{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

توت فرنگی کوچولوی من

توت فرنگی کوچولوی من
🍓my little strawberry 🍓
قسمتی از پارت چهارم

_یک بار دیگه حرف بزنی بلند میشم از چادر پرتت میکنم بیرون جیمین !
صدای خواب الود جکسون درحالی که بالشت رو روی سرش گذاشته بود تا از شر صدای التماس های جیمین خلاص شه بلند شد ، جیمین پاهاش رو توی شکمش جمع کرد و با غر غر دوباره دستش رو پشت کمر جونگکوک گذاشت و چند بار تکون داد ، اما دریغ از ری اکشنی از سوی جونگکوک ، ایندفعه دستش رو به شکم دوست قلقلکیش برد و با نک انگشتش چند بار ضربه ی به شکمش زد ، با نرمی شکم دوستش چشم هاش درشت شد و‌صدای مبهمی در اورد ، جونگکوک ناله ای کرد و پتو رو با شدت از روی خودش کشید نشست موهاش بخاطر یهویی بلند شدنش حالت گرفته میخ توی هوا مونده بود با چشم های نیمه باز پاچه شلوارش رو بالا کشید و‌ پاش رو خاروند
_من . به اون .. رود خونه .. نمیام
درسته تمام این التماس های جیمین که جکسون روهم از خواب پرونده بود فقط بخاطر راضی کردن جونگکوک برای رفتن به اون رود خونه بود درحالی که چند ساعت قبل وقتی هوا روشن تر بود به اونجا رفته بودند . چی میشه گفت ؟ جیمین هوس شنا کرده بود با جونگکوک !
_خواهش میکنم جونگکوک تو شنا نکن و فقط بشین خب ؟ اصلا .. اصلا میخوای به یونا بگم اونم بیاد ؟ دوتایی بشینید کتاب بخونید
جکسون که حالا داشت زیر بالشت روی سرش چرت میزد و اب دهنش را افتاده بود ، چشم هاش رو تا اخرین درجه باز کرد و از همون زیر بالشت با صدای خفه گفت
_یونا نمیاد خودتون برید
_اگه من بگم میاد ، من راضیش میکنم
صدای خفه شده حرصی جکسون از زیر بالشت بلندتر شد
_یونا فوبیای اب و اینجور چیزا داره اره مطمئنم نمیاد جیمین
جیمین رو با تاکیدی خاصی و‌گفت .. با سکوت جیمین مبنی بر اینکه باور کرده باشه ، دوباره خواست بخوابش برسه که جیمین متعجب لب زد
_چی فوبیای اب اینا داره ؟ ظهری دستش رو تا بازو توی اب فرو کرده بود که ماهی بگیره جونگکوک هنوز خواب الود بود چشم هاش رو مالوند و یهو انگار یادش اومده باشه با گیجی سرش رو تکون داد
_اوه اره تازه شنیدم به دوستش گفت کاش میشد شیرجه بزنم تو اب
خنده بلند جیمین جکسون رو کفری تر کرد ، بالشت رو از روی سرش برداشت و توی صورت جیمین پرتاب کرد ، جیمین سریع بالشت رو گرفت و به عنوان سپر جلوی خودش گرفت
_چه مرگته جکسون ؟
_پس با همون یونا برو چیکار جونگکوک داری ؟
جونگکوک پشت گردنش رو متفکر خاروند
_بالاخره با یکی حرفات موافق شدم ، شب بخیر
قبل از اینکه جونگکوک کامل دراز بکشه دستش رو گرفت
_نه من چیکار یونا دارم ؟ اون دوست توهه به من چه ؟
جکسون دید دوباره تیرش به سنگ خورده بود غرید
_میدونید چیه ؟ منم میام !
جونگکوک که دیگه خوابش کامل پریده بود گفت
_من .. نمی .. یام
جیمین که انگار یاد چیزی افتاده باشه با هیجان لب زد
_من از بچه ها که بر میگشتن شنیدم تو راه توت فرنگی دیدن
جونگکوک صدای ناواضحی در اورد و با خوشحالی به بیرون از چادر رفت
_اینقدر دوستم داره نمیتونه بهم نه بگه میبینی جک ؟

***

با خوشحالی توت فرنگی ای داخل دهنش گذاشت نگاهش رو به ماه کامل شده داد که حالا بزرگتر دیده میشد
_همیشه فکر میکنم ماه بوی خاص خودش رو داره
جکسون که پشت سر جونگکوک بود نگاهش ر‌و دنباب کرد ‌و به ماه رسید و خواست چیزی بگه اما صدای جیمین که جلوتر از همشون راه می‌رفت اون هارو به خودشون اورد
_زود باشید دیگه ، یکم دیگه میرسیم .. نمیدونم چرا انقدر داره طول میکشه
جونگکوک قدم بلند تری برداشت و‌خودش رو به جیمین رسوند ، بازوی جیمین ر‌و گرفت و از پشت خودش رو تاجایی که میشد بهش چسبوند ، نمی‌دونست شاید بخاطر یاداوری حرف های یونا درمورد اون الفا قالب یا شاید چون هوا تاریک بود و درخت های جنگل حالا با وجود شاخه های توی هم رفته هم ترسناک به نظر می‌رسیدن میترسید

پارت چهارم ادامه دارد
دیدگاه ها (۲۳)

توت فرنگی کوچولوی من 🍓my little strawberry 🍓ادامه پارت چهارم...

🍓 تصاویر بعد رو بعد خوندن پارت ببینید 🍓توت فرنگی کوچولوی من ...

توت فرنگی کوچولوی من 🍓my little strawberry 🍓ادامه پارت سومنق...

توت فرنگی کوچولوی من 🍓my little strawberry 🍓قسمتی از پارت سو...

توت فرنگی کوچولوی من 🍓my little strawberry 🍓ادامه پارت اول_ا...

𝑾𝒉𝒆𝒏 𝒕𝒉𝒆 𝑯𝒂𝒏𝒅𝒔 𝑻𝒖𝒓𝒏 𝑩𝒂𝒄𝒌p25 اما الان اون مرد داشت چی درست می...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط