشه_خورشید_من_بشی؟جونگین/سوآپارت: ۱اصلا فکرشم نمیکردم که ک...

〜∘ 𝑮𝒐𝒍𝒅𝒆𝒏 𝑪𝒂𝒈𝒆 ∘〜قـفـس طـلـایـیpart_16ویو میراچند ثانیه فقط ...

پارت دوم نماد مرگ

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط