P̴̠̠͈͔͈̿́a̴̙͕͓̙̺͔̾̽̔̌̓̀r̵̡͓̦̺̳̳͈̈ͅṯ̴̺̗̳̥̤͖̑̇͊̀̒͘ͅ ̵͐̀̓͌͝
P̴̠̠͈͔͈̿́a̴̙͕͓̙̺͔̾̽̔̌̓̀r̵̡͓̦̺̳̳͈̈ͅṯ̴̺̗̳̥̤͖̑̇͊̀̒͘ͅ ̵̼̙̙̟͚̳͐̀̓͌͝2̸̧̡̬͚̫͇̫̬̗͚̚2̵͉͖̫̣̩̠̍̊͑̍͘͝͝
ویو ا/ت:
چشمهامو که باز کردم، تاریکی اتاق برق زد تو صورتم.
هوای شب سنگین بود.
انگار یکی پردهها رو کشیده بود، صداها رو خاموش کرده بود، زمانو کش داده بود.
نفس عمیقی کشیدم، اما ریههام پر نشدن.
یه حس مرطوب و گرفته، مثل خونهای که مدتها تهویه نشده.
نشستم روی تخت.
ته گلوم مزهی تلخ داشت، تلخی خواب یا چیزی شبیهش.
زمان از دستم در رفته بود.
یادداشت... هنوز روی میز کنار تخت بود، مچاله و نمخورده از عرق دستم.
با قدمهای کند بلند شدم و رفتم سمت روشویی توی گوشهی دستشویی اتاق.
آب سرد رو زدم به صورتم. یک بار، دوبار، سهبار.
قطرهها از گونههام سر خوردن و توی یقهی لباسم رفتن.
اما ذهنم هنوز مهآلود بود. هنوز انگار چیزی ته سرم کش میاومد.
همین که صورتمو با حوله خشک کردم، صدایی اومد.
آروم.
خفیف.
اما واقعی.
صدای در.
قلبم برای لحظهای ایستاد. سرمو برگردوندم.
درو باز نکرده بودم. کسی هم صدا نزده بود.
رفتم سمت اتاق.
و همونجا، درست جلوی در، یه سینی بود.
قهوه.
بیسکوییت.
یه دستمال تمیز.
همهچی مرتب. انگار کسی با دقت چیده بود.
اما من هیچ صدایی از باز شدن در نشنیده بودم.
هیچ قدمی. هیچ در زدنی.
فقط حالا، یه سینی پر از چیزهایی که باید دلگرمکننده باشن...
اما نبودن.
دستمو دراز کردم سمت فنجون.
گرم بود. هنوز تازه.
بوی قهوه قاطی یه رایحهی خیلی خفیف دیگه بود... چیزی گیاهی.
یه چیزی که نمیتونستم تشخیصش بدم.
فقط یه جمله تو ذهنم پیچید:
"کی اینو آورده... وقتی من نبودم؟"
نگاه کوتاهی به اطراف انداختم.
نه رد پایی، نه صدایی، نه نشونهای از کسی.
اما یه چیز ....باقی میمونه انگار
.کسی بود
و حضورش مثل سایه روی تنم سنگینی .میکرد
ویو ا/ت:
دستمو دور فنجون حلقه کردم. هنوز گرم بود. اون گرمایی که آدمو وسوسه میکنه یه جرعه بخوره… شاید دلش باز شه، شاید حالش بهتر شه.
سرمو کمی خم کردم. بو کشیدم. رایحهی قهوه قاطی اون بوی گیاهی، عجیبتر شده بود. نه زننده… اما یه جوری ناآشنا. یهجوری که انگار یه جای دیگه، یه وقت دیگه حسش کرده بودم… شاید هم فقط تو خواب.
لب فنجون رو نزدیکتر بردم.
نفس گرفتم.
یه قطره. فقط یه قطره از لبهی فنجون سر خورد و افتاد روی زبونم. داغ بود.
داشتم مزهی اون گرما رو حس میکردم که—
تق!
صدای در.
اینبار واضح. واقعی. محکم.
دستم لرزید. فنجون یهکم کج شد، اما نریخت.
ایستادم. انگار بدنم قبل از ذهنم فهمید که چیزی داره میاد. چیزی که قراره لحظه رو از تعادل بندازه.
در اتاقم را باز کردم و و با قدم های آروم رفتم بالای پله ایستادم
ویو ا/ت:
چشمهامو که باز کردم، تاریکی اتاق برق زد تو صورتم.
هوای شب سنگین بود.
انگار یکی پردهها رو کشیده بود، صداها رو خاموش کرده بود، زمانو کش داده بود.
نفس عمیقی کشیدم، اما ریههام پر نشدن.
یه حس مرطوب و گرفته، مثل خونهای که مدتها تهویه نشده.
نشستم روی تخت.
ته گلوم مزهی تلخ داشت، تلخی خواب یا چیزی شبیهش.
زمان از دستم در رفته بود.
یادداشت... هنوز روی میز کنار تخت بود، مچاله و نمخورده از عرق دستم.
با قدمهای کند بلند شدم و رفتم سمت روشویی توی گوشهی دستشویی اتاق.
آب سرد رو زدم به صورتم. یک بار، دوبار، سهبار.
قطرهها از گونههام سر خوردن و توی یقهی لباسم رفتن.
اما ذهنم هنوز مهآلود بود. هنوز انگار چیزی ته سرم کش میاومد.
همین که صورتمو با حوله خشک کردم، صدایی اومد.
آروم.
خفیف.
اما واقعی.
صدای در.
قلبم برای لحظهای ایستاد. سرمو برگردوندم.
درو باز نکرده بودم. کسی هم صدا نزده بود.
رفتم سمت اتاق.
و همونجا، درست جلوی در، یه سینی بود.
قهوه.
بیسکوییت.
یه دستمال تمیز.
همهچی مرتب. انگار کسی با دقت چیده بود.
اما من هیچ صدایی از باز شدن در نشنیده بودم.
هیچ قدمی. هیچ در زدنی.
فقط حالا، یه سینی پر از چیزهایی که باید دلگرمکننده باشن...
اما نبودن.
دستمو دراز کردم سمت فنجون.
گرم بود. هنوز تازه.
بوی قهوه قاطی یه رایحهی خیلی خفیف دیگه بود... چیزی گیاهی.
یه چیزی که نمیتونستم تشخیصش بدم.
فقط یه جمله تو ذهنم پیچید:
"کی اینو آورده... وقتی من نبودم؟"
نگاه کوتاهی به اطراف انداختم.
نه رد پایی، نه صدایی، نه نشونهای از کسی.
اما یه چیز ....باقی میمونه انگار
.کسی بود
و حضورش مثل سایه روی تنم سنگینی .میکرد
ویو ا/ت:
دستمو دور فنجون حلقه کردم. هنوز گرم بود. اون گرمایی که آدمو وسوسه میکنه یه جرعه بخوره… شاید دلش باز شه، شاید حالش بهتر شه.
سرمو کمی خم کردم. بو کشیدم. رایحهی قهوه قاطی اون بوی گیاهی، عجیبتر شده بود. نه زننده… اما یه جوری ناآشنا. یهجوری که انگار یه جای دیگه، یه وقت دیگه حسش کرده بودم… شاید هم فقط تو خواب.
لب فنجون رو نزدیکتر بردم.
نفس گرفتم.
یه قطره. فقط یه قطره از لبهی فنجون سر خورد و افتاد روی زبونم. داغ بود.
داشتم مزهی اون گرما رو حس میکردم که—
تق!
صدای در.
اینبار واضح. واقعی. محکم.
دستم لرزید. فنجون یهکم کج شد، اما نریخت.
ایستادم. انگار بدنم قبل از ذهنم فهمید که چیزی داره میاد. چیزی که قراره لحظه رو از تعادل بندازه.
در اتاقم را باز کردم و و با قدم های آروم رفتم بالای پله ایستادم
- ۶.۸k
- ۱۱ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط