Novel panleo

#part¹⁷

『 paniz 』

صبح

تاپس پوشیدم با شلوار واید سریع سوار ماشین شدم تا سمت بیمارستان برم
تو راه کلی استرس داشتم نکنه جواب اشتباه باشه

شیشه رو پایین دادم تا حالم کمی عوض بشه
نیم‌ساعته رسیدم و ماشین رو پارک کردم
وارد بیمارستان اطلاعات شدم ، اینجا مخصوص دولت بود ، از قبل هماهنگ شدم بیام اینجا پس به راحتی تونسته بودم

جواب آزمایش رو بگیرم ، با گرفتن کاغذی که نشون میداد قاتل پدربزرگ اش هست باید تو ماشین باز میکردم

سوار آسانسور شدم و دکمه رو فشردم
نگاهی به خودم کردم تو آیینه و دستی به موهام کشیدم که دورم ریخته بود حتی وقت نکرده بودم موهام رو ببندم

دور مچ دستم کش بود موهام رو بالا بستم و چتری های ریزم رو مرتب کردم
با باز شدن در سریع بیرون اومدم
با پوشه ی آبی سوار ماشین نشستم

با لبخند برگه رو درآوردم با خوندن متن به متن اش لبخند‌ام بیشتر شد
زنگی به محراب زدم که زودی جواب داد

محراب: جانم

_محراب نیرو آماده کن میریم دستگیر اش کنیم

محراب : جوابش اومد

_آره زود باش

چشمی گفت و گوشی رو قطع کرد با خوشحالی سمت عمارت اش راه افتادم دلم میخواست سریعتر برسم

اما بعد از ۴۰مین رسیدم
با نیروی سازمان ، همزمان رسیدیم بعد از آمادگی کامل زنگ خونه رو فشردم

محراب پشتم وایستاد نگهبان درو باز کرد که کارت شناسایی رو نشون دادم
_برو کنار

سریع کشید کنار که با قدم های محکم سمت در رفتم که باز بود از محراب دستبند رو گرفتم
وارد خونه شدم
_کجایی برزگر نمی‌بینمت

با تخسی خاص از پله های بلند اش پایین اومد و مقابل ایستاد با لبخند خاصی دستبند رو بالا بردم
_بالاخره گیرت انداختم

ابرویی بالا انداخت و با چشمای گیراش لب زد
رضا: اونوقت با کدوم مدرک

پوزخنده‌ای زدم که محراب گفت
محراب: با همون لخته خونی که به جا گذاشته بودی تو عمارت اقاجونت یا بگم قاتل اقاجونت

رضا: این هیچی رو ثابت نمیکنه
تو همین لحظه دستبند رو به دست هاش زدم و لب زدم

_بله اما من مدرکی کاملی ازت داشتم
که با اخم و عصبانیت نگاهم میکرد

ارسلان رو نتونسته بودیم بگیرم اما اونم به موقع اش گرفتار می‌شد
سوار ماشین پلیس کردم که دم گوشم لب زد
رضا: اینجام تموم نمیشه پیشی من بهت هشدار داده بودم به موقع اش میبینی

بی‌حوصله دستی به شونه اش زدم که داخل سوار شد و رفتن
محراب: چی گفت

نگاهی بهش کردم
_مثل همیشه یه مشت اراجيف تحویلم داد بیا سوارشو بریم

سری تکون داد که سوار ماشین ام شدیم و راه افتادیم سمت سازمان ....


#panleo
#mehrashad
#ardiya
دیدگاه ها (۰)

Novel panleo

Novel panleo

Novel panleo

Novel panleo

Novel panleo ♡ #part⁴⁸ ♡『 paniz 』با غلت خوردن از خواب بیدار ...

Novel panleo ♡ #part⁴⁹ ♡『 paniz 』وقتی از گیت رد شدیم لحظه آخ...

ادامه ... که دستش نرم رفت زیر زانوهام.. گنگ و هول چشم باز کر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط