{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

به دریا شکوه بردم از شب دشت

به دریا شکوه بردم از شب دشت
وزین عمری که تلخ تلخ بگذشت
به هر موجی که می گفتم غم خویش
سری میزد به سنگ و باز می گشت !
دیدگاه ها (۲)

از باور هر نگاه من بنویسیداز عشق از اشتباه من بنویسیداو غرق ...

با چشمک یک ستاره عاشق شده بودبا ساده ترین اشاره عاشق شده بود...

گرچه از هجر تو من پژمان و بیمارم هنوزدر کمند زلف مشکینت گرفت...

پسندیدم تو را یک لحظه در خوابشدم از دیدن روی تو بی تابچو فرد...

𝐌𝐚𝐧𝐢 𝐑𝐚𝐡𝐧𝐚𝐦𝐚پـرنـده 🎼بــرای آرزوهـای مـحـال خـویـش مـی گِـری...

#غمخوار من! به خانه ی غم ها خوش آمدیبا من به «جمع» مردم تنها...

آنجا که «من» در آتشِ شناخت می‌سوزد، پرده‌ها از میان برمی‌خیز...

سقوط درخشان یک دیوانهپارت ۱۵ *آوا*آبروتون رو میبرم .به این ر...

آدمی در عسرت این لیالی سرد جز تماشای زوال خویش چه دارد؟ما در...

رقص سایه‌ها | پارت ۲۷: بیداریِ نشانصدا، صدایی نبود که بشه نا...

#ارباب‌سنگدل #پارت_21کوک با صدایی سرد گفت : بیا اینجا همین...

### پارت ۷: شبِ ربایشنیمه‌شب بود. بارون بند نیامده بود و قطر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط