{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

نه آرامشت را

نه آرامشت را
به چشمـﮯ
وابسته کن،
نه دستت را
به گرماے دستـﮯ
دلـــــــــخوش...
چشمها بسته میشوند و
دستــها مشت میشوند...
و تو مـﮯمانـﮯ و
یک
دنــــــــیا
تــــــــــنهائی...
دیدگاه ها (۱)

از من نپرس چقدر دوستت دارم ،اینجا در قلب من حد و مرزی برای ح...

پُر ام از هیاهوی زندگیمیخواهم دفن کنم غم هایم را در چال گونه...

در قلـب کوچکم فرمانروایـی میکنـی بـدون هیـچ نائــب السلطـنه ...

وجودمان گاهی چه گرم میشود...به یک دلخوشی کوچک...به یک هستــم...

نه آرامشت را به چشمی وابسته کن،نه دستت را به گرمای دستی دلخو...

Part ⁴⁷The name of the story: Madness hall(تالار جنون)وارد ز...

𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝𝐏𝐚𝐫𝐭𝟖𝟎ویو راوی🎀همه‌چیز تاریک بود. ...

𝙈𝙮 𝙧𝙚𝙙 𝙡𝙞𝙤𝙣 / part³ "توصیف در یک جمله:پناهگاهِ امن"وقتی از د...

پارت 53:غریبه ها و قول ها تاکه میچی تعجب زده و گیج بود: وایس...

True Love①①تهیونگهمون‌طور که به درِ بسته خونه‌ی پدربزرگش خیر...

#مافیا_عزیز_من#Part26این بار خنده‌اش واضح‌تر بود. خم شد و بو...

پارت : 27 (بخش3) **زاویه دید: زین**فضای داخل مرسدس بنزِ پدرم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط