{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

باران می بارد...کودک نگاهی به سوراخ چکمه اش انداخت، لبخند

باران می بارد...کودک نگاهی به سوراخ چکمه اش انداخت، لبخندی زد، سرش را روبه آسمان کرد

وگفت:"خدایا ناراحت نباش.امشب می دوزمش!"
دیدگاه ها (۵)

واااااووو چه خیال انگیز..

پریدن، باور پرنده ای است که به پرواز می اندیشد.....وگرنه دلی...

دست های تو حق من است حقم را کف دستم بگذار.....

شماچی؟؟؟؟

My Fateful Destinyسرنوشت شوم من part۱۴ پلک هاش رو روی هم قرا...

P. 7 "اون مال منه" 𝕿𝖍𝖆𝖙 𝖔𝖓𝖑𝖞 𝖎𝖙'...

𝓢𝓽𝓾𝓫𝓫𝓸𝓻𝓷 𝓝𝓾𝓻𝓼𝓮𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟑𝟔جیمین جلوی خونه‌ی مانیا ایستاده بود.چند...

Last leaves/رمان جیمین

پارت ۷ 🖤همه سوار ماشین شدیم. جونگ‌کوک رانندگی می‌کرد و تهیون...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشتفصل دوم | پارت ۶ | «بابا، بیا ای...

"𝑨𝒇𝒕𝒆𝒓 𝑻𝒉𝒂𝒕 𝑹𝒂𝒊𝒏𝒚 𝑵𝒊𝒈𝒉𝒕"𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟒باران دوباره شروع شده بود.همان...

رمان سبز یشم زیر باران🍀🖤پارت اول«بعضی شب‌ها، شروعِ یک اتفاق‌...

آخرین بحث پارت ۱۳

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط