{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

مـــرا بـه رنـــگ آبـی دربـیــاور ۸

مـــرا بـه رنـــگ آبـی دربـیــاور ۸
" در آغوش رویای آبی ات "

با حرص براش چش ابرو اومدم..از روی لجبازی همونجا خودم رو روی تخت انداختم..خیلی خب آقای جئون جونگکوک ، بچرخ تا بچرخیم!..

+ هر جور راحتی!

در یک حرکت کتش رو درآورد و اومد خودش رو انداخت کنار من..
حق با اون بود!..معذب شده بودم..

_ میگم..لباست رو عوض نمیکنی؟
+ خودت چطور؟

تازه فهمیدم هنوز لباس مهمونی تنمه..شونه ای بالا انداختم..

_ لباس ندارم.
+ خب میتونی لباس من رو بپوشی..

یکم فکر کردم ، راست میگفت..با این هیکل گنده اش حتما لباس های گشادی داشت..پس بنابراین اوکی رو میدم..

_ خیلی خب ، بده ببینم.
+ بشین تا بیارم برات..

اوهومی زیر لب گفتم و تو این فاصله نگاهی به اتاقش انداختم..اینقدر بزرگ بود که جا نمیشد تو این صفحه براتون بگم!.. یاه یاه..چقدر بانمکم من آخهه..

+ بیا..برو تو حموم عوض کن.

تیشرت گشاد رو از دستش گرفتم و وارد حموم شدم..هر کاری کردم زیپ لباس باز نشد که نشد!..اونقدر اعصابم بهم ریخته بود که دوست داشتم جیغ بکشم..
دست هایی از پشت ، شونه ام رو صاف نگه داشتن و صدای پایین رفتن زیپ لباس رو شنیدم..وای..نکنه کوک بوده باشه؟..

+ اگه نمیتونستی..فقط کافی بود ازم بخوای ، همین!
_ من نیازی به کمکت ندارم.
+ فعلا که داشتی..!

زیر لب ، عصبی ممنون گفتم و اون هم بی حرف از حموم خارج شد..تیشرت گشاد رو که پوشیدم یه نکته ی بسیاررر مهم یادم افتاد!..اون به من شلوار نداده بود..هرچند حدس میزنم بزرگ ترین تیشرتش رو به من داده باشه که این رو از اون جایی که حداقل تا زانوم میرسه میشه به راحتی فهمید..شلوار هم که قطعا اندازه ی من نداره..
ولی خدایی کمرش باریکه هااا..شاید حتی از کمر منم باریک تر باشه..
ازحموم بیرون زدم که دیدم اون هم لباسش رو با یه تیشرت و شلوارک مشکی رنگ عوض کرده..حالا هردومون مشکی شده بودیم..
نگاهم کرد..اول به صورتم و بعد پایین تر اومد و روی پاهای لختم قفل شد..معذب توی خودم پیچیدم و سعی کردم بیخیال به سمت تخت برم..
با حرکتی کوتاه ، خودم رو روی تخت انداختم ولی به خاطر اینکه آقای پادشاه خودش رو وسط انداخته بود ، میشه گفت من تقریبا از تخت آویزن بودم تا خواب!..

_ ببینم..تو نمی خوای یکم تکون بخوری؟..هاا؟!..
+ نوچ.
_ جنتلمن بازیت کجا رفته؟..اون پایین که خوب بلد بودی ادعای نامزد بودن رو دربیاری!..

یه لحظه از دهنم پرید..بخدا قصد نداشتم اینطور بهش بفهمونم باید عین آدم رفتار کنه..واییی..الان حتما ذهنش به سمت لحظه ی بوسیدنمون رفته..هی خدا..
کمرم رو از همونجا کشید و من رو کاملا به خودش نزدیک کرد..خیلی..نزدیک..
آروم آب دهنم رو قورت دادم..

+ دوست داری مثل اون موقع باشم ، کیم؟

صدای بمش کنار گوشم عقلم رو از کار مینداخت..تا چند ساعت پیش فکر میکردم فقط دست هاش گرم ان ولی حالا ، میگم که تموم بدنش گرمه..حتی نفس هاش..
خیلی بهش چسبیده بودم و اونم انگار قصد نداشت من رو از خودش دور کنه..در همون حالی که لب هاش لاله ی گوشم رو نوازش میکرد گفت.

+ جوابم رو بده آبی کوچولو...
دیدگاه ها (۴۹)

مـــرا بـه رنـــگ آبـی دربـیــاور ۷" در آغوش رویای آبی ات " ...

مـــرا بـه رنـــگ آبـی دربـیــاور ۶" در آغوش رویای آبی ات " ...

★彡   Part 48 彡★ به سختی نگاهم رو از چشم هاش کندم."اینجا اتاق...

پارت ۴۲:هم آغوش عشق(جیمین)با وجود اینکه دراز کشیده بودم سرم ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط