پارت 89
پارت 89
باشه ای زیر لب گفتمو به راهش ادامه داد نزدیک یه طلا فروشی وایستاد به اون مغازه ی طلافروشی نگاه کردم این
مغازه چقدر اشنا بود صداهای نااشنایی توی ذهنم شنیده میشد:این چطوره_من نمیدونم هرچیو میخای زود انتخاب
کن...و مدام این حرفا توی ذهنم تکرار
میشد اینا کی بودن از جون من چی میخاستن دستامو روی سرم گذاشته
بودم...میخاستم این صداها خفه شن...سپیده به سمتم اومد:سعیده
خوبی؟میخای من برم تو تو اینجا
منتظرم بمون...بعد از گفتن این حرف ازم جدا شد...صداها هنوز خفه نشده بودن چشمهامو بستمو گفتم:از جونم چی
میخاین لعنتیا..._خوبی...باشنیدن صداش چشمهامو باز کردم و زل زل تو چشمهاش نگاه کردم تو چشمهاش ترسو میشد دید
ترس از دست دادن کسی یا چیزی...دلم
یه اغوش میخواست یه اغوش گرم اغوشی که تمام ناراحتی ها و دلخوری
هارو از وجودم بیرون بکشه هنوز خیره به چشمهاش بودم که لب زد:_سعیده لطفا حرف بزن...بدون هیچ حرفی
خودمو تو بغلش انداختم و شروع کردم به زار زدن:خسته شدم از این زندگی خسته شدم اونم دستاشو دور کمرم حلقه
کرد و جوری که میخواست ارومم کنه گفت:_نترس عزیزم همه چی حل میشه من کنارتم خب...دوباره حرفای نااشنایی
توی ذهنم تکرار شد:_من ازت متنفرم...من ازت متنفرم...من ازت متنفرم...از بغلش اومدم بیرون و هق هق کنان گفتم از من
دور بمون لعتتی از من دور بمون و بی توجه به نگاهاش راه افتادم سمت ماشین
در جلوی ماشینو باز کردم و نشستم و
منتظر سپیده شدم که بیاد از توی ایینه به عقب نگاه کردم خبری از مهرداد نبود مثل اینکه رفته بود بیخیالش شدم و
گوشیمو دراوردم و مشغول چت کردن
شدم...حدود نیم ساعت بعد در ماشین باز شدو سپیده اومد با لبخند نگاش
کردم...جعبه ای که خریده بودو تو دستام گزاشت و ماشینو روشن کرد و راه افتاد...
به جعبه ی توی دستم نگاه کردم
باشه ای زیر لب گفتمو به راهش ادامه داد نزدیک یه طلا فروشی وایستاد به اون مغازه ی طلافروشی نگاه کردم این
مغازه چقدر اشنا بود صداهای نااشنایی توی ذهنم شنیده میشد:این چطوره_من نمیدونم هرچیو میخای زود انتخاب
کن...و مدام این حرفا توی ذهنم تکرار
میشد اینا کی بودن از جون من چی میخاستن دستامو روی سرم گذاشته
بودم...میخاستم این صداها خفه شن...سپیده به سمتم اومد:سعیده
خوبی؟میخای من برم تو تو اینجا
منتظرم بمون...بعد از گفتن این حرف ازم جدا شد...صداها هنوز خفه نشده بودن چشمهامو بستمو گفتم:از جونم چی
میخاین لعنتیا..._خوبی...باشنیدن صداش چشمهامو باز کردم و زل زل تو چشمهاش نگاه کردم تو چشمهاش ترسو میشد دید
ترس از دست دادن کسی یا چیزی...دلم
یه اغوش میخواست یه اغوش گرم اغوشی که تمام ناراحتی ها و دلخوری
هارو از وجودم بیرون بکشه هنوز خیره به چشمهاش بودم که لب زد:_سعیده لطفا حرف بزن...بدون هیچ حرفی
خودمو تو بغلش انداختم و شروع کردم به زار زدن:خسته شدم از این زندگی خسته شدم اونم دستاشو دور کمرم حلقه
کرد و جوری که میخواست ارومم کنه گفت:_نترس عزیزم همه چی حل میشه من کنارتم خب...دوباره حرفای نااشنایی
توی ذهنم تکرار شد:_من ازت متنفرم...من ازت متنفرم...من ازت متنفرم...از بغلش اومدم بیرون و هق هق کنان گفتم از من
دور بمون لعتتی از من دور بمون و بی توجه به نگاهاش راه افتادم سمت ماشین
در جلوی ماشینو باز کردم و نشستم و
منتظر سپیده شدم که بیاد از توی ایینه به عقب نگاه کردم خبری از مهرداد نبود مثل اینکه رفته بود بیخیالش شدم و
گوشیمو دراوردم و مشغول چت کردن
شدم...حدود نیم ساعت بعد در ماشین باز شدو سپیده اومد با لبخند نگاش
کردم...جعبه ای که خریده بودو تو دستام گزاشت و ماشینو روشن کرد و راه افتاد...
به جعبه ی توی دستم نگاه کردم
- ۳.۹k
- ۲۵ شهریور ۱۳۹۶
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط